#𝓟𝓪𝓻𝓽_۹

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۹
وسوسه عشق 🥀

☘صبح ساعت ۰۷:۰۳

اکوتاگاوا بیدار شد و دید که اتسوشی هنوز خوابه ، دیشب خیلی خشن بود ، بار اولش بود ولی‌ کاری‌‌ کرد که بیهوش بشه .

رفت حموم و خودش رو شست ، روی کمرش رد ناخن و گاز گرفتگی دیده میشود .

از حموم در اومد چون باید صبحونه رو درست میکردو بعد اماده میشود بره مافیا . سریع کاراشو کرد.

بعد مدتی اتسوشی بیدار شد ، دستش رو دراز کرد و از روی زمین یه پیراهن پیدا کرد بپوشه (پیراهن اکوتاگاوا) پیراهن تا زانو هاش میرسید .

با کمر درد شدید از روی تخت بلند شد و بوی غذا رو دنبال کرد تا که رسید به اشپزخونه . با خجالت از لای در داخل رو نگاه میکرد ، اکوتاگاوا متوجهش شد و درحالی که هنوز حواسش به غذا بود گفت :
_دیشب داشتی دم گوشم اسمم رو ناله میکردی...الان خجالت میکشی ؟ بیا تو .


اتسوشی با صورت سرخ شده از خجالت وارد شد و گفت :

+ انقدر راحت راجبش صحبت نکن .

برای بار اول کمی گوشه لب اکوتاگاوا بالا رفت ، اتسوشی متوجه شد و اونم لبخند کوچیکی زد .

اکوتاگاوا صبحونه رو چید روی میز و به اتسوشی کمک کرد راحت بشینه .

بعد صبحونه اکوتاگاوا اماده شد تا بره مافیا رو به اتسوشی کرد و گفت :

_امروز از دازای برات مرخصی گرفتم ، تلاشم رو هم میکنم تا زود بیام ، چیزی لازم داشتی شمارم روی یخچاله . من رفتم، عزیزم.

جمله اخر رو مثل یه زمزمه گفت جوری که فقط خودش شنید ، صورتش هنوزم مثل همیشه یود ولی نوک گوش هاش قرمز شده بود .

اکوتاگاوا قبل رفتنش متوجه شد یکی از رد های گاز روی گردنش معلوم بود اما تلاشی برای پنهان کردنش نکرد .

داخل مافیا میشه گفت همه اون رد گاز رو دیدن .
چویا که متوجه گردن آکوتاگاوا شده بود، ابرویی بالا انداخت و با پوزخند گفت:
+ اوهو... این دیگه چیه؟ نکنه بالاخره یکی پیدا شده که سگ سیاه مافیا رو اهلی کنه؟ پس واسه همین دیروز اون‌جوری عجله داشتی؟

آکوتاگاوا با همون چهره بی‌احساس همیشگی نگاهش کرد و در جواب داد :

_ به شما مربوط نیست، ناکاهارا سان.

+ هه! پس واقعاً یکی هست!

چویا خنده کوتاهی کرد.

+ حالا کیه که تونسته تو رو این‌جوری دستپاچه کنه؟

چویا دست‌هاش رو توی جیب پالتوش فرو برد و با همون پوزخند همیشگی ادامه داد:

+ خب؟ اسمش چیه؟ حداقل بگو کی تونسته سگ سیاه مافیا رو این‌جوری رام کنه.

آکوتاگاوا بدون اینکه نگاهش کنه، مشغول مرتب کردن پرونده‌های روی میزش شد.

_ فکر نمی‌کنم زندگی شخصی من ارتباطی به کارهای مافیا داشته باشه، ناکاهارا سان.

+ اوه؟ زندگی شخصی؟ پس قضیه جدیه!

_ ...

+ نکنه عاشق شدی؟

دست آکوتاگاوا برای لحظه‌ای روی پرونده ثابت موند.

چویا متوجه شد.

+ وایسا ببینم... واقعاً عاشق شدی؟!

_ اگه کار دیگه‌ای ندارید، باید برم مأموریتم رو تحویل بگیرم.

چویا خندید.

+ باشه، باشه! فقط امیدوارم طرف بدونه با چه آدم بداخلاقی طرف شده.

آکوتاگاوا این بار سرش رو بلند کرد.

_ می‌دونه.

چویا ابرویی بالا انداخت.

+ هوم؟

_ و برخلاف بقیه، ازم نمی‌ترسه.

برای چند ثانیه سکوت بینشون برقرار شد.

چویا که انتظار همچین جواب صادقانه‌ای رو نداشت، لبخند کوچیکی زد.

+ پس حواست بهش باشه، آکوتاگاوا.

_ نیازی به یادآوری نیست.

گوشی آکوتاگاوا روی میز لرزید. وقتی صفحه رو روشن کرد، پیام اتسوشی رو دید.


اتسوشی : ریونوسکه، یه چیزی می‌خواستم بپرسم.

اکوتاگاوا : بپرس.

اتسوشی : وقتی داری برمی‌گردی خونه، می‌شه از خونم چند دست لباس برام بیاری؟ لباس راحتی و لباس‌های معمولیم.

اکوتاگاوا : باشه. چیز دیگه‌ای هم می‌خوای؟

اتسوشی چند لحظه به صفحه نگاه کرد و بعد پیام بعدی رو فرستاد.

اتسوشی : راستی... می‌تونم از حموم خونه‌ت استفاده کنم؟

آکوتاگاوا کمی اخم کرد.

اکوتاگاوا : معلومه که می‌تونی. لازم نیست برای همچین چیزی ازم اجازه بگیری.

اتسوشی : آخه خونهٔ خودتونه...

اکوتاگاوا : اتسوشی، تو الان مهمون غریبه نیستی که بخوای برای استفاده از حموم اجازه بگیری.

اتسوشی با دیدن پیامش لبخند کوچیکی زد.

اتسوشی : باشه، پس می‌رم دوش بگیرم. فقط اگه می‌شه وقتی اومدی لباس‌هام رو هم بیار.

اکوتاگاوا : گفتم که میارم.

اتسوشی : می‌دونم، فقط خواستم دوباره بگم. ممنون، ریونوسکه.

آکوتاگاوا گوشی رو کنار گذاشت و به پرونده‌های روی میزش برگشت.

چند لحظه بعد، صدای چویا از کنارش بلند شد:

+ با کی پیام می‌دی که این‌قدر سرت توی گوشیه؟

_ به شما مربوط نیست، ناکاهارا سان.

چویا پوزخندی زد و نگاهش به رد گاز روی گردن آکوتاگاوا افتاد.

+ آهااان... پس دغری با کسی که این کارو باهات کرده چت میکنی ؟

آکوتاگاوا بدون اینکه سرش رو بلند کنه، سرد جواب داد:

_ اگه کارتون تموم شده، لطفاً برید به کارهاتون برسید !
دیدگاه ها (۲)

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۵وسوسه عشق 🥀دازای متوجه شددازای : اتسوشی خوبی ؟اتسوشی ...

عشق بی رحم (ویژه)

Part: 11 ادامه پارت قبل=موری: آکوتاگاوا کون تو تا چند روز...

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

پارت بیست و سوم

ابلیس

اوه،درسته!ناکاهارا چویا،اسمی که به زبون آوردنش قَد قَن بود ح...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۳ویو راوی تهیونگ ت...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط