Six
📸 دکمه ی شاتر
پارت شیش :
طاهری نگاهی به چهره ام که رضایت و خوشحالی در آن موج میزد ، کرد و گفت : فکر می کردم الان میگین مامانبزرگونه است و نمیخوام و... پیرزن باید اینجا زندگی کنه... و اینا .
لبم را تر کردم و دست به سینه شدم .
ـــ ولی من عاشق اینجور خونه هام . بهترین حس رو داره .
طاهری من را نشاند بر روی مبل و کمی در باره سند و مدرک و... توضیح داد . چند تا برگه امضاع کردم و بهم یاد داد که چطوری آب و برق و گاز را وصل کنم . درمورد بخاری و تلویزیون هم از او پرسیدم ؛ که گفت با یکی از دوستانش تماس بگیرم که توی خود شهر سمساری داره .
جعبه هارو دانه دانه از توی ماشین برداشتم و توی هال گذاشتم . خانه سه تا اتاق داشت ؛ دوتا بالا و یکی پایین که پشت آشپزخونه بود . دستشویی و حمام هم باهم یکی بود . کاشی های گل گلی داشت و یه چراغ زرد رنگ . به گوشی که روی اپن داشت میلرزید نگاه کردم ؛ ثمین . گوشی را برداشتم و تماس را وصل کردم : جانم ؟
ـــ سلام . چه خبر ؟
ـــ خوبم ، مرسی . خانواده محترم خوب هستن ؟
ـــ خب باشه ، اینو که خودمم میدونستم . چه خبر ؟
نگاهم را در خانه چرخاندم و جواب دادم : هیچی . خونه ، یه خونه قدیمیه ثمین و همه ی چیزای توشم قدیمیه . انگار که با ماشین زمان سفر کردی .
صدای داد هوروش بلند شد : داله دلی !
ـــ جونم جوجه ام .
ـــ تجایی؟
ـــ خونه جنگلی .
ـــ تجا ؟
ـــ به مامانت بگو بیارتت تا ببینی خوشگل داله !
ـــ مامان . مامان ، تی میریم پیش داله دلی ؟
ـــ تو هم کرم داری دلوین ها . الان یکسره میخواد بگه !
ـــ خوبه که زود تر میاین پیشم .
صدای زامیاد اومد .
ـــ زود بهت سر میزنیم نگران نباش .
لبخندی زدم ، وقتی زامیاد حرفی بزند یعنی باید انجام شده دانست .
ـــ سلام. خوب هستین زامیاد آقا ؟ ... واقعا ؟
ـــ سلام . خوبم مرسی. خوبی پینکی پای خانم ؟
ـــ بله ، خدارو شکر . کی ایشالا تشریف میارید ؟
ـــ میایم زود . باید برنامه ریزی کنم و به بیمارستان خبر بدم .
خب ، راست میگوید به هر حال که یک دکتر نمی تواند هر لحظه بیمارش تنها بگذارد .
ـــ پینکی پای زود میایم . نگفتی چی شد رفتی اونجا ؟
شروع کردم از موقعی که رسیدم شهر را گفتم تا الان را . این را میدانستم که صدای من روی اسپیکر است تا هم هوروش بشنود و هم زامیاد . آنها نیز به این رفتار های من و ثمین عادت کرده بودند .
به ساعت نگاه کردم نزدیک چهل دقیقه میشد که داشتم حرف میزدم . بدبخت ثمین کیف پولش را خالی کردم . کم کم تلفن را تمام کردم و از هر سه خدا حافظی کردم . خودم رو مبل پهن کردم و به سقف خیره شدم . خونه مال منه ! خونه مال منه ! شروع کردم به دست و پا زدن درهوا و برای این اتفاق از خوشحالی جیغ کشیدم .
*****
نزدیک ده روز می شود که به خانه جنگلی آمدم . روز بعد از اینکه رسیدم ، مدارک را تکمیل کردم و بخاری و تلویزیون را برای خانه تهیه کردم . در این چند وقت با کمک جناب طاهری توانستم چند تا از مکان ضروری شهر را یاد بگیرم . او همچنین از من قول گرفته اگر ماشینم خراب شد ، حتما به برادرش بگویم . میگفت که برادرش تعمیرکار سرشناس شهر است . از خانه تا شهر پیاده چهل دقیقه راه است . در راه چند تا سوپر مارکتی است که من نیاز های روزمره ام را از آنها تهیه میکنم . زامیاد هم مادرش مریض شد و مجبور شدند که از مرخصی این ماه برای مادرش استفاده کند.
بعد از دو روز رفتم شهر تا دارو های تقویتی ام را بخرم . جلوی خانه پارک کردم . دارو ها را از روی صندلی شاگرد برداشتم و رفتم داخل خانه . داروها را در کشوی مخصوصشان ریختم و کشو را بستم . امشب قصد داشتم سی دیی را که در هنگام تمیز کاری در اینجا پیدا کردم را ببینم . یک کارتون قدیمی بود . ظرف پفیلا را از روی اپن برداشتم و خود را روی مبل پرت کردم . ست حوله ای زرشکی رنگم با رنگ مبل تداخل جالبی داشت ، هیچ جوره در کنار هم قشنگ نبودند . کلیپسم را باز کردم و موهاییم را از بند آزاد کردم . دکمه ی کنترل را فشار دادم و تلویزیون شروع به پخش کرد .
در حالی که داشتم تلویزیون تماشا میکردم ناگهان صدای فردی به گوشم رسید . ظرف پفیلا را روی میز گذاشتم و بلند شدم . در را باز کردم و بیرون رفتم .
ـــ آخخخخ...نزن ... توروخدا ... آخخخخ
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت شیش :
طاهری نگاهی به چهره ام که رضایت و خوشحالی در آن موج میزد ، کرد و گفت : فکر می کردم الان میگین مامانبزرگونه است و نمیخوام و... پیرزن باید اینجا زندگی کنه... و اینا .
لبم را تر کردم و دست به سینه شدم .
ـــ ولی من عاشق اینجور خونه هام . بهترین حس رو داره .
طاهری من را نشاند بر روی مبل و کمی در باره سند و مدرک و... توضیح داد . چند تا برگه امضاع کردم و بهم یاد داد که چطوری آب و برق و گاز را وصل کنم . درمورد بخاری و تلویزیون هم از او پرسیدم ؛ که گفت با یکی از دوستانش تماس بگیرم که توی خود شهر سمساری داره .
جعبه هارو دانه دانه از توی ماشین برداشتم و توی هال گذاشتم . خانه سه تا اتاق داشت ؛ دوتا بالا و یکی پایین که پشت آشپزخونه بود . دستشویی و حمام هم باهم یکی بود . کاشی های گل گلی داشت و یه چراغ زرد رنگ . به گوشی که روی اپن داشت میلرزید نگاه کردم ؛ ثمین . گوشی را برداشتم و تماس را وصل کردم : جانم ؟
ـــ سلام . چه خبر ؟
ـــ خوبم ، مرسی . خانواده محترم خوب هستن ؟
ـــ خب باشه ، اینو که خودمم میدونستم . چه خبر ؟
نگاهم را در خانه چرخاندم و جواب دادم : هیچی . خونه ، یه خونه قدیمیه ثمین و همه ی چیزای توشم قدیمیه . انگار که با ماشین زمان سفر کردی .
صدای داد هوروش بلند شد : داله دلی !
ـــ جونم جوجه ام .
ـــ تجایی؟
ـــ خونه جنگلی .
ـــ تجا ؟
ـــ به مامانت بگو بیارتت تا ببینی خوشگل داله !
ـــ مامان . مامان ، تی میریم پیش داله دلی ؟
ـــ تو هم کرم داری دلوین ها . الان یکسره میخواد بگه !
ـــ خوبه که زود تر میاین پیشم .
صدای زامیاد اومد .
ـــ زود بهت سر میزنیم نگران نباش .
لبخندی زدم ، وقتی زامیاد حرفی بزند یعنی باید انجام شده دانست .
ـــ سلام. خوب هستین زامیاد آقا ؟ ... واقعا ؟
ـــ سلام . خوبم مرسی. خوبی پینکی پای خانم ؟
ـــ بله ، خدارو شکر . کی ایشالا تشریف میارید ؟
ـــ میایم زود . باید برنامه ریزی کنم و به بیمارستان خبر بدم .
خب ، راست میگوید به هر حال که یک دکتر نمی تواند هر لحظه بیمارش تنها بگذارد .
ـــ پینکی پای زود میایم . نگفتی چی شد رفتی اونجا ؟
شروع کردم از موقعی که رسیدم شهر را گفتم تا الان را . این را میدانستم که صدای من روی اسپیکر است تا هم هوروش بشنود و هم زامیاد . آنها نیز به این رفتار های من و ثمین عادت کرده بودند .
به ساعت نگاه کردم نزدیک چهل دقیقه میشد که داشتم حرف میزدم . بدبخت ثمین کیف پولش را خالی کردم . کم کم تلفن را تمام کردم و از هر سه خدا حافظی کردم . خودم رو مبل پهن کردم و به سقف خیره شدم . خونه مال منه ! خونه مال منه ! شروع کردم به دست و پا زدن درهوا و برای این اتفاق از خوشحالی جیغ کشیدم .
*****
نزدیک ده روز می شود که به خانه جنگلی آمدم . روز بعد از اینکه رسیدم ، مدارک را تکمیل کردم و بخاری و تلویزیون را برای خانه تهیه کردم . در این چند وقت با کمک جناب طاهری توانستم چند تا از مکان ضروری شهر را یاد بگیرم . او همچنین از من قول گرفته اگر ماشینم خراب شد ، حتما به برادرش بگویم . میگفت که برادرش تعمیرکار سرشناس شهر است . از خانه تا شهر پیاده چهل دقیقه راه است . در راه چند تا سوپر مارکتی است که من نیاز های روزمره ام را از آنها تهیه میکنم . زامیاد هم مادرش مریض شد و مجبور شدند که از مرخصی این ماه برای مادرش استفاده کند.
بعد از دو روز رفتم شهر تا دارو های تقویتی ام را بخرم . جلوی خانه پارک کردم . دارو ها را از روی صندلی شاگرد برداشتم و رفتم داخل خانه . داروها را در کشوی مخصوصشان ریختم و کشو را بستم . امشب قصد داشتم سی دیی را که در هنگام تمیز کاری در اینجا پیدا کردم را ببینم . یک کارتون قدیمی بود . ظرف پفیلا را از روی اپن برداشتم و خود را روی مبل پرت کردم . ست حوله ای زرشکی رنگم با رنگ مبل تداخل جالبی داشت ، هیچ جوره در کنار هم قشنگ نبودند . کلیپسم را باز کردم و موهاییم را از بند آزاد کردم . دکمه ی کنترل را فشار دادم و تلویزیون شروع به پخش کرد .
در حالی که داشتم تلویزیون تماشا میکردم ناگهان صدای فردی به گوشم رسید . ظرف پفیلا را روی میز گذاشتم و بلند شدم . در را باز کردم و بیرون رفتم .
ـــ آخخخخ...نزن ... توروخدا ... آخخخخ
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۳.۹k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط