✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟙𝟚

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟙𝟚
-در درونِ هر زن،زن دیگری وجود دارد که هیچ‌ کس او را نمی‌شناسد.
هنگام شکسته‌ شدن بیدار می‌شود و وقتی مطمئن شد که هيچ‌ کس در این دنیا با او نخواهد بود،ناگهان قوی‌ تر می‌شود.
𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡
زن زیبایی مدرس زبان روسی است.ریزه میزه اما با بدنی کشیده موهای بلوند و چشم های درشت سبز روشن با مژه های قهوه ای روشن.صورت خوش تراش و گرد و عروسکی.بینی سربالا و لب های قلوه ای،یک پیراهن لیمویی تا روی زانو هایش پوشیده و با کشف پاشنه پنج سانتی ای از همان رنگ ستش کرده.موهای بلوندش را بالا بسته و الحق و والانصاف عین فرشته هاست.خودش را باربارا باندراس معرفی می کند.از فامیلی اش می‌فهمم مادر اسپانیایی یا همان لوکاس است.ظاهراً در اسپانیا هم زن ها فامیلی شوهرشان را می‌گیرند.مسخره است.انگار که با ازدواج،تمام هویتت را از دست می‌دهی.انتخاب می‌کنی تا آخر عمر زیر سایه کسی دیگر اسمی دیگر و رسمی دیگر زندگی کنی.و اگر روزی تصمیم بگیری سر از زیر یوغ ظلمشان بیرون بیاوری یا ایراد‌دار هستی یا بدکاره.در بهترین حالت،وقتی آب ها از آسیاب افتاد و مردم یادشان رفت که چه جنایتی کرده ای که نخواسته ای تا آخر عمر به یک اشتباه ادامه بدهی؛می‌شوی مطلقه.بامزه‌ست.به هر حال باربارا کمی برایمان درس توضیح می‌دهد و قواعد را می‌گوید.شیوه تدریس و امتحان و نمره دهی را توضیح می‌دهد‌.همه را یادداشت می کنیم.بعضی سوال ها را جواب می‌دهم.نه همه را.من چاپلوسی این زنِ خیلی خوشگل را نخواهم کرد.چاپلوسی هیچکسی را.نیاز نیست اثبات کنم که بلدم.امتحان که بگیرد خود به معلوم می‌شود.خودم را به کلاس تحمیل نمی‌کنم.نه من از این کار خوشم می‌آید نه معلم ها.پس چه کاری‌ست که خودم را به آنها بچسبانم؟خوابم می‌آید و هنوز کلی کلاس داریم.لعنت بر بی‌خوابی!چه کرمی داشتم که دیشب کپه مرگم را نگذاشتم؟!خیلی مهم بود که تا صبح با سوروس درباره معجون هایش صحبت کنیم؟!اما لعنت...او که حرف می‌زند من فلج می‌شوم.نمی‌توانم هیچ کار دیگری را به حرف زدنش ارجحیت بدهم.دوست دارم فقط گوش کنم.باربارا برای مکالمه گروهبندی‌مان می‌کند.من و لیسی همگروهی شدیم و من اصلاً خوشحال نیستم.مهم نیست.حداقل اینطوری حال جولیت را درک می‌کنم.سوروس را نگاه می‌کنم‌.او هم نگاهم می‌کند.یک لحظه در سکوت به هم نگاه می‌کنیم و بعد هرکس نگاهش را به یادداشت های خودش می‌دهد.کلاس باربارا تمام می‌شود.یک ربع وقت آزاد داریم و من تصمیم دارم بخوابم.توی حیاط پشت یکی از میز های شطرنجِ پیرمردانه ای که گذاشته اند می‌نشینم و سرم را روی دستم می‌گذارم و به خواب سبکی می‌روم که می‌دانم با صدای زنگ شکسته خواهد شد.
دیدگاه ها (۰)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②①«پارت فرعی»ری_یک آن به سوروس ن...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁷من آزادم و برای همین است که گمگشته‌امفرانتس ک...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶⓿_بخش دوم_ریون از بغلم بیرون می‌جهد و می‌پرد روی...

*🐥: اینجا عایق صدا خیلی خوبی نداره، برای همین مجبورم آروم صح...

🧕 درخشش در آسمان عفاف و خدمت 🔹 در رسانه‌های نظام سلطه هیچ‌گا...

تقاصِ ظلم‌هایی را که کرده‌ای، پس خواهی داد…!روزی می‌رسد که ت...

p30

#نامه‌های_بهشتی🔸شهید ساعتیان سه نامه برای فرزندش نوشته؛ و تو...

وقتی منطق دیوار می‌کشد و عشق پنجره را باز می‌کند...روان‌شناس...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط