{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: مادام کوچولوی کیم

رمان: مادام کوچولوی کیم
part:۷
منتظرتم. هر وقت خواستی حرف بزنی یا فقط می‌خواستی من پیشت باشم، فقط صدا کن... باشه؟»
چند روز از اون شب‌های سخت و پر از درد گذشت. بدنِ ساناز دوباره به آرامش رسیده بود و اون درخششِ همیشگی در چشم‌های عسلی‌اش بازگشته بود. حتی اون قهرِ کوچک با تهیونگ هم با یه آغوشِ گرم و یه بستنیِ موردعلاقه‌اش، خیلی زود حل شد. ساناز هنوز هم از اینکه تهیونگ اون لحظاتِ حساس رو دیده بود، گاهی لبانش رو می‌گزید و سرش را پایین می‌انداخت، اما می‌دانست که او امن‌ترین پناهگاهِ جهان است.

آن روز، جین با همان لبخندِ مهربان و پر از اعتمادبه‌نفس همیشگی‌اش، همه‌ی اعضا و تهیونگ را به خانه‌ی بزرگ و مدرن خود دعوت کرد. هدف؟ یک روزِ کاملِ تفریح در کنار استخرِ بی‌نهایت زیبای خانه‌اش!

صبح زود، تهیونگ در اتاقِ ساناز رفت تا لباس‌های او را برای سفر کوتاه جمع کند. ساناز با چهره‌ای خواب‌آلود و موهای طلاییِ به‌هم‌ریخته، از تخت پایین آمد.

تهیونگ در حالی که لباس‌ها را با دقت در کیف می‌گذاشت، نگاهی به ساناز انداخت و با لحنی شوخ اما جدی گفت: «خب، جوجه‌ی من، من همه‌ی لباس‌ها رو گذاشتم، اما یادت نره که برای استخر هم باید آماده باشی. نیم‌تنه، شورت، و اون مایویِ موردعلاقه‌ات رو هم حتماً بذار، باشه؟»

ساناز که شنیدنِ کلمه‌ی «مایو» باعث شد لپ‌هایش فوراً گل بیندازد، با صدای لرزان گفت: «بابا... اون... اون رو بذارم؟»

تهیونگ لبخندی زد و موهای او را نوازش کرد. «بله عزیزم، قرار نیست فقط تماشاچی باشی!»

وقتی به خانه‌ی جین رسیدند، فضا پر از خنده و انرژی بود. جیمین و جیهوپ داشتند در مورد موسیقی حرف می‌زدند و نامجون و شوگا در حال چیدنِ میوه‌ها بودند. اما ساناز، وقتی دید استخرِ بزرگ و درخشان جلوی چشمش است، ناگهان خشکش زد. او تنها دخترِ آن جمع بود و فکر کردن به اینکه باید جلوی آن همه مردِ بزرگ، لباسِ شنا بپوشد، لرزه به اندامش می‌انداخت.

او به گوشه‌ی دیوار رفت و دست‌هایش را به هم مالید. «من... من نمی‌تونم... من نمی‌خوام برم تو آب...»

اما جونکوک، که همیشه شیطان‌ترین و پرانرژی‌ترین عضو گروه بود، با یک چشمک به سمت او آمد. «چیه سانی؟ نکنه می‌ترسی خیس بشی؟»

«نه جونکوک‌اوپا! فقط... فقط نمی‌خوام...»

قبل از اینکه ساناز بتواند جمله‌اش را تمام کند، جونکوک با خنده‌ای بلند، او را از کمر بغل کرد و با یک حرکتِ سریع، مثل یک پر او را به درونِ آبِ استخر پرتاب کرد!

«آخ!» صدای جیغِ کوتاه و متعجبِ ساناز در فضای استخر پیچید. او در حالی که موهای طلایی‌اش به آب چسبیده بود، با خجالت و کمی عصبانیت به جونکوک نگاه کرد. اما همه با صدای بلند می‌خندیدند و این خنده، یخِ خجالتِ او را کمی باز کرد.

ساناز به سرعت از آب بیرون آمد و با سرعت به سمت اتاق‌های تغییر لباس دوید. او می‌خواست حتماً مایویِ بسیار پوشیده‌اش را بپوشد تا کسی به او خیره نشود. اما وقتی به کمدش رسید، با وحشت متوجه شد که فراموش کرده مایویش را در کیف بیاورد!

او با درماندگی و اشک در چشم‌ها، به سمت پذیرایی برگشت. جین که متوجه حالِ او شد، با آن نگاهِ همه‌چیزدانش، سریع متوجه شد که ساناز مشکلی پیدا کرده.

«سانی عزیزم، نگران نباش. مایو نیاوردی؟ اشکالی نداره.» جین به سمت کمدی رفت و یک تیشرتِ سفید و بسیار بزرگ و نخی (Oversized) را برداشت که تا روی ران‌هایش می‌رسید. «بیا، این رو بپوش. خیلی هم بهت میاد، مثل یک پیراهن ساحلی می‌مونه.»

ساناز با درماندگی تیشرت را گرفت و رفت تا عوض کند. وقتی چند دقیقه بعد، او با آن تیشرتِ بزرگ، سفید و لطیف بیرون آمد، انگار زمان برای لحظه‌ای ایستاد.

تیشرتِ بزرگ، بدنِ ظریف و بسیار زیبا و بلوریِ ساناز را به شکلی خیره‌کننده نشان می‌داد. پوستِ سفید و بی‌نقصش در زیر نور خورشید می‌درخشید و آن تیشرتِ بزرگ، زیباییِ طبیعی و معصومانه‌ی او را چندین برابر کرده بود.

همه، حتی جیمین و جیهوپ که همیشه در حال شوخی بودند، برای لحظه‌ای ساکت شدند. نگاه‌ها به سمت او چرخید، اما نه نگاهی که باعث آزارش شود، بلکه نگاهی که پر از تحسین و تعجب از زیباییِ بی نظیرِ این "مادام کوچولو" بود. آن‌ها فقط می‌دیدند که چقدر او در این لباس زیبا و ساده، مثل یک پریِ کوچک شده است.

ساناز که متوجهِ نگاه‌هایِ متعجب شده بود، سرش را پایین انداخت و با لبی که از خجالت می‌لرزید، سعی کرد خودش را در سایه‌ی تیشرت بزرگ پنهان کند.

تنها کسی که از زیرِ آن نگاه‌هایِ تحسین‌آمیز، معنایِ واقعیِ این سکوت را می‌دانست، تهیونگ بود. او با لبخندی پنهانی، می‌دانست که این دخترکِ کوچک، چقدر با تمامِ وجود دارد تلاش می‌کند تا در میانِ این همه زیبایی و تغییر، خودش را حفظ کند. او فقط یک تیشرت بزرگ پوشیده بود، اما برای تهیونگ، او تمامِ زیباییِ دنیا بود.

***

**ادامه دارد...**
دیدگاه ها (۰)

بچه ها این فرد به من پیام داد که فالوش کنم بعد از فالو به من...

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا🥳🥳۳۰...

رمان : مادام کوچولوی کیم part :4بعد از آن صبحانه‌یِ پر از خن...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁴ | اون ما منهجونکوک، تهیونگ و ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط