{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جنون/پارت14

ا/ت

اومد کنارم ، دهنمو باز کردم که از ته دل جیغ بکشم اما رفت پشتمو دستشو روی دهنم گذاشت و مارمولکه رو از پنجره پرت کرد پایین
بهم چسبیده بود...دستشو برداشت و من تازه شاخکام فعال شد که توی چه موقعیتی هستیم،،هول شده خواستم فاصله بگیرم که پام به لبه میزش گیر کرد...و با کله افتادم روی زمین،چیه؟! انتظار صحنه رمانتیک و هندی داشتین از این مرد که یهو بیاد منو بگیره که نیوفتم؟
همونطور که دستم روی کمره دردناکم بود گفتم : حداقل می‌تونستی دستمو بگیری نیوفتممممم
_تقصیره خودته شاکی هم هستی؟!!پاشو بابا جمع کن
بلند شدمو با ناراحتی گفتم : خیلی بی احساسی
نمیدونم چرا یهو اعصبانی شد و مچ دستمو گرفت
_ارزش احساساته منو داری؟
بعده کمی مکث گفت : نه
با ناراحتی به چشماش زل زدم و گفتم: شکست دستم..ول...ولش کن
محکم تر فشار داد و چند ثانیه بعد ولم کرد
روشو برگردوند و با لحن بیخیال و سردی گفت : تا شب ساعت هشت وقت داری هشت و یک دقیقه بشه خودت می‌دونی
با نفرت نگاش کردمو از اتاق خارج شدم،تعادل روانی نداشت انگار این آدم
دست به کمر به سمت پله ها رفتم...لطف کرده بود و یه اتاق کوچیک طبقه پایین کناره پله ها بهم داده بود،ببین از کجا به کجا رسیدم
(شب)
ا/ت
دقیقا راس ساعت هشت تموم شدن کارایی که باید انجام میدادم.
دمه دره اتاق موندمو یکی از خدمه ها که یه دختر به اسم لارا بود رو صدا زدم
_بله؟
با لحن آرومی گفتم : میشه لطفاً اینا رو تحویل جونگ کوک بدین
_بله حتماً
برگه ها رو گرفت اما با کمی تعلل گفت : شما حالتون خوبه؟
با لبخندی بخاطر نگرانیش گفتم:آره..یکم کمرم درد می‌کنه
_چیزی لازم دارین؟
_نه ممنون
رفت و درو بستم،کمرم به شدت درد میکرد،با اون برخوردی که به لبه میز داشتمو بعدشم افتادنم جای شکر داره که نشکسته و هنوز سالمم.

جونگ کوک

ساعت هشت و پنج دقیقه بود و منتظر بودم بیاد تا بازخواست بشه برای دیر اومدنش
دره اتاق زده شد،با توپ پر منتظره وروده ا/ت بودم که یکی از خدمه ها وارد شد
_رییس اینا رو خانم ا/ت دادن و گفتن بدم بهتون
من منتظره خودش بودم ولی اون...
_بزارشون رو میز و برو بیرون
_بله
بلافاصله از اتاق خارج شدم و سمت اتاقش رفتم،من گفته بودم خودش بیاره اما اون داده دسته یکی دیگه
نشستم روی تخت،همین که میخواستم دراز بکشم دره اتاق خیلی یهویی باز شد،متعجب به قامتش که تو چهارچوب بود خیره شدم
خیلی سریع بلند شدم و گفتم:چیزی شده؟!
درو محکم بست که صدای بدی ایجاد شد
قدم به قدم نزدیک میشد...
_مگه نگفتم خودت بیار برگه ها رو..
_مگه چیشده؟
_چرا به حرفم گوش نمیکنی
دیدگاه ها (۳)

True Love③⓪فرداتهیونگتهیونگ: دیشب خوب خوابیدی؟ ا/ت: آره خوب ...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۱ا/ت : از خواب بیدار شدم لبا...

عشق بی پایان

چند پارتیــــــــــــ🖤💔ـــــــــــوقتی نصفه شب میفهمه از دست...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

سناریو ران پارت ۲

سناریو مایکی پارت ۲

چند پارتی ــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهـ...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط