{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دریاچه خونین :

دریاچه خونین :
فصل دوم _ پارت ۲۴


تقریباً یک ماه از ورود چویا به قصر وستالیس گذشته بود.
در این مدت، چویا فقط به کار کردن اکتفا نکرده بود.
او تقریباً تمام قسمت‌های قصر را یاد گرفته بود.
از سالن‌های بزرگ و راهروهای شرقی گرفته تا آشپزخانه، باغ، کتابخانه، اتاق مهمان‌ها و حتی راهروهایی که کمتر کسی از خدمتکارهای تازه‌وارد جرئت رفتن به آنجا را داشت.
هر شب بعد از تمام شدن کارهایش، وقتی بیشتر خدمتکارها به اتاق‌هایشان می‌رفتند، چویا به کتابخانه قصر می‌رفت.
یک شب، کتاب قطوری را از قفسه بیرون کشید.
روی جلد نوشته شده بود:
«تاریخ پادشاهی وستالیس»
چویا کتاب را باز کرد و شروع به خواندن کرد.
«پادشاهی وستالیس در حدود دویست سال پیش تأسیس شد...»
چویا آرام ورق زد.
«اولین فرمانروای وستالیس، آلفرد اوسامو، پس از پیروزی در جنگ شمال، پایه‌های حکومت سلطنتی را بنا کرد...»
چشمان چویا روی کلمه‌ی «اوسامو» ثابت ماند.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با خودش گفت:
«پس خاندان اوسامو از اول هم همین‌طور بودن...»
صفحه را ورق زد.
هرچه بیشتر می‌خواند، اطلاعات بیشتری درباره‌ی وستالیس به دست می‌آورد.
جنگ‌های قدیمی، پیمان‌های سیاسی، دشمنان کشور، مرزها و حتی دلیل بعضی از جنگ‌هایی که وستالیس در گذشته آغاز کرده بود.
چویا با دقت همه را در ذهنش نگه می‌داشت.
او می‌دانست اگر قرار است به دازای نزدیک شود، فقط شناختن خودش کافی نیست.
باید کشوری را که دازای قرار بود روزی بر آن حکومت کند هم بشناسد.
صبح روز بعد...
چند خدمتکار جوان در راهروی اصلی مشغول صحبت بودند.
یکی از آنها گفت:
«چویا رو دیدی؟»
دومی جواب داد:
«آره، همون دختر ماریامالایی؟»
«آره! میگن تمام قصر رو حفظه.»
دختر دیگری خندید و گفت:
«حتی هانا هم از کارش راضیه. میگن توی یک ماه بیشتر از خیلی از خدمتکارهای قدیمی امتیاز گرفته.»
چویا که چند قدم آن‌طرف‌تر بود، حرف‌هایشان را شنید.
اما چیزی نگفت.
فقط لبخند کوچکی زد و به کارش ادامه داد.
چند دقیقه بعد، یکی از خدمتکارهای جدید ظرف‌های زیادی در دست داشت و نزدیک بود زمین بخورد.
چویا سریع جلو رفت.
«صبر کن، کمک می‌کنم.»
دختر با تعجب نگاهش کرد.
«ولی تو خودت کلی کار داری.»
چویا چند ظرف را از دستش گرفت و گفت:
«مهم نیست. با هم زودتر تمومش می‌کنیم.»
دختر لبخند زد.
«ممنون چویا.»
چویا هم لبخندی زد.
«خواهش می‌کنم.»
کم‌کم اسم چویا بین خدمتکارهای جدید بیشتر شنیده می‌شد.
نه فقط به خاطر امتیازهای بالایش...
بلکه به خاطر اینکه برخلاف خیلی‌ها، با بقیه با مهربانی رفتار می‌کرد.
اما هیچ‌کس نمی‌دانست پشت آن لبخند آرام، دختری ایستاده که هنوز هر شب تصویر خانواده‌اش را به یاد می‌آورد.
شب شده بود.
چویا و سلیا در اتاق نشسته بودند.
سلیا موهایش را می‌بافت و چویا مشغول ورق زدن کتابی درباره‌ی تاریخ وستالیس بود.
سلیا نگاهی به کتاب انداخت.
«بازم تاریخ؟»
چویا بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«آره.»
سلیا با تعجب گفت:
«چویا تو واقعاً عجیبی! من اگه جای تو بودم بعد از اون همه کار حتی حوصله نگاه کردن به کتاب هم نداشتم.»
چویا خندید.
«خب من دوست دارم بدونم این کشور چطوری به وجود اومده.»
سلیا چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام پرسید:
«برای انتقامه؟»
دست چویا روی صفحه ثابت ماند.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد کتاب را بست.
«نه.»
سلیا به او نگاه کرد.
چویا ادامه داد:
«یعنی... فقط برای انتقام نیست.»
سلیا آرام گفت:
«پس برای چیه؟»
چویا به پنجره نگاه کرد.
چراغ‌های قصر در تاریکی شب می‌درخشیدند.
«می‌خوام بفهمم چرا.»
سلیا اخم کرد.
«چرا چی؟»
چویا آرام گفت:
«چرا کشور ما رو نابود کردن... چرا خانواده‌هامون رو کشتن... چرا مردم ماریامالا باید تاوان تصمیم یه عده رو بدن.»
سلیا چیزی نگفت.
چویا دوباره کتاب را باز کرد.
«اگه می‌خوام به کسی نزدیک بشم، باید دنیایی که توش زندگی می‌کنه رو بشناسم.»
سلیا با نگرانی نگاهش کرد.
«چویا... فقط قول بده خودت رو گم نکنی.»
چویا لبخند کمرنگی زد.
«قول میدم.»
اما خودش می‌دانست...
هرچه بیشتر درباره‌ی وستالیس می‌خواند، بیشتر به حقیقتی نزدیک می‌شد که شاید روزی تمام باورهایش را تغییر می‌داد.
و در همان شب...
در یکی از طبقات بالاتر قصر، دازای کنار پنجره ایستاده بود.
گزارش‌های روزانه‌ی قصر را در دست داشت.
یکی از گزارش‌ها درباره‌ی عملکرد خدمتکاران بود.
چشم‌هایش روی یک اسم متوقف شد.
«چویا ناکاهارا...»
چند لحظه به اسم نگاه کرد.
بعد آرام زیر لب گفت:
«باز هم این اسم...»
کاغذ را بست.
اما برای اولین بار، نام آن خدمتکار ماریامالایی برایش فقط یک اسم معمولی نبود.
___________
ادامه دارد....
(خدا رو شکر غلط املایی هام کم شده💔✨)
دیدگاه ها (۰)

بهار بدون تو

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪 🖤🥀دختر لبخندش را از دست داد.ـ «یون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط