سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۱۸۴
آلفرد؟ نمی دانستم منظور تاریکی از آلفرد چه بود؛ اما صدا خیلی برایم آشنا بود نمیدانستم کجا و چه زمانی آن را شنیده بودم؛ صدا مانند نجوای آرامی در میان تاریکی پژواک پیدا میکرد و من را بیش از پیش به فکر وا می داشت. دهها بار این جمله را شنیدم هر چقدر فکر میکردم نمیدانستم کجا آن صدا را شنیده بودم. ذهنم یاری ام نمیکرد او دائماً اسمی را تکرار میکرد که برایم ناشناخته بود. حتی دیگر ذهنی برایم باقی نمانده بود تا
در خاطراتم به دنبال آن اسم بگردم در میان تاریکی درخششی از ذرات نورانی سبز ظاهر شد، ذراتی که به دور هم می پیچیدن و در لحظهای پرتوی از نور سبز از میان آنها خارج شد پرتویی که به سمت من آمد و در بالای سرم همانند حلقه ای شروع به چرخیدن کرد.
در اثر چرخ دیوانه وار آن پرتو ذراتی درخشان همچون دانههای برف بر روی سرم می ریختند.
- الفرد. صدایی در تاریکی ،شنیدم که ذهنم را از آن نور منحرف کرد و پژواک صدا ذهنم را به آرامی به سمت خاطراتی فراموش شده هدایت کرد به یکباره اسمم را به خاطر آوردم و همزمان درون تاریکی با شدت به عقب کشیده شدم؛ انگار قلابی به کمرم متصل کرده بودند و من با سرعتی زیاد به عقب کشیده می شدم خواستم مقاومت کنم؛ اما قدرت درون صدا مانعم میشد احساس سوزشی عجیب در بدنم جایی که باید قلبم قرار میداشت احساس کردم و بعد شوکی که یکباره چشمانم را از هم گشود مدتی طول کشید تا خاطراتم را به یاد آوردم. دوباره در همان مکان .بودم نگاهی به هیولای به ظاهر مرده انداختم لبخندی روی چهره هیولاوارش نقش بسته بود گیج شده بودم و در همین حین متوجه دسته ای از رشته ها شدم که از دستان او به بدن من متصل شده
بود.
رشته ها را دنبال کردم و تازه متوجه قلبم شدم که توسط رشتههای سیاه احاطه شده بود ترسیدم، شایدم شوکه شدم. حتی قادر نبودم احساساتم را درک کنم شاید خیالاتی شده بود؛ اما میتوانستم قلبم را ببینم که مانند کلافی از نخ به نظر می رسید.
خواستم عقب بکشم فریاد بکشم و کمک ،بخواهم اما انگار ماری دندانهایش را درون قلبم فرو کرده بود و من از
شدت درد به خود پیچیدم ای که آخرین لقب گرفته....
ناخودآگاه نگاهم به سمت موجودی که من را اسیر قدرتش کرده بود برگشت صدایی که از دهان او خارج می شد متعلق به هیچ انسانی .نبود صدا تنها از قدرت ساخته شده بود و قدرت درونش باعث میشد تا دردی را که احساس میکردم را فراموش کنم
« ای آنکه قدرتت توسط قدرت گذشتگان فعال گشته است ای آنکه آخرین بازمانده از دو نژاد لقب گرفته ای بدان قدرتی را در وجودت فعال کردیم که هر کدام از هم نژادهایت را به سوی تباهی سوق داده است که اگر کنترل نشود تو را نیز نابود میک کند این نیرو همچون اژدهایان قدرتی ورای تصور به نژادت بخشید که تنها سرآغازی برای نابودی و آغازگر نفرین ابدی گشت ... با گذشت زمان تغییراتی آغاز میشود که تو را به سوی نابودی می کشاند بدان که تنها کتاب سرخ در جدال با این نفرین به تو کمک خواهد کرد. ما این کتاب را به
اولین سفیر از نژادمان سپردیم آگاه باش که وظیفه ای سنگین بر دوش تو گذاشته شده است که تو را بر سر دو راهی قرار خواهد داد ... بدان برای نوشتن و تکمیل کتاب سرخ بهای گرانی پرداخت شده است که باید پرداخت می شد تا کتاب ماندگار شود ای آخرین امید ما آگاه باش که تنها با عزم و اراده ای راسخ خواهی توانست از پس مشکلات پیش رویت برآیی بدان که تنها صبورترین افراد به آنچه که درون کتاب قرار داده شده است. دست پیدا خواهند کرد.
به امید روزی که بر این نفرین شوم چیره شوی انجمن سرخ »
انگار چندین نفر متنی را همزمان با هم خوانده بودند و بعد صدای آنها با پژواکی آرام رو به خاموشی رفت روی سخن آنها با من بود یعنی آنها قدرت من را فعال کرده بودند؛ اما چگونه؟ اصلا نمیدانستم این انجمن سرخ چه بود. شاید این انجمن نام خود را از سرزمین سرخ گرفته بود خاطراتم به سرعت بر می گشتند. حالا میدانستم
دیدگاه ها (۰)

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)ترکش عشق فصل دوم داستانی که ه...

🔴 داستان کوتاهجوانی با شیخ پیری به سفر رفت. جوان در کنار برک...

‌درد می‌داند ‌چگونه‌ وارد قلبم‌ شود می‌زند در، بعد با لحنِ‌ ...

دستت را روی قلبم بگذار... ❤️آرام، درست همان‌جا که نام تو را ...

سلام بریم شروع رمان؟فصل اول:پیش از آن‌که خاکستر شویمپارت ۱: ...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :انصافاً آیه و حدیث به ...

‼️حق الناس شوخی بردار نیست❗️⚠️ بیست سال است شلاقِ یک «اِی» ر...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ²کیم ته‌وون، پدر عمارت، ...

A Love Transcending CenturiesPart 7کتابخونه‌ی قصر، از اون کت...

ایران از زبان خارجی ها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط