^فیک جونگکوک^(پارت۲۹)

______
میز شام چیده شده بود.
همون پاستایی که بوی خامه و کره‌اش مثل یه پتوی گرم همه جا پخش شده بود.
تازه دم بود و بخارش اروم میرفت بالا.
یه عطر غلیظ و خونه‌ای که همون اول کار انگار میخواست بگه امشب قراره یه شام پر از حرف و سکوت باشه.
پدر جونگکوک درست همون جایی که وسط بود، نشست.
جونگکوک کنارش،سمت راستش.
منم که روبروی پدرش بودم...حس کردم نگاهش هرثانیه بین من و جونگکوک میگذره.
استرس عجیبی وجودمو گرفته بود.
چند دقیقه اول جز صدای قاشق و چنگال که میخورد به بشقاب‌ها، هیچی شنیده نمیشد. انگار همه منتظر بودیم یکی دیگه شروع کنه.
پدر جونگکوک بعد از اولین قاشق غذا یه لحظه مکث کرد.
"خوش‌طعم شده."
"ممنونم."
معلومه که غذایی که من میپزم خوش طعم میشه!
کاش یه نفر دیگه هم مثل باباش شعور داشت و حداقل میگفت"خوبه."

بعد نگاهش رو از غذا گرفت.یه نگاه انداخت بین من و جونگکوک.انگار داشت وزن میکرد.
"تقسیم وظایفتون چطوریه؟"
جونگکوک لحظه‌ای خشکش زد اما بدون حتی یه ثانیه مکث جواب داد:
"مشکلی نیست."
مشکلی نیستتت؟؟از صبح تا شب بیرونه و کم پیش میاد سروکلش پیدا شه.بعد الان توی تقسیم وظایف مشکلی نداریم؟!
چنگال رو توی مشتم فشار دادم.
ارزو میکردم کاش جای چنگال کس دیگه‌ای بین انگشتام بود.

پدرش یه کم اروم‌تر انگار میخواست عمیق‌تر بفهمه پرسید:
"مشکلی نیست، یا دقیقا مشخصه؟"
یه سکوت کوتاهی افتاد...همون موقع من سریع گفتم:
"داریم سعی میکنیم با ریتم هم هماهنگ بشیم."

"هماهنگ شدن زمان میبره. ولی پایه‌ زندگی شفافیت و احترامه."

جونگکوک لیوان ابش رو برداشت، یه جرعه خورد و گفت:
"همینطوره."
پدرش چنگالش رو گذاشت زمین.
بعد مستقیم‌تر از قبل پرسید:
"این مدت اختلافی داشتین؟"
ناخودآگاه نگاهم رفت سمت جونگکوک. اون قبل از اینکه من بتونم چیزی بگم، جواب داد:
"طبیعیه."
"و حلش کردین؟"
این دفعه سکوت خیلی طولانی‌تر شد.انگار داشتیم دنبال جواب میگشتیم، یا شاید اون جواب رو نمیخواستیم بدیم.خودمون میدونستیم صبح تا شب مثل سگ و گربه با هم رفتار میکنیم.
آخرش من گفتم:
"داریم یاد میگیریم."
چشم‌های پدرش یه ذره تیز شد.انگار داشت دنبال یه چیزی دقیق‌تر میگشت.
"یاد گرفتن خوبه. ولی بی‌توجهی نه،جونگکوک!خودت خوب میفهمی چی میگم!"

یهو هوا سنگین شد.انگار یه دیوار نامرئی بینمون کشیده شد.
جونگکوک لیوان آبش رو جوری روی میز کوبید که قلبم از تپش دست کشید و چشمام لرزید.
"منظورت چیه پدر؟!"
"جونگکوک!من فقط نمیخوام گذشته تکرار بشه!"

صدای جونگکوک بالا رفت و من حس کردم یه فرد اضافی بین این دعوایی که به ظاهر مکالمه بود گیر کردم.
"تکرار نمیشه.اون یه اتفاق بود."

"اوفیلیا یه اتفاق بود لعنتی؟!"

و سکوت...
جونگکوک سرش پایین بود و نمیتونستم چشماشو ببینم.
اما مطمئنم چشماش سرخ‌سرخ‌سرخن.
جرعه‌ای دیگه از لیوان آب نوشید و صندلی با صدایی خفه عقب کشیده شد.با یه جدیت خاصی گفت:"بی‌توجهی در کار نیست،پدر!"
پدرش چند لحظه نگاهش کرد. انگار میخواست بفهمه پشت این حرف‌ها چی قایم شده.
نگاهش یه لحظه افتاد به پیش‌بند تا شده‌ کنار صندلی من.
"امیدوارم این کارها از روی اجبار نباشه."
گفتم:"نبود."
جونگکوک هیچی نگفت. فقط فکش سفت شده بود. حس میکردم داره یه چیزی رو قورت میده...یه چیزی که نه میتونست بگه و نه میتونست نگهش داره.
شام تو همون سکوت ادامه پیدا کرد.این بار سکوت، دیگه فقط سکوت نبود؛ یه عالمه حرف ناگفته توش بود.
و البته...سوالایی که درعرض چند دقیقه توی ذهن معیوبم شکل گرفته بود.
اوفیلیا کیه...
توی گذشته،
چه اتفاقی افتاده که پدر جونگکوک بابتش هشدار میده؟
___________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۶)

🍷 شراب قرمزقسمت اول: قراردادرینا با عصبانیت وارد سالن شد.«با...

«می‌دونی، عجیب‌ترین قسمتش این نیست که تنها هستم، بلکه اینجاس...

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 5مینجه کنار رفت و اجازه داد جین و همک...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p75نینا سریع سرش رو تکون داد.«امیدوارم ه...

خلاصه رمان : آنجلینا دختری که همبازی بجگیش تبدیل به کسی میش...

#قرارداد_دوستانه s2p17هانا : چقدر گذشته بود ؟؟ پنچ دقیقه ؟؟ ...

برادر ناتنی

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت " 30 ""ویو جئون آنجلینا" ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹⁰کاش می‌شد همین چند دقیقه رو از همه‌ی...

Cold melody part 10صبح شد، اما نه اون صبح‌هایِ درخشان. استود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط