{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Novel panleo

♡ #part²³ ♡

『 leoreza 』

جلوی عمارت سهراب وایستادم و پیاده شدم بعد از قفل کردن ماشین
قدم برداشتم تا به در باشکوه اش برسم که هر زمان میومدم

خدمتکار منتظرم بود ، شاید چون تازه پسرش رو پیدا کرده بود انقدر میخواست خودشیرینی کنه برام
اما هیچوقت یک کتاب رو از جلد اش قضاوت نمیکنن

من برای انتقام نزدیک شده بودم و او از چیزی باخبر نبود
توی سالن رو مبل مجلل اش نشستم و رو کردم سمت خدمتکار
_سهراب کجاست

* الان میان آقا، چیزی میل ندارین

سری به نشونه نه گفت و رفت
همه چی این خونه برام ناآشنا بود حتی سکوت‌اش ، زیبایی این خونه به خونه ای که قبلا سه‌تایی داشتیم نمی‌رسید

حتی این همه تجملات و تابلو های گران قیمت اش
با صدای روشا یا بگم معشوقه ی سهراب ، اخمی کردم و نگاه دوختم بهش

با لبخندی که همیشه داشت سمتم اومد و روی مبل روبه روم نشست
زیاد سنی نداشت تهش ۱۵ سال از من بزرگتر بود
آخه کدوم زن ۳۵ ساله ای زن یه مرد ۵۰ ساله میشه

هرکسی بود عمر و زیبایی‌اش رو هدر نمی‌داد اما نمیدونم چرا روشا کرد

روشا: نميدونستم میای وگرنه حتما برات چیز هایی آماده میکردم

پا رو پا انداختم و با دست راست‌ام رو مبل ضرب گرفتم
_نیازی نیست

روشا صورت ناراحتی به خودش گرفت و گفت
روشا: اما عزیزم تو چرا انقدر با من سردی ، قبول دارم نمیتونم جای مادرت بگیرم اما میتونم که شبیه بهش رفتار کنم

خودش رو با مادر من مقایسه میکرد باید اینو میگفتم هیچ مادری نمیتونست مقایسه بشه چون هر کسی از پس مادر شدن بر نمی‌اومد

از جام بلند شدم که به تبعیت ام ازم بلند شد که کمی سمتش رفتم
_روشا خانم ولی اینو باید قبول کنید که من نیاز ندارم کسی تو این سن برام مادری کنه

نزدیک ام شد و دستی به بازوم کشید
روشا : میدونم اما من برای چیزی دیگه ای این حرف رو زدم

گنگ شده بهش نگاه کرد درمورد چی میگفت
نکنه برگ برنده‌ی من دست همین زن نباشه
که با صدای سهراب از افکارم بیرون اومد که با دستای باز سمتون اومد که روشا ازم فاصله گرفت

سهراب: سلام پسرم ، میدونم خیلی معطل‌ات کردم اما رسیدم

قیافه ی جدی به خودم گرفتم و جوابش رو به سردی دادم
سهراب: خب خانم ما می‌ریم اتاق کارمون که خیلی کار داریم بعدا با پسرم اشنات میکنم

چشمکی تحویل روشا داد که نگاهم سمت رو روشا رفت که با چشمای نم‌ناک باشه ای گفت
و رفت

دیگه پی بردم حتما چیزی هست
سهراب: بریم

با قدم برداشتن به سمت طبقه‌ی بالا متوجه جدیت ام شد که با هم رفتیم بالا
کل حواس ام پیش روشا بود چی میتونست باشه

در اتاق رو باز کرد و همراهیم کرد به اتاق بعد از بستن در سمت کشوی میزش رفت

کلی کلنجار رفت و چند عکسی بیرون اورد
سهراب: چیزی که تو رو کشونده اینجا این مردِ

نگاه ازش گرفتم ....


#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

پارت ۲۲

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

#ارباب‌سنگدل #پارت_28کوک: اههه بس کنید دیگه باشید بریم. زود...

#عشق_ممنوعه_شبپارت نهم | رازی که مخفی بودزن مرموز کنار در ای...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part27دیگه نمیکشیدم همونجا جلوش زانو زدمو دست...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_44بعد از گذشت ده دقیقه تقه ا...

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط