( ازدواج روی صحنه )
( ازدواج روی صحنه )
پارت ۳
اته با صورت سرخ و شرمنده نگاهش میکنه.
جیمین دستش رو میگیره، آروم، مثل اینکه یه چیز خیلی ظریف توی دستشه.
> "چرا حواست نیست؟ الان پات آسیب دید..."
صداش آرومه ولی پر از نگرانی.
اون لحظه، فقط چند سانت بین چهرهشون فاصلهست.
چشمهای جیمین توی چشمهای خجالتی اته قفل میشن. سکوت...
> "تو واقعاً زیادی ساکتی..."
اته به زور لبخند میزنه: "نمیدونم چی باید بگم..."
جیمین کمی خم میشه. صداش آرومتر میشه:
"پس نگو... فقط بذار حس کنم هستی."
و همونجا، آروم...
لبهاش رو روی لبهای اته میذاره.
یه بوسهی کوتاه، نرم، خجالتی — درست مثل خودش.
اته چشماشو میبنده. قلبش تند میزنه، ولی لبهاش نمیلرزن. فقط ساکته. فقط اون لحظه رو نفس میکشه.
بعد از چند ثانیه، جیمین عقب میره.
> "متأسفم... فقط حس کردم... باید..."
اته آروم سرش رو تکون میده. گونههاش گر گرفتن.
> "اشکال نداره..."
اون شب، هر دو تو اتاقهای جداگانه خوابیدن، ولی برای اولین بار، یه لبخند واقعی روی لبهای جیمین بود.
شش ماه گذشته.
قرارداد تموم شده.
همه چی باید به پایان برسه.
اته و جیمین باید «طلاق نمایشی» بگیرن، و هر کدوم برن دنبال زندگی خودشون.
اما... هیچی مثل اول نیست.
جیمین، همون پسری که همیشه مغرور و سرد بود، حالا هر شب با لبخند به در خونه نگاه میکنه تا اته از تمرین برگرده.
اته، همون دختر خجالتی، دیگه میتونه راحت تو چشماش نگاه کنه... ولی فقط یک چیز اذیتش میکنه: اینکه ممکنه همه چی تموم بشه.
---
📺 مصاحبه آخر
هر دو دعوت شدن به یه شوی تلویزیونی بزرگ، برای اعلام رسمی پایان قرارداد ازدواجشون.
مجری لبخند میزنه:
> "خب، شش ماه گذشت. همه عاشق رابطهتون شدن، ولی حالا وقت خداحافظیه، درسته؟"
پارت ۳
اته با صورت سرخ و شرمنده نگاهش میکنه.
جیمین دستش رو میگیره، آروم، مثل اینکه یه چیز خیلی ظریف توی دستشه.
> "چرا حواست نیست؟ الان پات آسیب دید..."
صداش آرومه ولی پر از نگرانی.
اون لحظه، فقط چند سانت بین چهرهشون فاصلهست.
چشمهای جیمین توی چشمهای خجالتی اته قفل میشن. سکوت...
> "تو واقعاً زیادی ساکتی..."
اته به زور لبخند میزنه: "نمیدونم چی باید بگم..."
جیمین کمی خم میشه. صداش آرومتر میشه:
"پس نگو... فقط بذار حس کنم هستی."
و همونجا، آروم...
لبهاش رو روی لبهای اته میذاره.
یه بوسهی کوتاه، نرم، خجالتی — درست مثل خودش.
اته چشماشو میبنده. قلبش تند میزنه، ولی لبهاش نمیلرزن. فقط ساکته. فقط اون لحظه رو نفس میکشه.
بعد از چند ثانیه، جیمین عقب میره.
> "متأسفم... فقط حس کردم... باید..."
اته آروم سرش رو تکون میده. گونههاش گر گرفتن.
> "اشکال نداره..."
اون شب، هر دو تو اتاقهای جداگانه خوابیدن، ولی برای اولین بار، یه لبخند واقعی روی لبهای جیمین بود.
شش ماه گذشته.
قرارداد تموم شده.
همه چی باید به پایان برسه.
اته و جیمین باید «طلاق نمایشی» بگیرن، و هر کدوم برن دنبال زندگی خودشون.
اما... هیچی مثل اول نیست.
جیمین، همون پسری که همیشه مغرور و سرد بود، حالا هر شب با لبخند به در خونه نگاه میکنه تا اته از تمرین برگرده.
اته، همون دختر خجالتی، دیگه میتونه راحت تو چشماش نگاه کنه... ولی فقط یک چیز اذیتش میکنه: اینکه ممکنه همه چی تموم بشه.
---
📺 مصاحبه آخر
هر دو دعوت شدن به یه شوی تلویزیونی بزرگ، برای اعلام رسمی پایان قرارداد ازدواجشون.
مجری لبخند میزنه:
> "خب، شش ماه گذشت. همه عاشق رابطهتون شدن، ولی حالا وقت خداحافظیه، درسته؟"
- ۱۶.۰k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط