مهرو
برانکارد بود صدف گریه میکرد کلثوم ناله نفرین میکرد ...
آصف و مستانه همراه رضا رفتن صدف نگران داداشش بود نمیتونست حرفی بزنه
کلثوم مداوم میگفت یتیم بود زیر بال پرمون گرفتیم مار تو آستین بود ...قصد جون بچه امو کرده بود وای ویلااا
صدف حرفی نمیتونست بزنه ...
مهرو نگران مجتبی بود سر چی بحث کردن ...
صدف اروم گفت
سر مامان ... آرومتر زمزمه کرد این افریته خانوم منظورش کلثوم بود چندتا دختر در نظر گرفته برا بابا رضا ...
پیش مجتبی گفت
مجتبی هم گفت قدر مامان ندوستین بهش محبت نکردی آخرش باعث مرگش شدی
سر این چیزها بحثشون شد نفهمیدم چجوری کارد آشپزخونه رو برداشت ...
مهرو یعنی کجا رفته بلای سر خودش نیاره ...
مهرو خونه مجردی مجتبی بلد بود ...
صدف من میرم پیشش فکر کنم میدونم کجاست ...
بلند شد رفت از سرخیابون آدرس گرفت رفت خونه مجردی مجتبی ..
حدسش درست بود ماشین مجتبی اونجا پارک بود ...
در زد کسی باز نکرد
مهرو نامید نشد چند دقیقه پشت در بود تا مجتبی در باز کرد ...
مجتبی
ترسیده بود گفت رضا مرده ؟؟
مهرو رفت داخل عصبی میشی هر کاری میکنی ؟؟ آقا مجتبی
مجتبی کلافه گفت جواب منو بده مهرو رضا خوبه ... مرده؟؟
اوووم اگه زخم شونه اشو فاکتور بگیریم اره خوب بود حرف میزد به بابا میگفت نمیخاد بیایی برو دنبال مجتبی ... نگرانت بود مرد بیچاره
مجتبی نگاهش کرد ...
مهرو گفت اینکار بکنی بابام بهت دختر نمیده ها...گفته باشما
اصف دختر نمیده؟؟ دخترش که زن منه ...
مهرو خندید ...
مجتبی پرسید چرا اومدی اینجا ...
مهرو با نگشتهاش بازی کرد گفت نمیخام تنها باشی ... نگرانتم من مجتبی
مامان بابات چی؟؟..
بیمارستانن ...
اگه بفهمن اینجایی ...
مهرو دوری زد گفت میگم آقامون تنها بود رفتم پیشش رفتم آرومش کنم ...
شب هم میمونی...
بمونم؟؟
اره کنارم باش باهم بخوابیم باهم بیدار شیم ...
مهرو خندید گفت من برات صبحونه آماده کنم باهم بشینیم سر میز ..
مجتبی رو مبل نشست ... نمیخواستم اینجوری بشه مهرو .... ولی مامانم خیلی ظلم دید تازه کفنش خشک نشده دنبال زنن براش ...
میدونم عزیزدلم ...
مجتبی به نقطه ای خیره شد نگران و نارحت گفت فقط یه موضوع خیلی اذیتم میکنه مهرو ... اونم کیان
اخه کیان دید...
از دستم خون می چکید کیان دیدتش ... نمیخواستم کیان ببینه ...مامانم جونش در میرفت برا این ته تغاریمون ... حس میکنم مامانم خیلی دلخور شده
مهرو گوشه لبش گاز گرفت کیان خونه نبود اصلا یعنی کجا رفته بود چرا حواس کسی به کیان نبود...
خیلی ترسیده بود ؟..
با سوال مجتبی سرشو بلند کرد و
نگاهش کرد کی ؟؟
کیان! دیگه
نه زیاد ...اوووم خوب بود ... کنار صدف موند ...
مهرو اون روز کیان ندیده بود اصلا دروغ گفت تا مجتبی نگران نشه..
آصف و مستانه همراه رضا رفتن صدف نگران داداشش بود نمیتونست حرفی بزنه
کلثوم مداوم میگفت یتیم بود زیر بال پرمون گرفتیم مار تو آستین بود ...قصد جون بچه امو کرده بود وای ویلااا
صدف حرفی نمیتونست بزنه ...
مهرو نگران مجتبی بود سر چی بحث کردن ...
صدف اروم گفت
سر مامان ... آرومتر زمزمه کرد این افریته خانوم منظورش کلثوم بود چندتا دختر در نظر گرفته برا بابا رضا ...
پیش مجتبی گفت
مجتبی هم گفت قدر مامان ندوستین بهش محبت نکردی آخرش باعث مرگش شدی
سر این چیزها بحثشون شد نفهمیدم چجوری کارد آشپزخونه رو برداشت ...
مهرو یعنی کجا رفته بلای سر خودش نیاره ...
مهرو خونه مجردی مجتبی بلد بود ...
صدف من میرم پیشش فکر کنم میدونم کجاست ...
بلند شد رفت از سرخیابون آدرس گرفت رفت خونه مجردی مجتبی ..
حدسش درست بود ماشین مجتبی اونجا پارک بود ...
در زد کسی باز نکرد
مهرو نامید نشد چند دقیقه پشت در بود تا مجتبی در باز کرد ...
مجتبی
ترسیده بود گفت رضا مرده ؟؟
مهرو رفت داخل عصبی میشی هر کاری میکنی ؟؟ آقا مجتبی
مجتبی کلافه گفت جواب منو بده مهرو رضا خوبه ... مرده؟؟
اوووم اگه زخم شونه اشو فاکتور بگیریم اره خوب بود حرف میزد به بابا میگفت نمیخاد بیایی برو دنبال مجتبی ... نگرانت بود مرد بیچاره
مجتبی نگاهش کرد ...
مهرو گفت اینکار بکنی بابام بهت دختر نمیده ها...گفته باشما
اصف دختر نمیده؟؟ دخترش که زن منه ...
مهرو خندید ...
مجتبی پرسید چرا اومدی اینجا ...
مهرو با نگشتهاش بازی کرد گفت نمیخام تنها باشی ... نگرانتم من مجتبی
مامان بابات چی؟؟..
بیمارستانن ...
اگه بفهمن اینجایی ...
مهرو دوری زد گفت میگم آقامون تنها بود رفتم پیشش رفتم آرومش کنم ...
شب هم میمونی...
بمونم؟؟
اره کنارم باش باهم بخوابیم باهم بیدار شیم ...
مهرو خندید گفت من برات صبحونه آماده کنم باهم بشینیم سر میز ..
مجتبی رو مبل نشست ... نمیخواستم اینجوری بشه مهرو .... ولی مامانم خیلی ظلم دید تازه کفنش خشک نشده دنبال زنن براش ...
میدونم عزیزدلم ...
مجتبی به نقطه ای خیره شد نگران و نارحت گفت فقط یه موضوع خیلی اذیتم میکنه مهرو ... اونم کیان
اخه کیان دید...
از دستم خون می چکید کیان دیدتش ... نمیخواستم کیان ببینه ...مامانم جونش در میرفت برا این ته تغاریمون ... حس میکنم مامانم خیلی دلخور شده
مهرو گوشه لبش گاز گرفت کیان خونه نبود اصلا یعنی کجا رفته بود چرا حواس کسی به کیان نبود...
خیلی ترسیده بود ؟..
با سوال مجتبی سرشو بلند کرد و
نگاهش کرد کی ؟؟
کیان! دیگه
نه زیاد ...اوووم خوب بود ... کنار صدف موند ...
مهرو اون روز کیان ندیده بود اصلا دروغ گفت تا مجتبی نگران نشه..
- ۸۴۳
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط