୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎 🤍🎀
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «حالا که مالِ منی... یه بوسه طلب دارم!» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح روز بعد، لیلی هنوز داشت به اتفاقات دیشب فکر میکرد که گوشیاش لرزید.
📱 Jungkook:
«خانم قهوهای؟»
لیلی لبخند زد.
📱 Lili:
«بله آقای مشکی؟»
چند ثانیه بعد:
📱 Jungkook:
«امروز میای ببینیم همدیگه رو؟ 🥺»
لیلی خندید.
📱 Lili:
«مگه دلت برام تنگ شده؟»
جوابش خیلی سریع آمد.
📱 Jungkook:
«خیلی.»
و بلافاصله پیام بعدی:
📱 Jungkook:
«بیا دیگه... دلم میخواد ببینمت. 🥺»
لیلی زیر لب گفت:
— این دیگه چرا اینقدر ناز میکنه؟
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
عصر، لیلی وارد استودیو شد.
جنگکوک روی مبل نشسته بود و به محض دیدنش لبخند زد.
— بالاخره اومدی.
— خودت گفتی بیام.
— آره، ولی فکر کردم زودتر میای.
— چرا؟
جنگکوک با قیافهای کاملاً مظلوم گفت:
— چون دلم تنگ شده بود.
لیلی خندید.
— تو همیشه همینقدر لوسی؟
— فقط پیش تو.
لیلی نشست کنارش.
— خب، حالا چی میخوای؟
جنگکوک چند لحظه فکر کرد.
— توجه.
— توجه؟
— آره.
— چقدر؟
جنگکوک با لبخند گفت:
— زیاد.
لیلی سرش را تکان داد.
— آقای آیدل، شما زیادی ناز میکنید.
— خب تقصیر خودته.
— من چه کار کردم؟
— منو لوس کردی.
لیلی خندید.
— من؟!
— آره. از وقتی باهات آشنا شدم، توقع دارم یکی حواسش بهم باشه.
بعد سرش را کمی به شانهی لیلی تکیه داد.
— مثلاً همین الان.
لیلی با خنده گفت:
— جنگکوک!
— هوم؟
— بلند شو.
— نمیخوام.
— چرا؟
— راحته اینجا.
لیلی آرام گفت:
— تو واقعاً غیرقابل تحملی.
جنگکوک لبخند زد.
— ولی هنوز دوستم داری.
لیلی نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
— متأسفانه.
— «متأسفانه»؟!
جنگکوک خودش را کمی عقب کشید و با قیافهی ناراحت ساختگی گفت:
— پس من دیگه میرم.
لیلی خندید.
— وایسااا!
جنگکوک همانجا ایستاد.
— چی شد؟
— هیچ.
— پس چرا صدام کردی؟
— چون...
لیلی مکث کرد.
— چون نمیخواستم بری.
جنگکوک لبخند زد.
— پس خوبه.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🤍 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند لحظه سکوت بینشان نشست.
جنگکوک آرام گفت:
— لیلی؟
— هوم؟
— یه چیزی میخوام.
— باز چی؟
— یه بوسه.
لیلی یکدفعه خجالت کشید.
— چی؟!
جنگکوک خندید.
— چرا اینقدر سرخ شدی؟
— چون یهویی گفتی!
— خب دوستدخترمی دیگه.
لیلی نگاهش کرد.
— و تو خیلی پررویی.
— فقط یه بوسهی کوچولو.
لیلی چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با خجالت لبخند زد.
جنگکوک هم نزدیک شد و با اجازهی او، یک بوسهی کوتاه و لطیف روی گونهاش گذاشت.
بعد خودش بیشتر از لیلی خجالت کشید و سریع عقب رفت.
— خب...
لیلی با تعجب نگاهش کرد.
— چی شد؟
جنگکوک گوشهایش سرخ شده بود.
— هیچی.
لیلی خندید.
— تو خودت ناز کردی، بعد خودت خجالت کشیدی؟!
— ساکت!
— آقای مشکی خجالتی شده؟
— لیلی!
هر دو خندیدند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎀🪽 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
جنگکوک بعد از چند لحظه گفت:
— میدونی قشنگترین قسمت این داستان چی بود؟
— چی؟
— اینکه من اول فکر میکردم تو فقط یه همکار جدیدی.
لیلی لبخند زد.
— و من فکر میکردم تو فقط یه آیدل معروفی که قهوهم رو ریختی روی لباست.
جنگکوک خندید.
— ولی الان؟
لیلی نگاهش کرد.
— الان تو همون آدمی هستی که دوست دارم هر روز ببینمش.
جنگکوک لبخند زد.
— پس میتونم هر روز بیام دنبالت؟
— نه.
— چرا؟!
— چون منم گاهی باید دنبالت بیام.
جنگکوک لبخند زد.
— معامله؟
— معامله.
دستش را جلو آورد.
جنگکوک دستش را گرفت.
و همان لحظه، هر دو فهمیدند که بعضی داستانها با یک اتفاق بزرگ شروع نمیشوند...
گاهی فقط با یک لیوان قهوه شروع میشوند.
با یک لبخند.
با چند پیام ساده.
با «امروز میای؟»
با «دلم برات تنگ شده.»
و آرامآرام...
تبدیل میشوند به چیزی که دیگر نمیتوانی اسمش را «تصادف» بگذاری.
جنگکوک آرام گفت:
— خانم قهوهای؟
— بله؟
— فردا هم میبینمت؟
لیلی خندید.
— معلومه.
جنگکوک لبخند زد.
— پس خوبه...
— چرا؟
— چون هنوز کلی ناز دارم که فقط برای توئه.
لیلی خندید.
— وای به حال من.
— وای به حال هردومون.
و اینبار...
هیچکدام نمیخواستند داستانشان تمام شود.
فقط فصل اولش تمام شده بود. 🤍
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐝
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پشتِ لبخندت» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
خب خب اینم از پایان رماننن😁😃
امیدوارم دوسش داشته باشیننن ؛ رمان بعدی که هروقت شرطا رو رسوندین اپلود میکنم ؛ با ژانر فانتزی هستششش . و براش خیلییییی ذوق دارمممم .
امیدوارمم شما هم دوسش داشته باشینننننننن
شرط برای معرفی نامه ی رمان بعدیی :
ˡᶦᵏᵉ : 𝟷𝟶𝟷💗
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶💗
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟹𝟶💗
زود شرطا رو برسونینننننن
فعلااا
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎 🤍🎀
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «حالا که مالِ منی... یه بوسه طلب دارم!» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح روز بعد، لیلی هنوز داشت به اتفاقات دیشب فکر میکرد که گوشیاش لرزید.
📱 Jungkook:
«خانم قهوهای؟»
لیلی لبخند زد.
📱 Lili:
«بله آقای مشکی؟»
چند ثانیه بعد:
📱 Jungkook:
«امروز میای ببینیم همدیگه رو؟ 🥺»
لیلی خندید.
📱 Lili:
«مگه دلت برام تنگ شده؟»
جوابش خیلی سریع آمد.
📱 Jungkook:
«خیلی.»
و بلافاصله پیام بعدی:
📱 Jungkook:
«بیا دیگه... دلم میخواد ببینمت. 🥺»
لیلی زیر لب گفت:
— این دیگه چرا اینقدر ناز میکنه؟
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
عصر، لیلی وارد استودیو شد.
جنگکوک روی مبل نشسته بود و به محض دیدنش لبخند زد.
— بالاخره اومدی.
— خودت گفتی بیام.
— آره، ولی فکر کردم زودتر میای.
— چرا؟
جنگکوک با قیافهای کاملاً مظلوم گفت:
— چون دلم تنگ شده بود.
لیلی خندید.
— تو همیشه همینقدر لوسی؟
— فقط پیش تو.
لیلی نشست کنارش.
— خب، حالا چی میخوای؟
جنگکوک چند لحظه فکر کرد.
— توجه.
— توجه؟
— آره.
— چقدر؟
جنگکوک با لبخند گفت:
— زیاد.
لیلی سرش را تکان داد.
— آقای آیدل، شما زیادی ناز میکنید.
— خب تقصیر خودته.
— من چه کار کردم؟
— منو لوس کردی.
لیلی خندید.
— من؟!
— آره. از وقتی باهات آشنا شدم، توقع دارم یکی حواسش بهم باشه.
بعد سرش را کمی به شانهی لیلی تکیه داد.
— مثلاً همین الان.
لیلی با خنده گفت:
— جنگکوک!
— هوم؟
— بلند شو.
— نمیخوام.
— چرا؟
— راحته اینجا.
لیلی آرام گفت:
— تو واقعاً غیرقابل تحملی.
جنگکوک لبخند زد.
— ولی هنوز دوستم داری.
لیلی نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
— متأسفانه.
— «متأسفانه»؟!
جنگکوک خودش را کمی عقب کشید و با قیافهی ناراحت ساختگی گفت:
— پس من دیگه میرم.
لیلی خندید.
— وایسااا!
جنگکوک همانجا ایستاد.
— چی شد؟
— هیچ.
— پس چرا صدام کردی؟
— چون...
لیلی مکث کرد.
— چون نمیخواستم بری.
جنگکوک لبخند زد.
— پس خوبه.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🤍 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند لحظه سکوت بینشان نشست.
جنگکوک آرام گفت:
— لیلی؟
— هوم؟
— یه چیزی میخوام.
— باز چی؟
— یه بوسه.
لیلی یکدفعه خجالت کشید.
— چی؟!
جنگکوک خندید.
— چرا اینقدر سرخ شدی؟
— چون یهویی گفتی!
— خب دوستدخترمی دیگه.
لیلی نگاهش کرد.
— و تو خیلی پررویی.
— فقط یه بوسهی کوچولو.
لیلی چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با خجالت لبخند زد.
جنگکوک هم نزدیک شد و با اجازهی او، یک بوسهی کوتاه و لطیف روی گونهاش گذاشت.
بعد خودش بیشتر از لیلی خجالت کشید و سریع عقب رفت.
— خب...
لیلی با تعجب نگاهش کرد.
— چی شد؟
جنگکوک گوشهایش سرخ شده بود.
— هیچی.
لیلی خندید.
— تو خودت ناز کردی، بعد خودت خجالت کشیدی؟!
— ساکت!
— آقای مشکی خجالتی شده؟
— لیلی!
هر دو خندیدند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎀🪽 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
جنگکوک بعد از چند لحظه گفت:
— میدونی قشنگترین قسمت این داستان چی بود؟
— چی؟
— اینکه من اول فکر میکردم تو فقط یه همکار جدیدی.
لیلی لبخند زد.
— و من فکر میکردم تو فقط یه آیدل معروفی که قهوهم رو ریختی روی لباست.
جنگکوک خندید.
— ولی الان؟
لیلی نگاهش کرد.
— الان تو همون آدمی هستی که دوست دارم هر روز ببینمش.
جنگکوک لبخند زد.
— پس میتونم هر روز بیام دنبالت؟
— نه.
— چرا؟!
— چون منم گاهی باید دنبالت بیام.
جنگکوک لبخند زد.
— معامله؟
— معامله.
دستش را جلو آورد.
جنگکوک دستش را گرفت.
و همان لحظه، هر دو فهمیدند که بعضی داستانها با یک اتفاق بزرگ شروع نمیشوند...
گاهی فقط با یک لیوان قهوه شروع میشوند.
با یک لبخند.
با چند پیام ساده.
با «امروز میای؟»
با «دلم برات تنگ شده.»
و آرامآرام...
تبدیل میشوند به چیزی که دیگر نمیتوانی اسمش را «تصادف» بگذاری.
جنگکوک آرام گفت:
— خانم قهوهای؟
— بله؟
— فردا هم میبینمت؟
لیلی خندید.
— معلومه.
جنگکوک لبخند زد.
— پس خوبه...
— چرا؟
— چون هنوز کلی ناز دارم که فقط برای توئه.
لیلی خندید.
— وای به حال من.
— وای به حال هردومون.
و اینبار...
هیچکدام نمیخواستند داستانشان تمام شود.
فقط فصل اولش تمام شده بود. 🤍
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐝
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پشتِ لبخندت» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
خب خب اینم از پایان رماننن😁😃
امیدوارم دوسش داشته باشیننن ؛ رمان بعدی که هروقت شرطا رو رسوندین اپلود میکنم ؛ با ژانر فانتزی هستششش . و براش خیلییییی ذوق دارمممم .
امیدوارمم شما هم دوسش داشته باشینننننننن
شرط برای معرفی نامه ی رمان بعدیی :
ˡᶦᵏᵉ : 𝟷𝟶𝟷💗
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶💗
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟹𝟶💗
زود شرطا رو برسونینننننن
فعلااا
- ۹۵۲
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط