{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب قدری که دمی پیش تو ماندم خوش بود

شب قدری که دمی پیش تو ماندم خوش بود
کامی از عمر که همراه تو  راندم خوش بود

در خیالم که نه پرهیز و نه پروای تو داشت
بوسه ها کز لب نوش تو ستاندم خوش بود

و آن همه گل که نسیمانه به شکرانه ی تو
چیدم از باغ دل و بر تو فشاندم خوش بود

به چمنزار غزل با نی سحر آور خود
وقتی آن چشم غزالانه چراندم خوش بود

من چنان محو سخن گفتن گرمت بودم
که تو از هر چه که دم میزدی آن دم خوش بود

فالی از دفتر حافظ که برای دل تو
زدم و آن غزل ناب که خواندم خوش بود

گر چه با ساعتِ من ثانیه ها بیش نبود
ساعتی را که کنارت گذراندم خوش بود


حسین منزوی
دیدگاه ها (۶)

در خیالم که نه پرهیز و نه پروای تو داشتبوسه ها کز لب نوش تو ...

شب قدری که دمی پیش تو ماندم خوش بودکامی از عمر که همراه تو ...

شب قدری که دمی پیش تو ماندم خوش بودکامی از عمر که همراه تو  ...

من چنان محو سخن گفتن گرمت بودمکه تو از هر چه که دم میزدی آن ...

چشمِ دل آشوبِ تـو می خواهـد کـه زنــجیرم کـــــندبــا عشقِ ب...

شعرشو خیلی دوست دارم در ادامه شعر فریدون مشیریروزها طي شد و ...

( شعر از خودم ) بلبل به چمنزار چنین خوار ندیدم × بلبل ز چه ا...

به قلب ِ من تو با چشمت ، تو هر دم می زنی تیشه نکن با قلب ِ م...

رضا ولی پور شاعر پلدختری

عشرت بنی هاشمی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط