🍷 شراب قرمز
🍷 شراب قرمز
قسمت اول: قرارداد
رینا با عصبانیت وارد سالن شد.
«بابا، گفتی کار مهمی داری. این همه آدم اینجا برای چیه؟»
پدرش جواب نداد.
رینا نگاهش را بین مردهای کتمشکی چرخاند و ناگهان چشمش به مردی افتاد که روی مبل نشسته بود.
لباس مشکی، نگاه سرد و چهرهای کاملاً بیاحساس.
جونگکوک.
رینا با اخم گفت:
«اون کیه؟»
یکی از مردها جلو آمد.
«رینا خانم، بهتره بشینید.»
«من از شما سؤال نکردم.»
جونگکوک آرام گفت:
«بذار خودش تصمیم بگیره.»
رینا با تعجب به او نگاه کرد.
«تو دیگه کی هستی که برای من تصمیم میگیری؟»
جونگکوک لبخند خیلی کوتاهی زد.
«جونگکوک.»
رینا چند ثانیه ساکت ماند.
«همون جونگکوک؟»
«ظاهراً اسمم رو شنیدی.»
«همه شنیدن.»
پدر رینا با اضطراب گفت:
«رینا، بشین.»
«نه. اول بگو چه خبره.»
پدرش به جونگکوک نگاه کرد و بعد آهسته گفت:
«قراره با جونگکوک ازدواج کنی.»
رینا با ناباوری خندید.
«چی؟»
«شنیدی چی گفتم.»
«نه، نشنیدم! چون امکان نداره تو همچین چیزی گفته باشی!»
جونگکوک از جایش بلند شد.
«من هم فکر نمیکنم این ازدواج چیزی باشه که هیچکدوممون بخوایم.»
رینا با عصبانیت گفت:
«پس چرا قبولش کردی؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
«چون بعضی وقتها انتخابی وجود نداره.»
رینا رو به پدرش کرد.
«چه اتفاقی افتاده؟»
پدرش چیزی نگفت.
«بابا!»
جونگکوک جواب داد:
«خانوادهات بدهی بزرگی به گروه من داره.»
رینا با شوک گفت:
«چقدر؟»
«اونقدر که با پول قابل پرداخت نیست.»
رینا آرام پرسید:
«پس این ازدواج... برای پاک کردن بدهیه؟»
جونگکوک مستقیم نگاهش کرد.
«برای جلوگیری از جنگ.»
رینا خیره به او ماند.
«و اگه قبول نکنم؟»
جونگکوک بدون اینکه صدایش را بالا ببرد گفت:
«اون وقت همهچیز خیلی پیچیدهتر میشه.»
رینا به پدرش نگاه کرد.
بعد چشمش به لیوان شراب قرمز روی میز افتاد.
«من هنوز جوابم رو ندادم.»
جونگکوک گفت:
«میدونم.»
«پس چرا اینقدر مطمئنی؟»
جونگکوک لیوان را برداشت و گفت:
«چون اینجا هیچکس برای جواب تو منتظر نمونده.»
رینا اخم کرد.
«پس من چیام؟»
جونگکوک برای چند ثانیه سکوت کرد.
«آخرین مهرهی این بازی.»
و همان لحظه، صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
همه در سالن از جا پریدند.
جونگکوک فوراً به افرادش دستور داد:
«همه درها رو ببندید.»
رینا با ترس گفت:
«این دیگه چی بود؟!»
جونگکوک به سمت در رفت.
قبل از خروج، برگشت و گفت:
«به نظر میرسه کسی از این ازدواج خوشحال نیست.»
رینا پرسید:
«کی؟»
جونگکوک نگاه سردی به پنجره انداخت.
«دشمنهای من.»
و در را پشت سرش بست.
قسمت اول: قرارداد
رینا با عصبانیت وارد سالن شد.
«بابا، گفتی کار مهمی داری. این همه آدم اینجا برای چیه؟»
پدرش جواب نداد.
رینا نگاهش را بین مردهای کتمشکی چرخاند و ناگهان چشمش به مردی افتاد که روی مبل نشسته بود.
لباس مشکی، نگاه سرد و چهرهای کاملاً بیاحساس.
جونگکوک.
رینا با اخم گفت:
«اون کیه؟»
یکی از مردها جلو آمد.
«رینا خانم، بهتره بشینید.»
«من از شما سؤال نکردم.»
جونگکوک آرام گفت:
«بذار خودش تصمیم بگیره.»
رینا با تعجب به او نگاه کرد.
«تو دیگه کی هستی که برای من تصمیم میگیری؟»
جونگکوک لبخند خیلی کوتاهی زد.
«جونگکوک.»
رینا چند ثانیه ساکت ماند.
«همون جونگکوک؟»
«ظاهراً اسمم رو شنیدی.»
«همه شنیدن.»
پدر رینا با اضطراب گفت:
«رینا، بشین.»
«نه. اول بگو چه خبره.»
پدرش به جونگکوک نگاه کرد و بعد آهسته گفت:
«قراره با جونگکوک ازدواج کنی.»
رینا با ناباوری خندید.
«چی؟»
«شنیدی چی گفتم.»
«نه، نشنیدم! چون امکان نداره تو همچین چیزی گفته باشی!»
جونگکوک از جایش بلند شد.
«من هم فکر نمیکنم این ازدواج چیزی باشه که هیچکدوممون بخوایم.»
رینا با عصبانیت گفت:
«پس چرا قبولش کردی؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
«چون بعضی وقتها انتخابی وجود نداره.»
رینا رو به پدرش کرد.
«چه اتفاقی افتاده؟»
پدرش چیزی نگفت.
«بابا!»
جونگکوک جواب داد:
«خانوادهات بدهی بزرگی به گروه من داره.»
رینا با شوک گفت:
«چقدر؟»
«اونقدر که با پول قابل پرداخت نیست.»
رینا آرام پرسید:
«پس این ازدواج... برای پاک کردن بدهیه؟»
جونگکوک مستقیم نگاهش کرد.
«برای جلوگیری از جنگ.»
رینا خیره به او ماند.
«و اگه قبول نکنم؟»
جونگکوک بدون اینکه صدایش را بالا ببرد گفت:
«اون وقت همهچیز خیلی پیچیدهتر میشه.»
رینا به پدرش نگاه کرد.
بعد چشمش به لیوان شراب قرمز روی میز افتاد.
«من هنوز جوابم رو ندادم.»
جونگکوک گفت:
«میدونم.»
«پس چرا اینقدر مطمئنی؟»
جونگکوک لیوان را برداشت و گفت:
«چون اینجا هیچکس برای جواب تو منتظر نمونده.»
رینا اخم کرد.
«پس من چیام؟»
جونگکوک برای چند ثانیه سکوت کرد.
«آخرین مهرهی این بازی.»
و همان لحظه، صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
همه در سالن از جا پریدند.
جونگکوک فوراً به افرادش دستور داد:
«همه درها رو ببندید.»
رینا با ترس گفت:
«این دیگه چی بود؟!»
جونگکوک به سمت در رفت.
قبل از خروج، برگشت و گفت:
«به نظر میرسه کسی از این ازدواج خوشحال نیست.»
رینا پرسید:
«کی؟»
جونگکوک نگاه سردی به پنجره انداخت.
«دشمنهای من.»
و در را پشت سرش بست.
- ۱.۱k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط