عصایت را بیفکن!» هنگامی که (موسی علیه‌السلام عصا را افکند

عصایت را بیفکن!» هنگامی که (موسی علیه‌السلام عصا را افکند و) دید همچون ماری با سرعت حرکت می‌کند، ترسید و به عقب برگشت، و حتّی پشت سر خود را نگاه نکرد! ندا آمد: «برگرد و نترس، تو در امان هستی!
(سوره مبارکه قصص، آیه ۳۱)
تفسیر:
اما با توجه به مأموریت بزرگ و سنگینى که موسى علیه‌السلام بر عهده دارد، باید معجزاتى بزرگ به تناسب آن، از سوى خدا در اختیارش قرار داده شود، که به دو قسمت مهم آن در آیات بعد اشاره شده است:
نخست این که به موسى ندا داده شد: عصایت را بیفکن، و موسى عصا را افکند. هنگامى که به آن نگاه کرد، دید همچون مارى است که با سرعت و شدت حرکت مى کند. موسى ترسید و به عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نکرد! (وَ أَنْ أَلْقِ عَصاکَ فَلَمّا رَآها تَهْتَزُّ کَأَنَّها جَانٌّ وَلّى مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ).
روزى که موسى این عصا را براى خود انتخاب کرد، تا هنگام خستگى بر آن تکیه کند، و براى گوسفندان برگ هاى درختان را بریزد، باور نمى کرد که در درونش چنین قدرت بزرگى به فرمان خدا نهفته باشد و این عصاى ساده چوپانى، کاخ هاى بیدادگران را به لرزه درآورد، و چنین است موجودات این جهان که گاه در نظر ما کوچکند، اما استعدادهاى بزرگى در درون نهفته دارند، که به فرمان خدا آشکار مى گردد
در این هنگام، بار دیگر موسى ندا را شنید که به او مى گوید: برگرد و نترس تو در امان هستى. (یا مُوسى أَقْبِلْ وَ لاتَخَفْ إِنَّکَ مِنَ الْآمِنِینَ).
جانّ ، در اصل به معنى موجود ناپیدا است و به مارهاى کوچک جان گفته مى شود، چون به صورت ناپیدائى از لابلاى علف ها و شیارهاى زمین مى گذرند. البته در بعضى دیگر از آیات قرآن تعبیر به ثعبان مبین (اژدهاى آشکار) شده است و سابقاً گفته ایم این تفاوت تعبیرها، ممکن است، بیانگر حالات مختلف آن مار باشد که در آغاز کوچک بود، و بعد به صورت اژدهائى عظیم درمى آمد، این احتمال نیز وجود دارد که موسى نخستین بار که در وادى طور آن را دید، به صورت کوچک ترى بود و در مراحل بعد بزرگ تر.
به هر حال، موسى مى بایست به این حقیقت آشنا شود که در محضر پروردگار، امنیت مطلق حکمفرما است، آنجا جاى ترس و خوف نیست
(تفسیر نمونه/ ذیل آیه ۳۱ سوره‌ مبارکه قصص)
دیدگاه ها (۰)

آموزش را از کتاب آموزگار بگیریم تا پیروز روزگارشویم

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :ھ) - نفی تداوم امامت، ...

داستان کودکانه «سنجاب کوچولو و گردویِ طلايي» به نویسندگی رزی...

⁨ همه‌ی داستان‌های حماسی تاریخ، یه قهرمان دارن…وقتی صحبت از ...

بسم الله الرحمن الرحیم این سه جمله : در تاریخ حکمت و عرفان س...

از دوستی خدا گفتند آنان که کتاب خدا را اندیشه نکردند....

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

رمان: مادام کوچولوی کیم part:۷منتظرتم. هر وقت خواستی حرف بزن...

انسان بودن، فقط یک زیستنِ ساده در بستر زمان نیست؛ یک سفر مست...

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط