{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The pulse of darkness: Black sunrise

نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part¹⁸ ✨️🪐

"دختر چشم‌هایش را برنداشت، خشم در چشمانش می‌درخشید."

—«یعنی آدما برات مثل حیوونن؟ من برات یه مهره‌ام که... که فقط باید قربانی بشه؟»

"مرد لحظه‌ای سکوت کرد، به آرامی خم شد، لب‌هایش را به گوش دختر رساند؛ دوباره... و لعنت به آن... . دوباره آن رایحه‌ی تلخ و سنگین... اکسیژن را از دختر گرفت."

—«نه... .»

"زمزمه‌ای بود... . لحظه‌ای متوقف شد. خواست ادامه پیدا کند
اما، بویی شیرین استنشاق کرد. گره محوی میان ابروهایش نشست. شاید چون با آن آشنا نبود. بوی شیرین وانیل و شکلات... باعث شد مرد لحظه‌ای گیج شود.
می‌خواست بسنجد... با دقت، اما ادامه داد":

«هنوز نه... . تا وقتی من بخوام، هیچکس حق نداره باهات کاری کنه. حالا بخواب و بی این فکر کن که کجایی... و کی صاحبت شده.»

"دست کوچک آزاد گشت. پس از آن لمسی کوتاه، اما داغ در ناحیه گردن دختر... نزدیک به بخیه ها حس شد. سپس نفس ها فاصله گرفتند. راحتی حس شد، و صدای چرخش کلید در قفل به گوش رسید. مرد رفته بود."

"دختر ناگهان نفسش بالا آمد. حس می‌کرد حالا واقعا در حال نفس کشیدن است. با ولع اکسیژن را به ریه‌هایش فرستاد، تا بلکه آن عطر را خارج کند."

"سویون در تاریکی اتاق، به سقف خیره شده بود و تپش‌های تند نبضش را درست زیر همان چسب روی گلویش حس می‌کرد. کلمات جونگکوک مثل ذرات اسید در ذهنش نفوذ کرده بودند.
احساس حقارت و خشم، مثل آتشی زیر پوستش شعله می‌کشید. او یک هنرمند بود، کسی که زیبایی را خلق می‌کرد، اما حالا داشت به بخشی از یک تابلوی خونین تبدیل می‌شد که جئون جونگ‌کوک نقاش آن بود."

.......


"نور ملایمی از پنجره‌های بلند عمارت به داخل اتاق تابید. از ظهر گذشته بود. سویون روی تخت نبود، او بافتنی گرمی به تن داشت و با بی قراری در اتاق قدم می‌زد. هر قدمش، تلاشی بود برای خالی کردنِ انرژیِ انباشته شده و شاید، پیدا کردنِ راهی برای فرار. پارچه بافتنی خاکستری رنگ کمی روی شانه‌هایش افتاده بود و گردن بخیه خورده‌اش را نمایان می‌کرد."

"سینی صبحانه روی میزِ کناری قرار داشت؛ میوه‌های تازه، نانِ ترد و یک فنجانِ بخار گرفته از قهوه. اما دختر حتی نگاهی هم به آن نینداخت. به سمتِ پنجره رفت و از پشتِ شیشه به بیرون خیره شد. شاید به آسمانِ ابریِ آن روز، یا شاید به درختانِ بی‌حرکتِ باغ و یا بادیگارد هایی که محوطه عمارت را مانند یک قلعه نظامی جلوه می‌دادند... ."

"فقط یک اشتباهِ ناخواسته سویون را به این عمارت کشانده بود، و حالا این مردِ غریبه، او را در اینجا، دور از دنیای خود، زندانی کرده بود."

"سویون پس از مدتی به سمت کشو و قفسه‌های اتاق رفت. شروع به گشتن در میان وسایل کرد. امیدوار بود با ایجاد کمی سروصدا توجه جونگکوک را جلب کند و اورا به اتاق بکشاند تا دوباره آزادی‌اش را طلب کند. ناگهان نگاهش به سنجاق روی لباسش افتاد. پس از اندکی درنگ به سویِ در هجوم‌ برد، نفس عمیقی‌کشید و سنجاق را در قفل فرو برد. انگشتانش با دقت و عجولانه شروع کردند. اما هیچ چیز... جز صدای خش‌خش ناامید کننده‌ و نفس‌های تند خودش... .
با خستگی روی زمین نشست و دیوار سرد پشتش را حس کرد."

"در همین حین پشت دیوار‌های عمیق تر عمارت، اتاق کار
غرق در تاریکی خوفناک با وجود اینکه ظهر بود، و چهره‌ای خسته، سخت... ناگهان آن چشم‌ها روی مانیتوری نسبتا کوچک در میان چندین مانیتور متصل به دیوار افتاد. حرکات سویون، که بی‌هدف و بی‌فایده در اتاق چرخ می‌زد، اما هنوز هم نشان دهنده‌ی آرزوی نافرجام فرار بود در مانیتور پخش میشد. رفتارهای دختر... بی‌پناه، در میان آن فضای خشک و سرد، کمی بامزه و لطیف به نظر می‌رسید.
نگاه جونگ‌کوک که تا آن لحظه تحلیلگر و خسته بود جایش را به کنجکاویِ خطرناکی داد.
در حالی که بر روی صفحه خیره شده بود، لبخندی بی‌اختیار زد.
چندی بعد... در دلش، بویی ناگهانی و شیرین پیچید؛ عطر وانیل و شکلاتی و لطیف دختر، همان بویی که شب قبل، هنگام پچ زدن در گوش دختر از گردنش جاری شده بود. خاطره‌ای عجیب و توأم با احساس، او را به یاد آن لحظه انداخت، و برخلاف منطقش، آرزو کرد که کاش بار دیگر بتواند آن عطر را عمیق‌تر استشمام کند؛ حتی اگر فقط برای یک لحظه کوتاه."
دیدگاه ها (۲۱)

The pulse of darkness: Black sunrise

The pulse of darkness: Black sunrise

The pulse of darkness: Black sunrise

The pulse of darkness: Black sunrise

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط