ابلیس

part 105
کوه کاغذ تو دستش بود و داشت اونارو به اتاق انگو می‌برد که با کسی برخورد کرد و تموم کاغذ ها ریخت...عصبی داد زد
+ مگه کوری جلوتو ببین احمق دست پا چلفتی
لویی با صورتی قرمز شده از خشم بهش نگاه می‌کرد و گفت
" با من بودی؟ "
+ نه با خودم بودم...زنیکه ی...
آهی کشید و برگه ها رو از رو زمین جمع کرد تنه ای به لویی زد و رد شد...زیر لب به همه فحش میداد تا اینکه به اتاق انگو رسید و برگه ها رو روی میز گذاشت
" ممنون چویا سان "
چویا تعظیمی کرد و از اتاقش بیرون رفتو کش قوسی به بدنش داد.
+ بلاخره سرم خلوت شد.
سمت اتاقش به سرعت رفت و از زیر تختش ویولنش رو در آورد...خاک روش رو دست کشید و نگاهی بهش انداخت
+ اوه عزیزم خیلی وقت بود که بهت سر نزده بودم.
ویولن رو روی گردنش گذاشت و محبوب ترین آهنگشو نواخت و با لذت به آهنگش گوش می‌کرد...تا اینکه موسیقی به پایان رسید و لبخند رضایت بخشی زد. یه برگه در آورد و مشغول طراحی ویولنش شد...این ویولن براش عزیز بود چون کادوی دازای بود!
............................................
جسمش تو آغوشش بود و آروم موهای خوش رنگش رو نوازش می‌کرد
" کاش همیشه انقدر خوب بودی "
لبخندی بهش زد...روی موهاشو بوسید و از بغلش بیرون کشید و رو تخت نشست
" یکم دیگه بغلم کن "
_ لویی یکم بزرگ شو
بلند شد و بدنشو به بدن برهنه دازای چسبوند و حس گرما بهش دست داد
" تو چرا باهام دیگه رابطه برقرار نمیکنی؟ خوشت نمیاد از بدن من؟ "
_ نمیخوام همچین چیزیو
" دیشب که هر کاری کردم حتی نگامم نکردی "
دازای سکوت کرد که لویی لباسش رو در آورد و رو پاهاش نشست...قصدش تحریک کردنش بود اما...
_ شیطنت هات رو من اثر نداره خانم کوچولو
لویی اخم کرد که دازای بلندش کردو کنار تخت درازش کرد و بوسه کوتاه و بی احساسی رو لبش نشوند
_ من کار دارم
بلند شد و سریع آماده شد و از اتاق بیرون رفت که لویی تو تخت وول خورد
" لعنتی دیگه چیکار کنم بهم نگاه کنی...یکم محبت توجه مگه چیزی ازت کم میشه!!!! "
به تخت و بالشت مشت میزد و با خودش بحث می‌کرد و دازایو فحش میداد...
" رقیب نمیخوام...اون چویای...هنوزم فکرش پیش اونه وگرنه کدوم مردی دلش زنشو نمیخواد ؟؟ "
سعی می‌کرد خودشو قانع کنه که همه ی اینا تقصیر چویاست و خودش بی گناهه
" تقصیر توعه...همه ی این بی توجهی ها سر توعه چویای عوضی! "
.........................................................
میکو به زنجیر بسته شده بود و کلافه با انگو بحث می‌کرد
" آزادم کنید یا منو بکشید...من هیچ حرفی قرار نیست به شما بگم "
" آزاد کردنت...خب ریسک بزرگیه و کشتنت...تصمیمش با رئیسه "
" همتون حال بهم زنید "
" مدیر چی میخواد؟ "
صدای قدم ها به گوش رسید و دازای با لبخند گفت
_ مدیر منو میخواد!
میکو چشماش گرد شد و با تعجب گفت
" تو...تو از کجا... "
_ مهم نیست من از کجا میدونم...درمورد گذشته و حالت اطلاعات کافی دارم اما بدرد نمیخورن...تو برای مدیر کار میکنی...نقشه مدیر نابودی مافیا ست و رئیس نفر اول لیستشه و بعدی جانشین که من باشم...مدیر میدونسته من ریاست رو قبول نمیکنم ولی اگه قبول کنم...اونوقت نمیتونه کاری کنه چون منو از دست میده...هوشمندانه بود اما دستتون زود رو شد...دیگه بدردم نمیخوری
اسلحه شو بیرون آورد و سمتش شلیک کرد که به کتفش خورد
" تیراندازیتم افتضاحه "
یکی دیگه از بغل گوشش رد شد که دازای پوزخند زد
_ باهات موافقم...تیر اندازیم افتضاحه اما با کشتن یهویی...خب خوش نمیگذره یکم کشش میدم برای سرگرمی.
میکو لبخند زد و گفت
" من به مدیر خیانت میکنم...اگه منو نکشی "
_ مافیا جایی برای تو نداره
" داره...کسی که قراره رئیس رو بکشه من نیستم...من فقط یه مهره سوخته بودم تا حواس تورو پرت کنم "
_ میدونم...ولی بازم بکارم نمیای...انگو بگو ببرنش شکنجه گاه
" دازای اون یه دخت... "
_ جنسیت برای من مهم نیست...بگو ببرنش...
سریع وارد زیر زمین شد و با فریاد گفت
+ نه...نه!!!!! نکن
دازای یه تای ابروشو بالا داد و سمتش برگشت و اشاره کرد که ولش کنن
سمت دازای دوید و مشتی به سینه اش زد
+ با فئودور چیکار کردی؟
_ کاری نکردم
+ پس...پس کجاست چرا جواب نمیده...مطمئنم یه کاری باهاش کردی
دازای از مچ دستش گرفت و از زیر زمین بیرون رفتو وارد یه اتاق خالی شد و چویا رو داخل پرت کرد
_ وحشی شدی...چته هوم؟ چی میخوای
+ وحشی شدم آره...دیوونه شدم میدونی چرا؟ چون تو اینکارو کردی...اول میری ازدواج میکنی بعد با من غریبه میشی بعدشم بهترین دوستمو معلوم نیست کجا بردی و چه بلایی سرش اوردی
_ من کاری نکردم میفهمی؟
+ بهت باور ندارم
____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۵۴)

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

بهار بدون تو

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

[•] عمارت عشق [•] part:  ²⁰از اتاق پدرش بیرون اومد. تلوتلوخو...

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

یک سگ زیادی ولگرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط