اجبار به بدبختی پارت ۲۱
داشتم گریه میکردم که در باز شد زودی اشکامو پاک کردم اومد تو یه سینی تو دستش بود
کوک... غذاتو بخور دنیا که به اسمون نرسیده
دیار... ا.... اگه درکم میکردی این حرفو نمی گفتی
کوک... درک چیو درک کنم درباره دیشب باید بگم اصلا پشیمون نیستم تو زنمی کاریم که کردم گناه نیست پس غذاتو بخور
دیار... ولی چرا منو زدی
کوک... چون که تو به مادرم فوش دادی
دیار... اول تو بودی که بهم فوش دادی منم عصبی شدم از دهنم پرید
کوک... باشه الا ساکت باشو غذاتو بخور
به غذای که برام آورده بود نگاه کردمو خیلی آروم گفتم
دیار... باشه
میخاستم بخورم ولی جونگ کوک داشت بهم نگاه میکرد منم بیشتر خجالت میکشیدم
دیار... میشه تنهام بزاری
یه مکث کردو گفت
کوک... باشه وختی تموم کردی زرف هارو جم کن بیار پایین
دیار... باشه
مونم رفت از بس که گرسنم بود همشو خوردم زرف وسینی رو برداشتم و رفتم پایین خودش داشت تو آشپز خونه غذا میخورد خیلی آروم رفتم زرف هارو گزاشتم تو سینک و آستین هامو زدم بالا و شرو کردم شستنشون داشتم میشستم که اومد کنارم و رزف خودشو با لیوانشو گزاشت تو سینک و خودش رفت
با خودم خیلی آروم گفتم
دیار... بی انصاف
وختی کارم تموم شد میخاستم برگردم تو اتاق که گفت
کوک... رو اپن دارو پماد گزاشتم پمادو بزن به کمترت
خیلی یواش گفتم
دیار... ممنونم
رفتم دارو پمادو برداشتمو رفتم تو اتاق پیرهنمو درآوردم و میخاستم به زخمام بزنم ولی نمی تونستم هرکار کردم نمیشد میخاستم بی خیالش بشم که در باز شد جونگ کوک اومد تو با دستام بدنمو پشوندم و گفتم
دیار... چرا در نمیزنی
کوک... چرا در بزنم وختی اتاقه خودمه
دیار... خب الان برو لباسمو پویشم بعد بیا
کوک...هه چیومیخای قایم کنی
اومد روتخت نشست میخاستم برم تو حموم
کوک... پمادو زدی
دیار... نه
کوک... چرا
دیار... چون دستم نمیرسه
کوک... بیابرات میزنم
دیار... نه نمیخواد نمیزنم خودش خوب میشه
کوک... میگم زودی بیا
یکم با خجالت گفتم
دیار... باشه
کوک... غذاتو بخور دنیا که به اسمون نرسیده
دیار... ا.... اگه درکم میکردی این حرفو نمی گفتی
کوک... درک چیو درک کنم درباره دیشب باید بگم اصلا پشیمون نیستم تو زنمی کاریم که کردم گناه نیست پس غذاتو بخور
دیار... ولی چرا منو زدی
کوک... چون که تو به مادرم فوش دادی
دیار... اول تو بودی که بهم فوش دادی منم عصبی شدم از دهنم پرید
کوک... باشه الا ساکت باشو غذاتو بخور
به غذای که برام آورده بود نگاه کردمو خیلی آروم گفتم
دیار... باشه
میخاستم بخورم ولی جونگ کوک داشت بهم نگاه میکرد منم بیشتر خجالت میکشیدم
دیار... میشه تنهام بزاری
یه مکث کردو گفت
کوک... باشه وختی تموم کردی زرف هارو جم کن بیار پایین
دیار... باشه
مونم رفت از بس که گرسنم بود همشو خوردم زرف وسینی رو برداشتم و رفتم پایین خودش داشت تو آشپز خونه غذا میخورد خیلی آروم رفتم زرف هارو گزاشتم تو سینک و آستین هامو زدم بالا و شرو کردم شستنشون داشتم میشستم که اومد کنارم و رزف خودشو با لیوانشو گزاشت تو سینک و خودش رفت
با خودم خیلی آروم گفتم
دیار... بی انصاف
وختی کارم تموم شد میخاستم برگردم تو اتاق که گفت
کوک... رو اپن دارو پماد گزاشتم پمادو بزن به کمترت
خیلی یواش گفتم
دیار... ممنونم
رفتم دارو پمادو برداشتمو رفتم تو اتاق پیرهنمو درآوردم و میخاستم به زخمام بزنم ولی نمی تونستم هرکار کردم نمیشد میخاستم بی خیالش بشم که در باز شد جونگ کوک اومد تو با دستام بدنمو پشوندم و گفتم
دیار... چرا در نمیزنی
کوک... چرا در بزنم وختی اتاقه خودمه
دیار... خب الان برو لباسمو پویشم بعد بیا
کوک...هه چیومیخای قایم کنی
اومد روتخت نشست میخاستم برم تو حموم
کوک... پمادو زدی
دیار... نه
کوک... چرا
دیار... چون دستم نمیرسه
کوک... بیابرات میزنم
دیار... نه نمیخواد نمیزنم خودش خوب میشه
کوک... میگم زودی بیا
یکم با خجالت گفتم
دیار... باشه
- ۲.۹k
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط