سلام نامهربان ترین مهربان
سلام نامهربان ترین مهربان
سلام پاییزی ترین آشنای غریبه
حالت چطوراست؟چگونه میگذردروزگارد؟این روزهادلت نمیگیرد؟
بگذاریکسوال خنده داربپرسم!
این روزها،گاهی!هرچندکوتاه!دلت هوای مرانمیکند؟
این روزهادلت برای نگاهدپریشانم تنگ نمیشود؟
میدانم،جوابش راخوب میدانم!دلتنگ من باشی؟!هه! خنده دارست!
بگذریم نمیخواهم گله کنم...فقط دلم گرفته است...مرا ببخش که دلتنگی هایم رابرایت مینویسم
آری !این روزهادرعصری که پیامک وپی ام وایمیل وجی میل و...آمده خنده داردکه من هنوزکاغذوقلم راترجیح میدهم !
دلیلش رافقط من میدانم وای کاغذهای سیاه شده
کاغذراترجیح میدهم چراکه درمیان واژه هایش لمس میکنم نگاهت راونفس میکشم نفست را
میدانی این روزهاسخت دلم میگیرد!این روزهاحتی یاس هاهم عاشق نمیشوند
ترس دارد!عشق ترس دارد!
دل میدهی وغافلی دراین عصردل شکستن چقدرساده است!آنقدرکه حتی خیال نمیکننددلی که میدهی ارزشی دارد...
چه بی پروادل بسته ات میکنندوچه بی پرواترخوردمیکنندوجودت راوله میکنندغرورت را!هی خدا!
این روزهاشکایت دارم فراوان اماهمه رادرسینه پنهان میکنم
گاهی فقط گاهی آن هم کنج تنهایی درآغوش فراموشی هااندکی ازانهادرگلوگاهم مرثیه سرایی میکنند
پاییزی من اینروزهابهارهاهمه عاشق شدند
ببخش مراکه عشق رانمیفهمم ومینویسمش
ببخش مرااگردلگیرم ودلشکسته اینروزها
نگاه کن!آن گوشه کنارگلدان رازقی هایم زیررومیزی دست دوزم همان گوشه کنارقلمدانم پاکت نامه ایست
نه!اصلا!هرگرزاین کاررانخواهم کرد!
جای نامه هایی راکه هیچگاه پست نشدندراعوض نمیکنم...جای آنهاهمانجازیربوته ی شب بوی ته باغ خانه است
این نامه راهم نتوانستم انجابگذارم چراکه کلاغهای خبرچین برروی سیم های برق کوچه نظاره گربودند...نمیخواستم کسی ازنهان من وشب بوخبردارشود
ببخش مراکه خیالت رامهمان یادم میکنم
ببخش مراکه گاهی درگلویم فریادی که ازته دلم صدایت میکندراخفه میکنم
ببخش مراکه هنوزهم نامه هایم رامینویسم باانکه میدانم نمیخوانی
میدانی!دلم برای شب بوی بیچاره میسوزد
دیشب عطردیگری داشت انگارخبرازامدن کسی داشت
ومن چه خوش باورانه انتظارمیکشم امدنت را
نخندبرایم!چراکه خوب میدانم امدنت پس ازیکی شدن من وخاک است
بگذریم ازقدیم گفته اندارزوبرجوانان عیب نیست هرچندکه من جوانی سالخورده ام
خزان سرخ من بانبودنت بهارمن هم بارانی است فروردین هم فراموش میکندفروهرهای پاکش راچراکه دیگرمهری درکارنیست...
مادرم میگویدمن روزبرآورده شدن آرزوهابه دنیاامده ام..نمیدانم شایدمادرم اشتباه میکندومن روزشمارش حسرت هابه دنیاامده ام...
هی خدا!
...
بگذارچندخطی راهم سه شخص باشیم...من،تووخدا!
خدایامیبینی آرامت یابهتربگویم الهه ی آتشت رامیگویندمغروراست!میگویندسرداست!
خنده داردنه؟!من که سراسرشعله ی آتشم ومهر،من که روزگارنگاهم راسردکرده مغرورباشم؟!
بی انصافی نیست؟
خدایاخسته ام ازاین همه تزویروریا
ازاین رفتن هاونرسیدن ها
خدایاکلاغ قصه هابه خانه اش رسیداما من...
خدایامیگویندچرابی صداگریه میکنی؟چرادرخودت بی اشک زارمیزنی؟چراغصه میخوری؟
راستش رابخواهی دلم میخواهدبگویم چرانمیپرسیداصلا دلی درسینه داری؟
خدایادلی که به دردنیایددل است؟!تودران جایی داری؟! گمان نمیکنم!
طولانی شداماببخش!هم مراهم خدای مراکه مراآفریدسرود!ومغرورهمچون شعله های آتش تاخاکسترت کنم ناخواسته
(الهه ی آتش)
سلام پاییزی ترین آشنای غریبه
حالت چطوراست؟چگونه میگذردروزگارد؟این روزهادلت نمیگیرد؟
بگذاریکسوال خنده داربپرسم!
این روزها،گاهی!هرچندکوتاه!دلت هوای مرانمیکند؟
این روزهادلت برای نگاهدپریشانم تنگ نمیشود؟
میدانم،جوابش راخوب میدانم!دلتنگ من باشی؟!هه! خنده دارست!
بگذریم نمیخواهم گله کنم...فقط دلم گرفته است...مرا ببخش که دلتنگی هایم رابرایت مینویسم
آری !این روزهادرعصری که پیامک وپی ام وایمیل وجی میل و...آمده خنده داردکه من هنوزکاغذوقلم راترجیح میدهم !
دلیلش رافقط من میدانم وای کاغذهای سیاه شده
کاغذراترجیح میدهم چراکه درمیان واژه هایش لمس میکنم نگاهت راونفس میکشم نفست را
میدانی این روزهاسخت دلم میگیرد!این روزهاحتی یاس هاهم عاشق نمیشوند
ترس دارد!عشق ترس دارد!
دل میدهی وغافلی دراین عصردل شکستن چقدرساده است!آنقدرکه حتی خیال نمیکننددلی که میدهی ارزشی دارد...
چه بی پروادل بسته ات میکنندوچه بی پرواترخوردمیکنندوجودت راوله میکنندغرورت را!هی خدا!
این روزهاشکایت دارم فراوان اماهمه رادرسینه پنهان میکنم
گاهی فقط گاهی آن هم کنج تنهایی درآغوش فراموشی هااندکی ازانهادرگلوگاهم مرثیه سرایی میکنند
پاییزی من اینروزهابهارهاهمه عاشق شدند
ببخش مراکه عشق رانمیفهمم ومینویسمش
ببخش مرااگردلگیرم ودلشکسته اینروزها
نگاه کن!آن گوشه کنارگلدان رازقی هایم زیررومیزی دست دوزم همان گوشه کنارقلمدانم پاکت نامه ایست
نه!اصلا!هرگرزاین کاررانخواهم کرد!
جای نامه هایی راکه هیچگاه پست نشدندراعوض نمیکنم...جای آنهاهمانجازیربوته ی شب بوی ته باغ خانه است
این نامه راهم نتوانستم انجابگذارم چراکه کلاغهای خبرچین برروی سیم های برق کوچه نظاره گربودند...نمیخواستم کسی ازنهان من وشب بوخبردارشود
ببخش مراکه خیالت رامهمان یادم میکنم
ببخش مراکه گاهی درگلویم فریادی که ازته دلم صدایت میکندراخفه میکنم
ببخش مراکه هنوزهم نامه هایم رامینویسم باانکه میدانم نمیخوانی
میدانی!دلم برای شب بوی بیچاره میسوزد
دیشب عطردیگری داشت انگارخبرازامدن کسی داشت
ومن چه خوش باورانه انتظارمیکشم امدنت را
نخندبرایم!چراکه خوب میدانم امدنت پس ازیکی شدن من وخاک است
بگذریم ازقدیم گفته اندارزوبرجوانان عیب نیست هرچندکه من جوانی سالخورده ام
خزان سرخ من بانبودنت بهارمن هم بارانی است فروردین هم فراموش میکندفروهرهای پاکش راچراکه دیگرمهری درکارنیست...
مادرم میگویدمن روزبرآورده شدن آرزوهابه دنیاامده ام..نمیدانم شایدمادرم اشتباه میکندومن روزشمارش حسرت هابه دنیاامده ام...
هی خدا!
...
بگذارچندخطی راهم سه شخص باشیم...من،تووخدا!
خدایامیبینی آرامت یابهتربگویم الهه ی آتشت رامیگویندمغروراست!میگویندسرداست!
خنده داردنه؟!من که سراسرشعله ی آتشم ومهر،من که روزگارنگاهم راسردکرده مغرورباشم؟!
بی انصافی نیست؟
خدایاخسته ام ازاین همه تزویروریا
ازاین رفتن هاونرسیدن ها
خدایاکلاغ قصه هابه خانه اش رسیداما من...
خدایامیگویندچرابی صداگریه میکنی؟چرادرخودت بی اشک زارمیزنی؟چراغصه میخوری؟
راستش رابخواهی دلم میخواهدبگویم چرانمیپرسیداصلا دلی درسینه داری؟
خدایادلی که به دردنیایددل است؟!تودران جایی داری؟! گمان نمیکنم!
طولانی شداماببخش!هم مراهم خدای مراکه مراآفریدسرود!ومغرورهمچون شعله های آتش تاخاکسترت کنم ناخواسته
(الهه ی آتش)
- ۲.۷k
- ۱۰ آذر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط