free from the court (p2)
علامت من:○
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_دوم
اون شب هرطور که شده خوابیدم.
با اینکه فکرهای بیشاز حد مغزم رو پر کرده بودن، اما با کم کردن نورها، حتما خوابم برده بود؛ چون از بعدش دیگه چیزی یادم نمیاد...
----------------------------------------------------------------------------------
بعداز ظهر که رسید، درِ اتاقم رو زدن.
میدونستم مهمونی بزرگیه؛ ولی نه در این حد که بخوان افرادی بفرستن که برای آمادهشدن کمکم کنن.
لباسی که قرار بود بپوشم... شاید زیادهروی بود...؟
هنوز مقام خاصی توی کشور نداشتم ولی بعد از پوشیدنش، حس کردم این لباس دیگه زیادی داره من رو یه ملکه جلوه میده!
خب... گویا بقیه اینطور فکر نمیکردن؛ شاید بهنظرشون همیشه باید طوری لباس بپوشم که تمام عالم و آدم متوجه بشن که قراره فرد مهمی بشم...!
بدون اعتراضی، لباس رو پوشیدم و اجازه دادم هرطور که بهنظرشون خوب میاد، آرایشم کنن.
وقتی بعداز اتمامِ کار توی آینه نگاه کردم، دروغ چرا؟
اون دختری که توی آینه دیده میشد واقعا قشنگ شده بود اما وقتی اون تصویر رو دیدم فکر جدیدی به ذهنم خطور کرد: آیا واقعا... این منم؟!
..............................................................................................
مدتی بعد، به همراه چندنفر از خاندانمون، به سمت مکان مشخص شده رفتیم.
جای قشنگی بود؛ آدمای زیادی هم اومده بودن که با ورودمون، به من و خوموادهم تعظیم کردن.
همون اول کار، چندتا از همون پیرمردهای حیلهگرِ معروف شروع به چربزبونی کردن.
هنوزهم باورم نمیشه که دنبالِ چی میگردن؟!
اینهمه خودشون رو خسته میکنن که اطلاعاتی بهدست بیارن؟؟
یا اینکه دلشون میخواد توی دولت بعدی مقامی داشته باشن؟!
تقریبا... بعداز گذشت یک ساعت، از اون جمعِ چندش و نچسب خارج شدم و به سمت بالکن رفتم.
دلم یکم تنهایی میخواست؛ از جلو به نردهها تکیه دادم و همینطور که از منظرهی شب و نورهای مخصوصِ خودش لذت میبردم، اجازه دادم که باد موهام رو به بازی بگیره.
همینطور که از این حس و حال لذت میبردم، حضور و ورود کسی رو احساس کردم.
سَرَم رو به سمتش برگردوندم.
مردِ قدبلندی بود که کت و شلوار مشکی ساده پوشیده بود؛ موهاش کوتاه نبود و معلوم بود که به تازگی اونا رو جوگندمی کرده.
صورت قشنگ و جذابی داشت.
اونقدری که نمیشد دست از نگاه کردنش برداشت...
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_دوم
اون شب هرطور که شده خوابیدم.
با اینکه فکرهای بیشاز حد مغزم رو پر کرده بودن، اما با کم کردن نورها، حتما خوابم برده بود؛ چون از بعدش دیگه چیزی یادم نمیاد...
----------------------------------------------------------------------------------
بعداز ظهر که رسید، درِ اتاقم رو زدن.
میدونستم مهمونی بزرگیه؛ ولی نه در این حد که بخوان افرادی بفرستن که برای آمادهشدن کمکم کنن.
لباسی که قرار بود بپوشم... شاید زیادهروی بود...؟
هنوز مقام خاصی توی کشور نداشتم ولی بعد از پوشیدنش، حس کردم این لباس دیگه زیادی داره من رو یه ملکه جلوه میده!
خب... گویا بقیه اینطور فکر نمیکردن؛ شاید بهنظرشون همیشه باید طوری لباس بپوشم که تمام عالم و آدم متوجه بشن که قراره فرد مهمی بشم...!
بدون اعتراضی، لباس رو پوشیدم و اجازه دادم هرطور که بهنظرشون خوب میاد، آرایشم کنن.
وقتی بعداز اتمامِ کار توی آینه نگاه کردم، دروغ چرا؟
اون دختری که توی آینه دیده میشد واقعا قشنگ شده بود اما وقتی اون تصویر رو دیدم فکر جدیدی به ذهنم خطور کرد: آیا واقعا... این منم؟!
..............................................................................................
مدتی بعد، به همراه چندنفر از خاندانمون، به سمت مکان مشخص شده رفتیم.
جای قشنگی بود؛ آدمای زیادی هم اومده بودن که با ورودمون، به من و خوموادهم تعظیم کردن.
همون اول کار، چندتا از همون پیرمردهای حیلهگرِ معروف شروع به چربزبونی کردن.
هنوزهم باورم نمیشه که دنبالِ چی میگردن؟!
اینهمه خودشون رو خسته میکنن که اطلاعاتی بهدست بیارن؟؟
یا اینکه دلشون میخواد توی دولت بعدی مقامی داشته باشن؟!
تقریبا... بعداز گذشت یک ساعت، از اون جمعِ چندش و نچسب خارج شدم و به سمت بالکن رفتم.
دلم یکم تنهایی میخواست؛ از جلو به نردهها تکیه دادم و همینطور که از منظرهی شب و نورهای مخصوصِ خودش لذت میبردم، اجازه دادم که باد موهام رو به بازی بگیره.
همینطور که از این حس و حال لذت میبردم، حضور و ورود کسی رو احساس کردم.
سَرَم رو به سمتش برگردوندم.
مردِ قدبلندی بود که کت و شلوار مشکی ساده پوشیده بود؛ موهاش کوتاه نبود و معلوم بود که به تازگی اونا رو جوگندمی کرده.
صورت قشنگ و جذابی داشت.
اونقدری که نمیشد دست از نگاه کردنش برداشت...
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
- ۸.۴k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط