Cold melody
Cold melody
part 10
صبح شد، اما نه اون صبحهایِ درخشان. استودیو با نورِ کمِ پنجره، یه فضایِ خاکستری و غمآلود داشت. من تمامِ شب رو بیدار مونده بودم، فقط برای اینکه مطمئن بشم اون نفس میکشه. وقتی خورشید کمی بالا اومد، یونگی چشماش رو باز کرد.
نگاهش اول که به سقف افتاد، بعد به من، و بعد به اتاق. یه لحظه انگار همه چیز یادش رفت، اما بعد، اون نگاهِ سردِ همیشگی رو دوباره به چشمهاش برگردوند. اما این بار، دیگه اون نگاهِ "تو وجود نداری" رو نداشت؛ انگار یه ذره... مبهوت بود.
بدونِ اینکه کلمهای بگه، با سختی از تخت بلند شد. من میخواستم چیزی بگم، میخواستم بپرسم "حالت بهتر شده؟"، اما غرورم مثلِ یه زنجیر پاهام رو نگه داشته بود. من فقط ایستاده بودم و با دستهایِ لرزون، لباسهایم رو مرتب میکردم.
یونگی، در حالی که داشت با بیحالی لباسهاش رو درست میکرد، رو به من گفت:
— «ممنون. برای دیشب.»
صدایش هنوز هم ضعیف بود، اما اون کلمهیِ "ممنون" مثلِ یه بمب در سکوتِ استودیو منفجر شد. من شوکه شدم. یونگی؟ کسی که هفتهها بود حتی به من سلام نمیکرد، از من تشکر کرد؟
— «خواهش میکنم...» من هم با یه صدایِ خیلی کم جواب دادم. «فقط وظیفهام بود. اگه میخواستی، میتونستم آمبولانس خبر کنم.»
اون یه لبخندِ خیلی کمرنگ و تلخ زد، از اونهایی که فقط گوشهیِ لبش رو تکون میداد.
— «نمیخواستم دردسر درست کنم.»
بعد از اون، یه سکوتِ عجیب بینمون برقرار شد. اما این بار، دیگه اون سکوتِ سنگین و دشمنیمانند نبود؛ یه جور سکوتِ "دستپاچگی" بود. انگار هر دومون نمیدونستیم بعد از این حرف، باید چی بگیم.
من داشتم وسایل رو جمع میکردم که یهو متوجه شدم یه کیسهیِ یخِ کوچیک و یه لیوانِ آبِ گرم که دیشب برداشته بودم، هنوز روی میز هست. با دستپاچگی خواستم اونها رو جمع کنم، اما همون لحظه، یونگی از جاش بلند شد و اومد سمتِ میز.
دستهای ما، وقتی هر دو میخواستیم همون لیوان رو برداریم، برای یه لحظهیِ خیلی کوتاه، با هم برخورد کرد.
مثلِ یه شوکِ الکتریکی بود. من سریع دستم رو کشیدم عقب، انگار که سوخته باشم. یونگی هم نگاهش رو دزدید و با سرعتِ غیرعادی، به سمتِ اتاقِ خودش رفت.
من همونجا خشکم زده بود. ضربانِ قلبم دوباره بالا رفته بود. اون برخوردِ ساده، باعث شده بود بفهمم که اون دیوارِ یخ، دیگه مثلِ قبل، سفت و محکم نیست. یه ترکِ عمیق توش افتاده بود... و من، بدجوری میترسیدم که این ترک، کلِ دنیایِ سرد و امنِ من رو از هم بپاشونه.
🖤🖤🖤
ادامه دارد...
part 10
صبح شد، اما نه اون صبحهایِ درخشان. استودیو با نورِ کمِ پنجره، یه فضایِ خاکستری و غمآلود داشت. من تمامِ شب رو بیدار مونده بودم، فقط برای اینکه مطمئن بشم اون نفس میکشه. وقتی خورشید کمی بالا اومد، یونگی چشماش رو باز کرد.
نگاهش اول که به سقف افتاد، بعد به من، و بعد به اتاق. یه لحظه انگار همه چیز یادش رفت، اما بعد، اون نگاهِ سردِ همیشگی رو دوباره به چشمهاش برگردوند. اما این بار، دیگه اون نگاهِ "تو وجود نداری" رو نداشت؛ انگار یه ذره... مبهوت بود.
بدونِ اینکه کلمهای بگه، با سختی از تخت بلند شد. من میخواستم چیزی بگم، میخواستم بپرسم "حالت بهتر شده؟"، اما غرورم مثلِ یه زنجیر پاهام رو نگه داشته بود. من فقط ایستاده بودم و با دستهایِ لرزون، لباسهایم رو مرتب میکردم.
یونگی، در حالی که داشت با بیحالی لباسهاش رو درست میکرد، رو به من گفت:
— «ممنون. برای دیشب.»
صدایش هنوز هم ضعیف بود، اما اون کلمهیِ "ممنون" مثلِ یه بمب در سکوتِ استودیو منفجر شد. من شوکه شدم. یونگی؟ کسی که هفتهها بود حتی به من سلام نمیکرد، از من تشکر کرد؟
— «خواهش میکنم...» من هم با یه صدایِ خیلی کم جواب دادم. «فقط وظیفهام بود. اگه میخواستی، میتونستم آمبولانس خبر کنم.»
اون یه لبخندِ خیلی کمرنگ و تلخ زد، از اونهایی که فقط گوشهیِ لبش رو تکون میداد.
— «نمیخواستم دردسر درست کنم.»
بعد از اون، یه سکوتِ عجیب بینمون برقرار شد. اما این بار، دیگه اون سکوتِ سنگین و دشمنیمانند نبود؛ یه جور سکوتِ "دستپاچگی" بود. انگار هر دومون نمیدونستیم بعد از این حرف، باید چی بگیم.
من داشتم وسایل رو جمع میکردم که یهو متوجه شدم یه کیسهیِ یخِ کوچیک و یه لیوانِ آبِ گرم که دیشب برداشته بودم، هنوز روی میز هست. با دستپاچگی خواستم اونها رو جمع کنم، اما همون لحظه، یونگی از جاش بلند شد و اومد سمتِ میز.
دستهای ما، وقتی هر دو میخواستیم همون لیوان رو برداریم، برای یه لحظهیِ خیلی کوتاه، با هم برخورد کرد.
مثلِ یه شوکِ الکتریکی بود. من سریع دستم رو کشیدم عقب، انگار که سوخته باشم. یونگی هم نگاهش رو دزدید و با سرعتِ غیرعادی، به سمتِ اتاقِ خودش رفت.
من همونجا خشکم زده بود. ضربانِ قلبم دوباره بالا رفته بود. اون برخوردِ ساده، باعث شده بود بفهمم که اون دیوارِ یخ، دیگه مثلِ قبل، سفت و محکم نیست. یه ترکِ عمیق توش افتاده بود... و من، بدجوری میترسیدم که این ترک، کلِ دنیایِ سرد و امنِ من رو از هم بپاشونه.
🖤🖤🖤
ادامه دارد...
- ۲۴۶
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط