Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

بالاخره رسیدم خونه.

خیلی خسته بودم ؛ اما خوابم نمیومد.

هنوز نمیدونم باید چه تصمیمی راجب همکاری با لیام جانسون بگیرم.
فعلا باید سرنخی که دارم رو دنبال کنم..

باید بفهمم Mr.D.F کیه..
شاید تو اسنادی که از بندر اوردم ردی ازش پیدا کنم..

لباسامو عوض کردم.
یه فنجون قهوه درست کردم و گذاشتم کنار لپتاپ و
شروع کردم به گشتن بین عکس‌ها .

تک‌تک پرونده هارو با دقت برسی کردم..
عجیبه ...
این حروف فقط تو سه پرونده‌ اومده..
پرونده هایی که معمولی نبودن... .
به یه آدم مهم ، یک شرکت بزرگ و یک محموله‌ی با ارزش ربط داشتن.

شاید این فرد یکی از آدم های نزدیک فرناندو باشه که روی پرونده های حساس و مهم کار میکنه..

اما هرچی گشتم اسم کامل یا اطلاعاتی در موردش پیدا نکردم..

حتی هنوز نفهمیدم رزالین چه اطلاعات محرمانه‌ای میدونه.

فنجون قهوه رو برداشتم و چند جرعه خوردم.

اون چیو پنهان میکرد؟
اصلا از کجا یه همچین اطلاعاتی رو فهمیده؟

دیگه کلافه شدم..
چشمامو بستم و تکیه دادم.

از اینهمه سوال های بی‌جواب خسته شدم.
کجا رو باید بگردم؟
گوشیه رزالین رو زیر‌ و رو کردم..
بابای رزالین هم پیدا کردم..
بندر و انبار فرناندو هم گشتم..
اسنادی که تا الان پیدا کردم هم کامل خوندم..
خونه‌ی...

وایسا ...
ناگهان چشمام باز شد و صاف نشستم.
درسته.. خونه‌ی رزالین!
شاید ... یه پیام یا سرنخ برام گذاشته باشه.

سریع از جام بلند شدم و بدون توجه به ساعت لباسامو عوض کردم و از خونه بیرون زدم.

همینطور میدویدم.
به سمت جایی که کاملا فراموشش کرده بودم..

فقط امیدوارم اونقدر دیر نشده باشه که مدارک رو پاک کرده باشن...

سریع خودمو به آپارتمانش رسوندم.
کلید رو از سرایدار گرفتم و بالا رفتم.

رسیدم بالا و در رو باز کردم..
خونه هنوز هم بهم ریخته بود.

وقتی وارد خونه شدم بوی رزالین رو حس کردم.
یه بغضی گلومو گرفت...
اما با یادآوری اینکه چرا اینجا اومدم خودمو جمع و جور کردم.

باید بگردم دنبال یه سرنخ.
اما تو این شلوغی ممکن نیست چیزی پیدا کنم.
پس شروع کردم به مرتب کردن خونه..

خورده شیشه هارو جمع کردم.. مبل و میز هارو سر جاشون چیدم...

بعد مرتب کردن خونه ، شروع کردم به گشتن.

اتاق و کشوها رو کشتم..
کمد هارو گشتم..
هال رو گشتم..
حتی حموم و دستشویی هم گشتم..

اما هیچ چیزی پیدا نکردم.
یعنی رزالین حتی یه یاداشتم برام نذاشت؟

دیگه خسته شدم . روی مبل دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.

که ناگهان چیزی نظرم رو جلب کرد...
دیدگاه ها (۱)

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

مقدمه

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷ویو میکا_____میکا: «چی...

bts

رومان روز برفی (پارت 2 )از زبان اتامروزم مثل روزایہ دیگہ رفت...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:6 ا/ت:باش رفتم نشستم غذا خوردم پیششون...

امروز تولد کسیه که شاید خودش هیچ‌وقت نفهمه چقدر حضورش توی زن...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط