سناریو🫠

سناریو🫠








موضوع=وقتی بعد از بد رفتاری های که باهات داشتن متوجه میشن به شدت آسیب روحی و جسمی دیدی در حدی که قرص افسردگی میخوری و روی دستات رد تیغ هستش{برادر بزرگتر}










RM={دستاتو میگیره توی دستش و روی جاهای که رد تیغ دارن بوسه ی نرمی میزاره} من...من واقعا نمیدونستم دارم چه بلایی سرت میارم اصلا حتی فکرشم نمیکردم که رفتارای من باعث همچین اتفاقاتی بشن اما بهت قول میدم که تمام رفتارامو برات جیران کنم مادمازل{اینو میگه و میکشتت توی بغلش}









Jin= پرنسس؟
این قرصا چیه
&روش نوشته دیگه{سرد و خسته}
Jin=چرا تمام این مدت هیچی به من نگفتی؟
&مگه گوش می‌دادی
Jin= حق باتوعه اما مطمعن باش که از این لحظه به بعد من مثل یه کوه تکیه گاهتم هر موقع خواستی با کسی حرف بزنی فقط کافیه بیای پیش داداشی{محکم بغلت میکنه و پیشونیتو میبوسه}









suga= اینا چین رو دستات این قرصا اینجا چیکار میکنن؟
تو داری با خودت چیکار میکنی؟
&من با خودم چیکار میکنم؟
suga=اره حق با توعه اینا حاصل کارایی که هستش که خودم با توعه کردم و خودمم درستش میکنم دیگه نمیزارم ای تو دلت تکون بخوره قول میدم{بغلش میکنه}



J_hope = ماه من؟
خوبی؟
میخواب باهم حرف بزنیم
&میشه فقط بغلم کنید
J_hope= بیا اینجا{میکشتت تو بغلش و ولت نمیکنه تا شب}











jimin =چند وقته داری از اینا استفاده میکنی و رو دستت خط میندازی
&خیلی وقته
jimin= دخترکم؟
چرا اخه؟
چیشده؟
& واقعا میگی چیشده؟
یعنی خودت نمیدونی؟
jimin=میدونم...میدونم اما باورش برام سخته که رفتار های من باعث همچین چیزی شده من واقعا نمیخواستم بهت اسیب بزنم من فقط خودمو گم کرده بودم {دستاتو میبوسه و سعی میکنه از دلت در بیاره}














V= تو به چه جرعتی همچین غلطی با بدنت کردی{داد}
&اهههه بسه دیگه یا نیستی و باهام حرف نمیزنی یا حتی اگرم هستی فقط داد و بیداد میکنی یا کتکم میزنی دیگه از این رفتارات خسته شدم کافیه دیگه من دیگه نمیتونم این رفتارارو تحمل کنم
V=باشه باشه اروم باش حق با توعه من..من واقعا نتونستم یه لحظه جلوی خودمو بگیرم اما قول میدم که برات همچیو درست کنم {میشونتش رو پاهاش و جاهای که رد تیغ دارن رو میبوسه و پماد میزنه}











JK= ستاره کوچولو؟
فرشته ی من؟
داداشی حسابی خستت کرده نه؟
میدونم بهت حق میدم نخوای حتی منو ببینی اما بهت قول میدم اگه یه فرست دیگه بهم بدی دیگه قراره یه جونگکوک دیگع رو ببینی فقط یه فرصت؟{سعی میکنه راضیت کنه}















🫠 می‌دونم افتضاح بود اما واقعا این روزا مغضم کار نمیکنه🫠
دیدگاه ها (۳۰)

بچه ها شاید بعضی ها به این بخندن ولی واقعا ناراحت کننده‌س شا...

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

#پارت_4من (با لبخند کمرنگ): «دیگه دیر نمی‌کنی؟»کوک خندید و م...

تکپارتی درخواستی

وقتی خون آشام بود❣️پارت ۳(last part)دوییدم سمتش...محکم بغلش ...

آقا اینسری دیگه واقعا تا آخرشو انجام میدم. قوله قولچیزازین ل...

#سناریو_درخواستی( اعضا مافیان و ات رو گروگان گرفتن و خیلی ری...

پارت ۳که یهو رئیس کافه سر رسید...لعنتی حالا چیکار کنمرئیس کا...

وقتی پسر عموت و مربی بوکست بود🩵(درخواستی)پارت ۲ولی دقیقا برع...

پارت ۲ × چشم ...خیلی ممنون‌..........( و جیمین با استرس اینک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط