{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
p75
نینا سریع سرش رو تکون داد.
«امیدوارم هیچ‌وقت عادت نکنم.»
...
همون لحظه، در شیشه‌ای باغ باز شد.
هر دو همزمان برگشتن.
جیمین از ساختمون قلعه بیرون اومد.
چند قدم آروم برداشت و همون‌جا ایستاد.
نور ماه روی موهای مشکی‌اش افتاده بود و شنل تیره‌اش توی باد تکون می‌خورد.
یونجی با دیدنش سرش رو خم کرد.
«فرمانروا.»
جیمین فقط با تکون کوتاه سر جوابش رو داد.
بعد نگاهش روی نینا ثابت موند.
«جلسه تموم شد؟»
جیمین نفس کوتاهی کشید.
«بالاخره.»
نینا از روی لبه‌ی حوض پایین پرید.
«پس آقای هوانگ رفت؟»
«رفت.»‌
«خوبه.»
جیمین ابرویی بالا برد.
«این‌قدر‌ ازش بدت اومده؟»
نینا بدون فکر گفت:
«اون اصلاً شبیه تو نیست.»
چند لحظه سکوت شد.
انگار خودش هم تازه فهمیده بود چه جمله‌ای گفته است.
با دستپاچگی ادامه داد:
_«منظورم اینه... اون دقیقاً همون خون‌آشامیه که توی فیلم‌ها نشون میدن. نگاهش آدمو می‌ترسونه.»
جیمین چیزی نگفت.
فقط گوشه‌ی نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت نینا موند
یونجی لبخند ریزی زد.
انگار چیزی رو فهمیده بود، اما چیزی نگفت.
نینا که از سکوت معذب شده بود، سعی کرد موضوع رو عوض کنه

«جلسه برای چی بود؟»
جیمین چند لحظه سکوت کرد.
«هوانگ برای یه موضوع دیگه اومده بود.»
«پس درباره‌ی من چیزی نگفت؟»
جیمین نگاهش رو از باغ گرفت.
«نه...»
مکث کوتاهی کرد.
«و امیدوارم تا مدت زیادی هم چیزی نفهمه.»
نینا اخم کرد.
«یعنی اون... به من شک کرده؟»
جواب نداد.
فقط نگاهش ناخودآگاه روی مچ دست نینا
..........
از موقعی که شرط نمیزارم حمایتا کم شده🥺
شرط دوست دارین باز بزارم؟🙂‍↕️🎀
دیدگاه ها (۱۴)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p77..............صبح، قلعه آروم‌تر از هم...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌73نینا بی‌حرکت ایستاد.دست‌هاش ناخودآگاه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط