{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
پارت ۱۲۳

همونجور اشفته و داغون توي سلول بازداشتگاه روي نیکمت سرد و آهنیش نشسته بود و بخت بدم رو نفرین میکردم. من به صراحت مصداق بارزه بدشانسي ام.. اخه کي تو زندگیش انقدر بدشانسی پشت هم نصیبش
میشه؟ کي اين همه بديختي يه جا یقه شو میگیره؟
تا کي اخه؟ تا کی باید بکشم؟ اینکه میگن سرنوشت و تقدیر نقش بزرگي تو زندگي ادمها دارن عين حقيقته.. من نخواستم تو این اشفتگي و بدبختي به دنيا بيام و زندگی کنم من نخواستم تو این لجن زار غرق شم..اما
شدم.. هر چقدر هم تقلا کنم و بجنگم فایده نداره

تو دو راهی بودم بین زنگ زدن و نزدن به جیمین ... از طرفی میترسیدم بزنم مثل اینا حرفمو باور نکنه مقصر بشناسدم و بهم سرکوفت بزنه و سر اینکه بدون اجازه اش از خونه بیرون اومدم اتیشم بزنه و از طرفي..
تا کی باید اینجا موندم؟ تا کي دووم میاوردم؟ ذهنم رفت به آنالی و دنیل اره... شاید اونا بتونن كمكم كنن اما... ابروم.
تنها چیزی که برام مونده ابرومه..
تنها چیزی که برام مونده ابرومه اونم ببرم؟
اخ.. نفسم رو خيلي شديد بيرون دادم. فضاي اينجا خيلي دلگير بود..
یه مامور اومد سمتم. گنگ و امیدوار نگاش کردم
يعني ميشه اون الدنگ رواني دماغ شکسته رضایت داده باشه ؟
اومد در بازداشتگاهم رو باز کرد و گفت بیا بیرون.. سریع و با شوق دویدم جلو.. ذوق زده گفتم
الا : رضایت داده؟ خشک گفت: فعلا نه...
بادم خالي شد و گرفته اخم کردم.. پس کجا میبرتم؟
به دستام دستبند زد که کلافه گفتم من که فرار نمیکنم این چه کاریه؟
مامور : قانونه خانم
هه..قانون.. مزخرفااا... باید به جیمین زنگ بزنم...باید... دارم خفه میشم..
هرچی میخواد بگه بگه... فقط از این جهنم نجاتم بده تند گفتم
الا: میشه به يکي زنگ بزنم؟
جوابمو نداد و بازوم رو گرفت و کشیدم بیرون
خوب زنگ زدن حق منه..يعني چي؟ منو سمت اتاق همون افسر قبلی برد که نفسم بند اومد و سرجام جلوی در اتاق میخکوب شدم..
پشتش بهم بود ولي.. خودش بود. مطمینم..
جیمین
اون حیوونم کنارش بود. جیمین عصبي داد زداین اقا زن منو گرفته بعد زن من باید تو بازداشتگاه باشه؟
از لفظ ;زن من که از دهنش خارج شد قلبم از جا در اومد..
قلبم واقعا خيلي تند وغير طبيعي ميزد.. جیمین با نفرت و خشم به اون عوضی نگاه کرد و گفت
جیمین :یه تار مو از سر زنم کم شده باشه تیکه تیکه ات میکنم.
بغض کردم و به زور لبخند زدم براي تظاهرم که باشه باز از اینکه پشتمه دلم خيلي قرص و گرم شد.. همه وجودم پر از حس امنیت شده بود.
دیگه نمیترسیدم. دیگه نگران نبودم این حمایتش تمام ترسام رو محو کرده بود. هیچ وقت هیچ کس انقدر محکم پشتم در نیومده بود. با اخم سرشو چرخوند که نگاهش بهم خورد. به زحمت اب دهنم رو قورت دادم.
با عجله و بدون مكث اومد جلو.
دیدگاه ها (۴)

ظهور ازدواج )پارت ۱۲۴ چشمامو بستم و خودمو برای شنیدن سرکوفت ...

ظهور ازدواج )پارت ۱۲۵ با بغض قدمي عقب برداشتم و نگاش کردم. ع...

ظهور ازدواج )پارت ۱۲۲ معده ام از ترس و اضطراب تیر میکشید. با...

( ظهور ازدواج )پارت ۱۲۱صبح شده بود. خمیازه اي کشیدم و دستامو...

کوک شوهر کینه ایPart81

رومان عشق مافیا پارت 37 از زبان ا/تآمبولانس اومد و رفتیم بیم...

فیک تهیونگ

★ازدواج من و بابات؟...p⁴(* ساعت ۵ *)رفتم داخل رستوران...تهیو...

پارت ۳ 🖤بعد از اینکه جیمین منو از اونجا بیرون آورد، تمام راه...

My nurse

پارت ۴ساعت ۹ و ۲۹ دقیقه صبح_یونگی:بعد از اینکه اون جوجه طلای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط