رمان اسیر خان پارت پنجم 5
اسیر.خان.👑🔥پارت⁵
دلنواز:
دلم خیلی شور میزد!
از وقتی به عمارت شلیک و و منو آوردن اینجا حتی فرصت نکردم لباسمو عوض کنم بخاطر اضطرابم
رفتم جلوی آینه توی اتاقم و بافت موهامو باز کردم کمی موهامو شونه زدم و بعدش از بالای سرم بافتم تا انتها
لباس سنگین نامزدی باعث شده بود شونه هام درد بگیره
تو دلم به خودم پوزخند زدم که چقدر یه نفر میتونه ضعیف باشه که حتی یه لباس سنگین ساده اینجوری از پا درش بیاره!
سر تاسف برای خودم تکون دادم و رفتم سمت کمد
یک قسمت لباس هایی بود برای مهمونی قسمت دیگه لباس های ساده اما بلندی بود که اکثر وقت ها تنم میکردم
و اون پایین یسری لباس راحت و خونگی تا شده بود
همشون هم شلوارک و تاپ های دخترونه بودن
یه دست از همون لباس های راحتی برداشتم و پوشیدم
توی آینه یه نگاه گذرا به خودم انداختم که
یاد بهار افتادم:)
بهترین دوست و خواهر من که توی بچگی از دستش دادم
من دختر خان پایین ده و اون این بالا بود اما همیشه کنار هم بودیم
بعضی وقتا من میومدم پیشش و بعضی وقتا هم اون
کل ده میدونستن ما دوتا جدا نشدنی هستیم از بس همه جا مارو با هم دیده بودن
بهار همیشه توی عمارت اینجوری لباس میپوشید و به اسرار خودش گل بانو(مادرش) اجازه میداد موهاشو کوتاه کنه
یه دختر سبزه با چشم های مشکی مات و موهای کوتاه و چتری
ته چهره ای از اردوان خان و پدرش داشت
یادمه روزی که اعلام کردن دختر خان ده بالا بر اسر ضربه مغزی مرده
همه ساکت شدیم
همه به جز من
من اون روز با تمام توانم و چشم های گریون سمت جنگل میدویدم جایی که همیشه با بهار میرفتیم
رو تشیع جنازه بابام و داداشم نزاشتن من برم
با زور کتک منو توی عمارت نگهداشتن و تهدیدم کردن که اگر یک بار دیگه اسم بهار رو بیارم منو میکشن!!
با همین فکر و ها و بغض توی گلوم خوابم برد......
صبح با نور آفتاب و صدای فریاد یک مرد بیدار شدم
اولش با خودم گفتم کی این موقع صبح انقدر سرو و صدا.....
اردوان خان؟
صدای خودشه!
چه خبر شده؟
انقدر حواسم پرت بود که با همون لباس ها سریع سمت پایین دویدم
پله هارو دوتا یکی طی کردم تا زود تر برسم
اینا اینجا چیکار میکنن؟
چرا انقدر کتک خوردن؟
#رمان #رمان
دلنواز:
دلم خیلی شور میزد!
از وقتی به عمارت شلیک و و منو آوردن اینجا حتی فرصت نکردم لباسمو عوض کنم بخاطر اضطرابم
رفتم جلوی آینه توی اتاقم و بافت موهامو باز کردم کمی موهامو شونه زدم و بعدش از بالای سرم بافتم تا انتها
لباس سنگین نامزدی باعث شده بود شونه هام درد بگیره
تو دلم به خودم پوزخند زدم که چقدر یه نفر میتونه ضعیف باشه که حتی یه لباس سنگین ساده اینجوری از پا درش بیاره!
سر تاسف برای خودم تکون دادم و رفتم سمت کمد
یک قسمت لباس هایی بود برای مهمونی قسمت دیگه لباس های ساده اما بلندی بود که اکثر وقت ها تنم میکردم
و اون پایین یسری لباس راحت و خونگی تا شده بود
همشون هم شلوارک و تاپ های دخترونه بودن
یه دست از همون لباس های راحتی برداشتم و پوشیدم
توی آینه یه نگاه گذرا به خودم انداختم که
یاد بهار افتادم:)
بهترین دوست و خواهر من که توی بچگی از دستش دادم
من دختر خان پایین ده و اون این بالا بود اما همیشه کنار هم بودیم
بعضی وقتا من میومدم پیشش و بعضی وقتا هم اون
کل ده میدونستن ما دوتا جدا نشدنی هستیم از بس همه جا مارو با هم دیده بودن
بهار همیشه توی عمارت اینجوری لباس میپوشید و به اسرار خودش گل بانو(مادرش) اجازه میداد موهاشو کوتاه کنه
یه دختر سبزه با چشم های مشکی مات و موهای کوتاه و چتری
ته چهره ای از اردوان خان و پدرش داشت
یادمه روزی که اعلام کردن دختر خان ده بالا بر اسر ضربه مغزی مرده
همه ساکت شدیم
همه به جز من
من اون روز با تمام توانم و چشم های گریون سمت جنگل میدویدم جایی که همیشه با بهار میرفتیم
رو تشیع جنازه بابام و داداشم نزاشتن من برم
با زور کتک منو توی عمارت نگهداشتن و تهدیدم کردن که اگر یک بار دیگه اسم بهار رو بیارم منو میکشن!!
با همین فکر و ها و بغض توی گلوم خوابم برد......
صبح با نور آفتاب و صدای فریاد یک مرد بیدار شدم
اولش با خودم گفتم کی این موقع صبح انقدر سرو و صدا.....
اردوان خان؟
صدای خودشه!
چه خبر شده؟
انقدر حواسم پرت بود که با همون لباس ها سریع سمت پایین دویدم
پله هارو دوتا یکی طی کردم تا زود تر برسم
اینا اینجا چیکار میکنن؟
چرا انقدر کتک خوردن؟
#رمان #رمان
- ۱۱.۴k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط