⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p92
صدا از پشت دست او خفه شد.
کای لبخند زد.
«آروم بخواب...»
لحظهای بعد...
نوک انگشتش رو روی گردن نینا گذاشت.
رگهای از نور سرخ، از بین انگشت هاش عبور کرد.
چشمهای نینا آرومآروم تار شدن
آخرین چیزی که دید...
شاخههای درخت بید بود...
و آسمونی که هر لحظه دورتر میشد.
بدنش بیجون شد.
کای اون رو در آغوش گرفت.
در یک چشم به هم زدن...
هر دو در بین سایههای باغ ناپدید شدن
...
چند دقیقه بعد...
درِ اصلی قلعه باز شد.
جیمین، بعد از تمام شدن جلسه، با قدمهای تند وارد باغ شد.
نگاهش مستقیم به سمت همون نیمکت رفت.
اما...
نیمکت خالی بود.
فقط یه روبان سفید، روی چمن افتاده بود.
همون روبانی که نینا همیشه موهاش رو با اون میبست.
جیمین خم شد.
روبان رو برداشت.
چند قطره خون، روی سنگفرش کنار نیمکت دیده میشد.
نه زیاد...
فقط به اندازهای که بفهمه مقاومت کرده
سکوت باغ، ناگهان سنگین شد.
فک جیمین از شدت خشم قفل شد.
چشمهاش، آرومآروم از مشکی...
به قرمز تیره تغییر کردند.
اون فقط یک جمله گفت.
اونقدر آروم که ترسناکتر از هر فریادی بود:
«کای...»
و همون لحظه...
تمام قلعه، آمادهی طوفانی شد که تازه آغاز شده بود.
روبان سفید هنوز بین انگشتهای جیمین بود.
باد از بین درختهای باغ میگذشت و اون ها رو تکون میداد.
تمام محوطه توی سکوتی سنگین فرو رفته بود.
چند نگهبان، اطراف نیمکت رو با دقت بررسی میکردند
رد پاها روی خاک هنوز از بین نرفته بود. شاخههای شکسته، چمنهای لهشده و چند قطره خون، تنها چیزهایی بودن که از چند دقیقه قبل باقی مونده بودن
یونجی با صورتی رنگپریده کنار نیمکت ایستاده بود
نفسهاش نامنظم شده بود.
ـ «من... فقط چند دقیقه ازش جدا شدم...»
صداش میلرزید.
ـ «وقتی برگشتم... دیگه نبود...»
جیمین چیزی نگفت.
فقط نگاهش روی رد کشیده شدن کفشهای نینا روی خاک موند
اون مقاومت کرده بود.
تا آخرین لحظه.
همین، خشم جیمین رو بیشتر میکرد.
p92
صدا از پشت دست او خفه شد.
کای لبخند زد.
«آروم بخواب...»
لحظهای بعد...
نوک انگشتش رو روی گردن نینا گذاشت.
رگهای از نور سرخ، از بین انگشت هاش عبور کرد.
چشمهای نینا آرومآروم تار شدن
آخرین چیزی که دید...
شاخههای درخت بید بود...
و آسمونی که هر لحظه دورتر میشد.
بدنش بیجون شد.
کای اون رو در آغوش گرفت.
در یک چشم به هم زدن...
هر دو در بین سایههای باغ ناپدید شدن
...
چند دقیقه بعد...
درِ اصلی قلعه باز شد.
جیمین، بعد از تمام شدن جلسه، با قدمهای تند وارد باغ شد.
نگاهش مستقیم به سمت همون نیمکت رفت.
اما...
نیمکت خالی بود.
فقط یه روبان سفید، روی چمن افتاده بود.
همون روبانی که نینا همیشه موهاش رو با اون میبست.
جیمین خم شد.
روبان رو برداشت.
چند قطره خون، روی سنگفرش کنار نیمکت دیده میشد.
نه زیاد...
فقط به اندازهای که بفهمه مقاومت کرده
سکوت باغ، ناگهان سنگین شد.
فک جیمین از شدت خشم قفل شد.
چشمهاش، آرومآروم از مشکی...
به قرمز تیره تغییر کردند.
اون فقط یک جمله گفت.
اونقدر آروم که ترسناکتر از هر فریادی بود:
«کای...»
و همون لحظه...
تمام قلعه، آمادهی طوفانی شد که تازه آغاز شده بود.
روبان سفید هنوز بین انگشتهای جیمین بود.
باد از بین درختهای باغ میگذشت و اون ها رو تکون میداد.
تمام محوطه توی سکوتی سنگین فرو رفته بود.
چند نگهبان، اطراف نیمکت رو با دقت بررسی میکردند
رد پاها روی خاک هنوز از بین نرفته بود. شاخههای شکسته، چمنهای لهشده و چند قطره خون، تنها چیزهایی بودن که از چند دقیقه قبل باقی مونده بودن
یونجی با صورتی رنگپریده کنار نیمکت ایستاده بود
نفسهاش نامنظم شده بود.
ـ «من... فقط چند دقیقه ازش جدا شدم...»
صداش میلرزید.
ـ «وقتی برگشتم... دیگه نبود...»
جیمین چیزی نگفت.
فقط نگاهش روی رد کشیده شدن کفشهای نینا روی خاک موند
اون مقاومت کرده بود.
تا آخرین لحظه.
همین، خشم جیمین رو بیشتر میکرد.
- ۱۷۳
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط