رمان: آخرین رقص در قصر
رمان: آخرین رقص در قصر
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_15
فصل ششم: دعوتی با مُهر سلطنتی
An Invitation Sealed in Gold
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
ملاقات با ملکه
سونگمین بنگچان را به سمت والدینش هدایت کرد.
ـ مادر، پدر. ایشون بنگچان هستن.
امپراتور یونسو با لبخند سر خم کرد.
ـ به قصر ما خوش آمدید.
بنگچان احترام گذاشت.
ـ از دعوت شما سپاسگزارم، اعلیحضرت.
ملکه بورام با مهربانی به او نگاه کرد.
ـ سونگمین دربارهی شما صحبت کرده.
چان برای لحظهای به شاهزاده نگاه کرد.
سونگمین فوراً گفت:
ـ مادر!
ملکه خندید.
ـ چیز بدی نگفتهام
کیمین از کنارشان گفت:
ـ ظاهراً برادر من بالاخره یک دوست جدید پیدا کرده.
سونگمین اخم کرد.
ـ کیمین!
ولیعهد لبخند زد.
ـ چته؟ حرف بدی زدم؟
بنگچان آرام خندید.
امپراتور یونسو به او نگاه کرد.
ـ امیدوارم از جشن لذت ببرید.
چان سر خم کرد.
ـ تلاش میکنم.
ملکه بورام با لبخند گفت:
ـ اگر چیزی نیاز داشتید، به ما بگویید.
بنگچان برای لحظهای احساس عجیبی داشت.
این خانواده...
با چیزی که تصور میکرد، متفاوت بودند.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
کنار حوض
کمی بعد، بنگچان و سونگمین کنار حوض باغ ایستاده بودند.
موسیقی از فاصلهای دور به گوش میرسید.
سونگمین گفت:
ـ از جشن خوشتون اومده؟
چان به اطراف نگاه کرد.
ـ از باغ خوشم اومده.
سونگمین لبخند زد.
ـ از مردمش چطور؟
چان نگاهش کرد.
ـ بعضیهاشون.
سونگمین خندید.
ـ این جواب خیلی مبهمیه.
ـ جواب من معمولاً همینطوره.
سونگمین به آب حوض نگاه کرد.
ـ خوشحالم که اومدید.
چان آرام گفت:
ـ میدونم.
سونگمین برگشت.
ـ از کجا؟
چان لبخند کوچکی زد.
ـ چون از وقتی رسیدم، سه بار این رو گفتید.
سونگمین خندید.
ـ شاید چون واقعاً خوشحالم.
چان برای لحظهای ساکت شد.
سپس نگاهش را به باغ دوخت.
ـ پس امیدوارم جشن خوبی داشته باشید.
سونگمین لبخند زد.
ـ با حضور شما، حتماً.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
چیزی که هنوز گفته نشده بود
در آن سوی باغ، هیونجین و فلیکس کنار میز شیرینیها ایستاده بودند.
فلیکس یکی از شیرینیها را برداشت.
ـ هیونجین.
ـ بله؟
ـ فکر میکنی بنگچان از قصر خوشش بیاد؟
هیونجین به سمت حوض نگاه کرد.
ـ فکر نمیکنم.
فلیکس لبخند زد.
ـ پس چرا اومده؟
هیونجین شانه بالا انداخت.
ـ شاید به خاطر یک نفر.
فلیکس خندید.
ـ شما آدمهای عجیبی هستید.
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ ما؟
ـ بله. خیلی.
هیونجین لبخند زد.
ـ شاید.
در همان لحظه، موسیقی باغ تغییر کرد.
صدای سازها آرامتر شد.
سونگمین به بنگچان نگاه کرد.
ـ میتونم یه چیزی ازتون بخوام؟
چان پاسخ داد:
ـ چی؟
سونگمین برای لحظهای مکث کرد.
ـ بعداً بهتون میگم.
چان ابرویش را بالا برد.
ـ این خیلی مشکوکه.
سونگمین خندید.
ـ فقط یه چیز سادهست.
بنگچان سر تکان داد.
ـ باشه.
سونگمین لبخند زد.
و برای نخستین بار آن شب، احساس کرد شاید این جشن...
بیشتر از یک مراسم سلطنتی باشد.
پایان فصل ششم
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔
بعضی دعوتها، فقط برای حضور در یک مکان نیستند؛ گاهی برای نزدیکتر شدن به کسیاند که آرامآرام در زندگیمان جای میگیرد.
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_15
فصل ششم: دعوتی با مُهر سلطنتی
An Invitation Sealed in Gold
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
ملاقات با ملکه
سونگمین بنگچان را به سمت والدینش هدایت کرد.
ـ مادر، پدر. ایشون بنگچان هستن.
امپراتور یونسو با لبخند سر خم کرد.
ـ به قصر ما خوش آمدید.
بنگچان احترام گذاشت.
ـ از دعوت شما سپاسگزارم، اعلیحضرت.
ملکه بورام با مهربانی به او نگاه کرد.
ـ سونگمین دربارهی شما صحبت کرده.
چان برای لحظهای به شاهزاده نگاه کرد.
سونگمین فوراً گفت:
ـ مادر!
ملکه خندید.
ـ چیز بدی نگفتهام
کیمین از کنارشان گفت:
ـ ظاهراً برادر من بالاخره یک دوست جدید پیدا کرده.
سونگمین اخم کرد.
ـ کیمین!
ولیعهد لبخند زد.
ـ چته؟ حرف بدی زدم؟
بنگچان آرام خندید.
امپراتور یونسو به او نگاه کرد.
ـ امیدوارم از جشن لذت ببرید.
چان سر خم کرد.
ـ تلاش میکنم.
ملکه بورام با لبخند گفت:
ـ اگر چیزی نیاز داشتید، به ما بگویید.
بنگچان برای لحظهای احساس عجیبی داشت.
این خانواده...
با چیزی که تصور میکرد، متفاوت بودند.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
کنار حوض
کمی بعد، بنگچان و سونگمین کنار حوض باغ ایستاده بودند.
موسیقی از فاصلهای دور به گوش میرسید.
سونگمین گفت:
ـ از جشن خوشتون اومده؟
چان به اطراف نگاه کرد.
ـ از باغ خوشم اومده.
سونگمین لبخند زد.
ـ از مردمش چطور؟
چان نگاهش کرد.
ـ بعضیهاشون.
سونگمین خندید.
ـ این جواب خیلی مبهمیه.
ـ جواب من معمولاً همینطوره.
سونگمین به آب حوض نگاه کرد.
ـ خوشحالم که اومدید.
چان آرام گفت:
ـ میدونم.
سونگمین برگشت.
ـ از کجا؟
چان لبخند کوچکی زد.
ـ چون از وقتی رسیدم، سه بار این رو گفتید.
سونگمین خندید.
ـ شاید چون واقعاً خوشحالم.
چان برای لحظهای ساکت شد.
سپس نگاهش را به باغ دوخت.
ـ پس امیدوارم جشن خوبی داشته باشید.
سونگمین لبخند زد.
ـ با حضور شما، حتماً.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
چیزی که هنوز گفته نشده بود
در آن سوی باغ، هیونجین و فلیکس کنار میز شیرینیها ایستاده بودند.
فلیکس یکی از شیرینیها را برداشت.
ـ هیونجین.
ـ بله؟
ـ فکر میکنی بنگچان از قصر خوشش بیاد؟
هیونجین به سمت حوض نگاه کرد.
ـ فکر نمیکنم.
فلیکس لبخند زد.
ـ پس چرا اومده؟
هیونجین شانه بالا انداخت.
ـ شاید به خاطر یک نفر.
فلیکس خندید.
ـ شما آدمهای عجیبی هستید.
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ ما؟
ـ بله. خیلی.
هیونجین لبخند زد.
ـ شاید.
در همان لحظه، موسیقی باغ تغییر کرد.
صدای سازها آرامتر شد.
سونگمین به بنگچان نگاه کرد.
ـ میتونم یه چیزی ازتون بخوام؟
چان پاسخ داد:
ـ چی؟
سونگمین برای لحظهای مکث کرد.
ـ بعداً بهتون میگم.
چان ابرویش را بالا برد.
ـ این خیلی مشکوکه.
سونگمین خندید.
ـ فقط یه چیز سادهست.
بنگچان سر تکان داد.
ـ باشه.
سونگمین لبخند زد.
و برای نخستین بار آن شب، احساس کرد شاید این جشن...
بیشتر از یک مراسم سلطنتی باشد.
پایان فصل ششم
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔
بعضی دعوتها، فقط برای حضور در یک مکان نیستند؛ گاهی برای نزدیکتر شدن به کسیاند که آرامآرام در زندگیمان جای میگیرد.
- ۱۵۳
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط