𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑦
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑦
زیبایی برایم معنایِ واحدی نداشت تا آنکه چشمانت ، میان باریکهای کوتاه از نور خورشید درخشید و بادِ سرکش موهایِ فِرَت را برایِ
رقصیدن انتخاب کرد .
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
نفسم بند آمده.پوستم مشتعل و ماهیچه هایم دردناک و خسته اند.به یک لوله فلزی چسبیده ام.گلویم خشک خشک و تمام نقاط پوستم که با لوله تماس دارند داغ شده اند.ماهیچه هایم اشک میریزند و التماس می کنند رهایشان کنم.که دست و پاهایم را رها کنم و کام نیستی فرو بروم.جاذبه خیلی زیاد است.بعد یکهو خیلی کم میشود.این خاصیت پل گرانش معکوس است.یک لحظه انگار میخواهی مثل یک پر در دست باد به پرواز دربیایی و لحظه بعد انگار گوشت بدنت تقلا میکند مثل بستنی آب شده ای که از چوب بستنی پایین میریزد از استخوان هایت چکه کند.نفس نفس میزنم و جان میکَنَم تا خودم را رها نکنم.صدایم در نمیآید که سوروس را صدا کنم.که بپرسم سالم است یا نه.آفتاب به وسط آسمان رسیده و هنوز تا چشم کار می کند همین لوله است و بس.جاذبه کم میشود.بزور خودم را به جانپناه می چسبانم و حالا که فرصت هست هرچقدر میتوانم به جلو میدوم ناگهان جاذبه زیاد میشود پایین میافتم.با سرعت.با سرعت غیر طبیعی.دستی محکم دور مچم حلقه میشود.گلوی خشکم را مجاب می کنم که فقط بگویم"ممنون"
سوروس ولی اوضاع بهتری دارد.ماهیچه هایش قدرتمندتر هستند و وقتی صدایم را میشنود درحالی که صدایش کمی خسته است میگوید"قابلی نداشت"
و توی آن جاذبه مرگبار با قدرتی عجیب و غریب توی هوا تابم میدهد تا به لوله برسم دست و پاهایم را که دور آن حلقه میکنم دوباره صدایش را میشنوم"مراقب باش جونور"
درحالی که نفس نفس میزنم با لبخند لرزانی میگویم"حله"
میبینم که لبهایش به آن خنده تخس و دوست داشتنی باز میشود.میگوید"میدونم خسته ای ولی،ری بهم اعتماد کن.جلوت رو نگاه نکن.پایین رو هم همینطور.فقط پیش برو.قول میدم زود تموم بشه"
سر تکان میدهم و میگویم"باشه"
میگذرد.از صبح تا حالا داریم مثل کرم روی این لوله میخزیم.حالا غروب است.خورشید نارنجی در مغرب پایین میرود عضلات دردمندمان التماس میکنند دست از سرشان برداریم.به آخر مسیر رسیدیم.به آخر مسیر رسیدیم!تمام شد!وای خدای من...نمیدانم گریه کنم یا از فرط خوشحالی دست هایم را از دور لوله باز کنم تا پایین بیوفتم!اول سوروس پا روی چمن های جنگل میگذارد دستم را میگیرد و بالا میکشدم.پاهایم در تماس با زمین تعادلشان را از دست میدهند.زانوهایم سست و دست هایم میلرزند.روی زانو میوفتم و نفس های دردناک به ریه منقبضم فرو میدهم.اکسیژن را میبلعم و میبلعم و میبلعم.نمیتوانم.به پشت روی زمین دراز میکشم و سوروس را میبینم که سراسیمه دنبال چیزی میگردد و بعد چشم هایم بسته میشوند.
زیبایی برایم معنایِ واحدی نداشت تا آنکه چشمانت ، میان باریکهای کوتاه از نور خورشید درخشید و بادِ سرکش موهایِ فِرَت را برایِ
رقصیدن انتخاب کرد .
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
نفسم بند آمده.پوستم مشتعل و ماهیچه هایم دردناک و خسته اند.به یک لوله فلزی چسبیده ام.گلویم خشک خشک و تمام نقاط پوستم که با لوله تماس دارند داغ شده اند.ماهیچه هایم اشک میریزند و التماس می کنند رهایشان کنم.که دست و پاهایم را رها کنم و کام نیستی فرو بروم.جاذبه خیلی زیاد است.بعد یکهو خیلی کم میشود.این خاصیت پل گرانش معکوس است.یک لحظه انگار میخواهی مثل یک پر در دست باد به پرواز دربیایی و لحظه بعد انگار گوشت بدنت تقلا میکند مثل بستنی آب شده ای که از چوب بستنی پایین میریزد از استخوان هایت چکه کند.نفس نفس میزنم و جان میکَنَم تا خودم را رها نکنم.صدایم در نمیآید که سوروس را صدا کنم.که بپرسم سالم است یا نه.آفتاب به وسط آسمان رسیده و هنوز تا چشم کار می کند همین لوله است و بس.جاذبه کم میشود.بزور خودم را به جانپناه می چسبانم و حالا که فرصت هست هرچقدر میتوانم به جلو میدوم ناگهان جاذبه زیاد میشود پایین میافتم.با سرعت.با سرعت غیر طبیعی.دستی محکم دور مچم حلقه میشود.گلوی خشکم را مجاب می کنم که فقط بگویم"ممنون"
سوروس ولی اوضاع بهتری دارد.ماهیچه هایش قدرتمندتر هستند و وقتی صدایم را میشنود درحالی که صدایش کمی خسته است میگوید"قابلی نداشت"
و توی آن جاذبه مرگبار با قدرتی عجیب و غریب توی هوا تابم میدهد تا به لوله برسم دست و پاهایم را که دور آن حلقه میکنم دوباره صدایش را میشنوم"مراقب باش جونور"
درحالی که نفس نفس میزنم با لبخند لرزانی میگویم"حله"
میبینم که لبهایش به آن خنده تخس و دوست داشتنی باز میشود.میگوید"میدونم خسته ای ولی،ری بهم اعتماد کن.جلوت رو نگاه نکن.پایین رو هم همینطور.فقط پیش برو.قول میدم زود تموم بشه"
سر تکان میدهم و میگویم"باشه"
میگذرد.از صبح تا حالا داریم مثل کرم روی این لوله میخزیم.حالا غروب است.خورشید نارنجی در مغرب پایین میرود عضلات دردمندمان التماس میکنند دست از سرشان برداریم.به آخر مسیر رسیدیم.به آخر مسیر رسیدیم!تمام شد!وای خدای من...نمیدانم گریه کنم یا از فرط خوشحالی دست هایم را از دور لوله باز کنم تا پایین بیوفتم!اول سوروس پا روی چمن های جنگل میگذارد دستم را میگیرد و بالا میکشدم.پاهایم در تماس با زمین تعادلشان را از دست میدهند.زانوهایم سست و دست هایم میلرزند.روی زانو میوفتم و نفس های دردناک به ریه منقبضم فرو میدهم.اکسیژن را میبلعم و میبلعم و میبلعم.نمیتوانم.به پشت روی زمین دراز میکشم و سوروس را میبینم که سراسیمه دنبال چیزی میگردد و بعد چشم هایم بسته میشوند.
- ۴.۸k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط