داستان کوتاه در انتظارش نویسنده الهه پورعلی

پارت یازده


(خاطره چهارم)


این یکی دیگر خاطره نبود یک فاجعه بود، روزی بود که قلبم جوری به درد آمد که بی‌تابم کرد.
نه!
خوردم کرد، آن روز از مدرسه خارج شده و سلانه-سلانه به سمت خانه در حرکت بودم.
مثل همیشه یک چشمم به راه و چشم دیگرم به در خانه‌شان بود که برای چند ثانیه هم که شده شاید دیدمش.
اما ای‌کاش برای امروز آرزوی دیدنش‌ را نمی‌کردم. دیدم، ولی کاش نمی‌دیدم.
از در خانه‌شان که عبور کردم، سر کوچه جمعیتی را دیدم که دور یک موتورسوار را گرفته و همهمه‌ای پابرجا بود.
شنیده‌ بودم که قلب حس‌ می‌کند، قلب می‌فهمد، و قلب می‌بیند، اما باورش سخت بود.
می‌گفتند قلبِ عاشق، بدون دیدن عشقش او را حس می‌کند، او را لمس می‌کند، ولی این‌بار به چشم دیدم.
اما شنیدن کی بود مانند دیدن.
همین‌طور که مرد پخش زمین شده و چهره‌اش به آن‌سو بود قلب من به‌یک‌باره شروع به تپیدن کرد.
طوری تپش ‌را آغاز کرد که گویی قرار بود سینه‌ام را شکافته و خود را از بند آزاد کند.
چطور بود که نفس‌هایم نیز تند شده بودند، چرا هر قدمی‌ که نزدیک می‌شدم شدت نفس‌هایم، بیشتر می‌شدند؟ مگر او که بود که من را به این روز انداخته بود.
خونی که روی زمین جاری بود دیدگانم را تار کرد، نمی‌دانم این رنگ خون بود یا رد اشک، اما می‌دانم که این حسی نایاب بود که مرا به سمت آن جسم نیمه‌جان می‌کشید.
نزدیک‌تر که شدم طاقتم طاق شد و با دیدن موهای بور و چهره‌ی غرق در خونش چیزی نفهمیدم و با شتاب نقش زمین شدم.
بدنم درد می‌کرد و سرم در حال منفجر شدن بود، اما دلیل این کرختی را نمی‌دانستم.
با لرزیدن پلک‌هایم، چشمان به خون نشسته‌ام باز شدند، و نور سفید و مستقیمی باعث بسته شدن دوباره‌ی چشم‌هایم شد.
دوباره پلک زدم و دوباره!
به سختی چشم گشوده و به اطراف چشم دوختم، اینجا کجا بود؟
این‌ها که بودند؟
چرا همه سیاه‌پوش و درحال ریختن اشک مرا می‌نگریستند.
چرا! چرا...
با چرای بعدی یادآور تمام اتفاقات شدم، آن مرد نقش‌زمین شده، خون سرازیر شده، ساعدم.
وای خدایا نکند بلایی سرش آمده؟ که حتی از به زبان آوردنش هم هراس داشتم.
اما این زن، زن‌عمو بود و دخترعمو و مادر و .‌‌..
همه سیاه‌پوش!
نه... نه... نههه!
باجیغ بلندی که کشیدم تمام تن یخ‌زده‌ام به لرز افتاد و با هر تکان شدیدم، احساس می‌کردم که کسی ممانعت می‌کند، هم برای تکان‌هایم هم برای نه گفتن هایم.
با سیلی محکمی که به صورتم خورد به خود آمده و تنها کسانی که کنارم دیدم مادرم با یک پرستار بود. این‌جا همان اتاق بود ولی عجیب بود که لباس مادر تغییر رنگ داده بود، این؟
این یعنی؟
با حس این‌که شاید اتفاقات چند لحظه پیش خواب بوده باشد لبخند کم‌رنگی برروی لبانم نشست اما به تندی لبخندم ماسید و چهره‌ی غرق در خون ساعد جلوی دیدگانم آمد.
با تته-پته و زبانی گرفته درحالی که خدا-خدا می‌کردم که آن تصادف هم خواب باشد، گفتم:
- م...مامان، س..ساعد...ساعد کو؟
چهره‌ی مادر غمگین شد و لب باز کرد و گفت:
- خوبه مادر نگران نباش.
پس این دیگر خواب نبود، آن مرد رویایی که روی زمین در خون خود غلتیده بود همه‌ی دنیایم بود.
با بی‌حالی و حال زار گفتم:
-زنده‌است؟ راستش‌رو بگو.
مامان لبخند امیدوار کننده‌ای زد و گفت:
- آره مامان‌جان زبونت‌رو گاز بگیر معلومه که زنده‌است.
نفسی از سر آسودگی کشیدم و سعی کردم مادر، چشمانِ به گریه نشسته‌ام را نبیند.
دیدگاه ها (۰)

۱۲ تقاوت عشق پدر و مادر:مادر می‌گوید «دوستت دارم»، پدر آن را...

داستان کودکانه «نیکی کوچولو و قلب مهربان» به نویسندگی رزیتا ...

شاید بیایی...اما نه از آن راهی که چشم‌هایم هر شب به انتظارش ...

اگر زیبایی‌ات روزی از چهره‌ات رخت بربندد و زمان، رد پای خویش...

دویست شب است که نیستی،اما خونت در میان این مردم مقاوم جاری ا...

امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف می‌شو...

### 🗝️ پارت دهم (پارت پایانی): رقصِ آخرین شعلهلرزش زمین بند ...

پارت ۳

عاشقانه های شبنم

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط