شاهکاری به نام دروغ

🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت ششم🔍
این قسمت=[رد پای سیاه]

دستم هنوز از فشاری که تهیونگ به مچم وارد کرده بود، درد می‌کرد. به اتاق کوچک و مشترک خدمتکارها برگشتم و خودم رو روی تخت انداختم. همه‌چیز توی سرم می‌چرخید؛بندرگاهِ جنوب.
این اطلاعات کوچیک، در واقع کلید اصلی پرونده‌ای بود که پلیس مخفی ماه‌ها بود روش کار می‌کرد. اما حالا که داشتمش، نمی‌دونستم چطور باید ازش استفاده کنم. اونجا یک زندان مدرن بود؛ دوربین‌ها، نگهبان‌های گوش‌به‌زنگ و کسی مثل دایون که مدام حرکاتم رو زیر ذره‌بین داشت.
همون‌طور که داشتم سعی می‌کردم افکارم رو متمرکز کنم، در اتاق با شدت باز شد. دایون بود. بدون اینکه در بزنه وارد شد و با همون نگاه تحقیرآمیزش من رو برانداز کرد.

٪"هنوز داری استراحت می‌کنی؟ خانم هوانگ دنبال خدمتکارهاییه که واقعاً کار کنن، نه کسایی که وقتشون رو توی اتاق تلف کنن."

سرم رو بلند کردم و سعی کردم خنثی باشم.

+"داشتم لیست وظایف فردا رو چک می‌کردم."

دایون با پوزخند جلو اومد و دستش رو روی لبه‌ی تختم گذاشت.

٪"خیلی مراقبِ رفتارت باش، تازه‌وارد. تهیونگ از آدم‌هایی که حواسشون پرته یا زیادی کنجکاوی می‌کنن متنفره. اگه بفهمه کوچکترین اشتباهی کردی، یا حتی فکر اشتباهی توی سرت داری...»

مکثی کرد و نزدیک‌تر شد

٪"دیگه حتی اثری ازت توی این عمارت نمی‌مونه. فهمیدی؟"

سرمو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم. اون می‌دونست که من تهدیدی برای جایگاهش هستم، حتی اگه خودم هنوز نقشی جز یه خدمتکار نداشتم. دایون از اتاق خارج شد، اما ضربان قلبم هنوز آروم نشده بود.
فهمیدم که نمی‌تونم به راحتی وارد دفترکار تهیونگ بشم یا دنبال مدرکِ بیشتری بگردم. دایون مثل یه سایه همه‌جا بود.
شب، وقتی همه خواب بودن، یواشکی از تخت بلند شدم. باید یه راهی پیدا می‌کردم که اون اطلاعات بندرگاه‌جنوب رو بدون اینکه ردی از خودم بذارم، به رابطم توی پلیس برسونم. یه دستگاه فرستنده‌ی کوچک خیلی حساس توی دکمه‌ی لباسم جاسازی شده بود، اما برای فعال کردنش نیاز به کد‌خاصی داشتم که فقط توی کتابخونه یا دفتر کار تهیونگ می‌تونست ارسال بشه.
پنجره‌ی کوچیکِ اتاق رو باز کردم و به حیاط عمارت نگاه کردم. نگهبان‌ها توی حیاط در حال گشت‌زنی بودن. این ماموریت، خیلی سخت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. باید منتظر‌یه فرصت واقعی می‌موندم. فرصتی که یا باید خودم می‌ساختم، یا منتظر یه خطای کوچیک از سمت تهیونگ میشدم.
اما تهیونگ... اون مرد هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کرد.

🏴‍☠️ادامه دارد...🏴‍☠️
A_masterpiece_called_a_lie#
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۶

dark life = 40

چند پارتی✨نیمه‌شب بود و عمارت تهیونگ در سکوت کامل فرو رفته ب...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

* جیمین: جونگ‌کوک امروز می‌خواست بهتون نشون بده که چطور هر ر...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

Heir of Light and Darknesspart : 18تهیونگ هنوز کلید توی دستش...

سواد سیاسیت رو بالا ببر سیا کردی بختمومو ایرانی

وقتی که ازشون میخوایم بند کفشمونو ببندن

دختر و پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط