چند پارتی بازیچه
پارت ۷
#چند دقیقه بعد ـ داخل کلاس
معلم وارد شد.
ـ بچهها، امروز یه امتحان کوتاه داریم.
ا.ت که تازه نشسته بود، آرام سرش را روی میز گذاشت.
سارا پرسید:
ـ چی شد؟
ا.ت زیر لب گفت:
ـ من دیگه نمیخوام زندگی کنم. این همه اتفاق تو یه صبح؟ دو تا مرد پولدار، یه دعوای عشقی، یه امتحان ریاضی...
سارا خندید.
ـ دعوای عشقی؟!
ا.ت سرش را بلند کرد.
ـ آره دیگه! فکر کنم من ناخواسته وارد یه سریال شدم.
معلم گفت:
ـ ا.ت! آمادهای؟
ا.ت صاف نشست.
ـ بله خانم!
ـ سؤال اول رو حل کن.
ا.ت به تخته نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با جدیت گفت:
ـ خانم اجازه؟
ـ بله؟
ـ میشه منو از این سریال حذف کرد
# پارت ۵
### ساعت ۱۰:۳۰ صبح ـ دبیرستان دخترانه سئول
ا.ت با پیشانی چسبیده به میز، به برگه امتحان ریاضی خیره شده بود.
سارا آرام آرنجش را به او زد.
ـ ا.ت... سؤال سه رو حل کردی؟
ا.ت بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد:
ـ آره.
ـ چی شد؟
ـ من و سؤال سه به توافق نرسیدیم. تصمیم گرفتیم از هم جدا بشیم.
ـ یعنی چی؟!
ـ یعنی اون منو نمیفهمه، منم اونو نمیفهمم. لطفاً به حریم خصوصیمون احترام بذار.
سارا خندهاش را قورت داد.
معلم از جلوی کلاس گفت:
ـ ا.ت! به جای حرف زدن، امتحانت رو بنویس!
ا.ت فوری خودکارش را برداشت.
ـ چشم خانم! من از همین لحظه با ریاضی آشتی میکنم.
پنج ثانیه بعد...
ـ خانم؟
ـ باز چی شده؟
ـ میشه شما شاهد آشتی ما باشید؟
کل کلاس زد زیر خنده
#چند دقیقه بعد ـ داخل کلاس
معلم وارد شد.
ـ بچهها، امروز یه امتحان کوتاه داریم.
ا.ت که تازه نشسته بود، آرام سرش را روی میز گذاشت.
سارا پرسید:
ـ چی شد؟
ا.ت زیر لب گفت:
ـ من دیگه نمیخوام زندگی کنم. این همه اتفاق تو یه صبح؟ دو تا مرد پولدار، یه دعوای عشقی، یه امتحان ریاضی...
سارا خندید.
ـ دعوای عشقی؟!
ا.ت سرش را بلند کرد.
ـ آره دیگه! فکر کنم من ناخواسته وارد یه سریال شدم.
معلم گفت:
ـ ا.ت! آمادهای؟
ا.ت صاف نشست.
ـ بله خانم!
ـ سؤال اول رو حل کن.
ا.ت به تخته نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با جدیت گفت:
ـ خانم اجازه؟
ـ بله؟
ـ میشه منو از این سریال حذف کرد
# پارت ۵
### ساعت ۱۰:۳۰ صبح ـ دبیرستان دخترانه سئول
ا.ت با پیشانی چسبیده به میز، به برگه امتحان ریاضی خیره شده بود.
سارا آرام آرنجش را به او زد.
ـ ا.ت... سؤال سه رو حل کردی؟
ا.ت بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد:
ـ آره.
ـ چی شد؟
ـ من و سؤال سه به توافق نرسیدیم. تصمیم گرفتیم از هم جدا بشیم.
ـ یعنی چی؟!
ـ یعنی اون منو نمیفهمه، منم اونو نمیفهمم. لطفاً به حریم خصوصیمون احترام بذار.
سارا خندهاش را قورت داد.
معلم از جلوی کلاس گفت:
ـ ا.ت! به جای حرف زدن، امتحانت رو بنویس!
ا.ت فوری خودکارش را برداشت.
ـ چشم خانم! من از همین لحظه با ریاضی آشتی میکنم.
پنج ثانیه بعد...
ـ خانم؟
ـ باز چی شده؟
ـ میشه شما شاهد آشتی ما باشید؟
کل کلاس زد زیر خنده
- ۲.۲k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط