تکپارتی
#فقط_تو
جونگ کوک، پسر مردی که مادرت باهاش ازدواج کرده بود رو، تو جمع دوستات بردی...
طبق خواسته اش پارتنر میخواست و برای همین از تو کمک گرفته بود تا دوست هات رو بهش معرفی کنی...
بعد از اتمام دورهمی درست زمانی که از بقیه دوستات جدا شدین خطاب بهت (واو) کوتاهی گفت ... با لبخند برای واکنش ناگهانیه اون بهش گفتی:
+بهت که گفتم دوستای خوشگلی دارم..
با جدیت بهت خیره شد و بلافاصله گفت:
_من به اونا نگاه نمیکردم! تمام مدت نگاهم رو تو بود.
و الان؟ دوساعت از اون ماجرا میگذره و یک لحظه هم نمیتونی بهش فکر نکنی!
با تردید صفحه چتشو باز کردی و براش نوشتی:
+«هی»
«بیداری...؟»
ثانیه ای نگذشته بود که پیامش نمایان شد:
_(بیدارم)
(اما تو چرا بیداری؟)
+«خب خودت چرا بیداری»
_(منتظر پیامت بودم)
با چشمای گشاد شده شروع به تایپ کردی..
+«دروغ نگو»
_(آدم دروغگویی نیستم)
(اما خب، چیکار داشتی)
+«توکه میدونستی بهت پیام میدم،نمیدونی چرا پیام دادم؟!»
_(یه حدسایی میزنم)
+«خب پس خودت جواب بده»
_(سوالت؟)
+«حتما باید بپرسم؟»
_(نپرسی من چطور بهت جواب بدم دخترِخوب؟)
+«خیل خب»
«بین دوستام از کدوم خوشت اومد»
_(فک میکنم جواب اینو قبلا دادم)
+«نه»
_(وفتی اومدیم بیرون)
(جواب این سوالتو دادم)
+«تو اسمی نیوردی»
_(اما کلامم واضح بود)
+«با یک واو باید بفهمم ؟»
_(تشخیص دادی که الان تو پیوی منی)
+«چه ربطی داره؟»
_(تو میخوای از تصوراتت مطمئن بشی)
(نگو نه چون من دارم باهات زندگی میکنم.)
+«و؟»
_(میشناسمت.)
+«دراین حد؟»
_(درحدی که میدونم الان لبِ پایینت رو از روی هیجان و کنجکاوی گاز گرفتی)
(احتمالا یه لبخند کوچیک هم گوشه لب هاته...)
(و الانم که دارم اینارو میگم)
(احتمالا روی تخت نشستی چون انتظار شنیدنشون رو نداشتی)
(خب؟ چقد دقیق بودم؟)
+«اونقدر که دهنم باز موند»
_(برمیگرده به دقتم )
+«دیگه؟»
_(و توجهم)
+«دیگه؟»
_(نگاه های طولانیم؟)
+«بازم هست؟»
_(بستگی داره چه کلمه ای مدنظرت باشه..)
+«حقیقت؟»
_(حقیقت که جلوی چشماته دخترِ خوب)
+«نمیبینمش!»
_(دقتت رو ببر بالا..)
+«بیشتر نشون بده»
_(چیو؟)
+«حقیقتی که من نمیبینمش»
_(واضح تر از این؟)
+«آ...ره؟»
_(خیل خب)
(اجازه دارم بیام تو اتاقت تا رودر رو درموردش صحبت کنیم؟)
خب خب یه چالش داریم ازتون میخوام ادامه اش رو با ذهن خلاقتون برام تو کامنتا بنویسین..
بهترینشو پست میکنم تا بقیه هم فیض ببرن❤️😊
جونگ کوک، پسر مردی که مادرت باهاش ازدواج کرده بود رو، تو جمع دوستات بردی...
طبق خواسته اش پارتنر میخواست و برای همین از تو کمک گرفته بود تا دوست هات رو بهش معرفی کنی...
بعد از اتمام دورهمی درست زمانی که از بقیه دوستات جدا شدین خطاب بهت (واو) کوتاهی گفت ... با لبخند برای واکنش ناگهانیه اون بهش گفتی:
+بهت که گفتم دوستای خوشگلی دارم..
با جدیت بهت خیره شد و بلافاصله گفت:
_من به اونا نگاه نمیکردم! تمام مدت نگاهم رو تو بود.
و الان؟ دوساعت از اون ماجرا میگذره و یک لحظه هم نمیتونی بهش فکر نکنی!
با تردید صفحه چتشو باز کردی و براش نوشتی:
+«هی»
«بیداری...؟»
ثانیه ای نگذشته بود که پیامش نمایان شد:
_(بیدارم)
(اما تو چرا بیداری؟)
+«خب خودت چرا بیداری»
_(منتظر پیامت بودم)
با چشمای گشاد شده شروع به تایپ کردی..
+«دروغ نگو»
_(آدم دروغگویی نیستم)
(اما خب، چیکار داشتی)
+«توکه میدونستی بهت پیام میدم،نمیدونی چرا پیام دادم؟!»
_(یه حدسایی میزنم)
+«خب پس خودت جواب بده»
_(سوالت؟)
+«حتما باید بپرسم؟»
_(نپرسی من چطور بهت جواب بدم دخترِخوب؟)
+«خیل خب»
«بین دوستام از کدوم خوشت اومد»
_(فک میکنم جواب اینو قبلا دادم)
+«نه»
_(وفتی اومدیم بیرون)
(جواب این سوالتو دادم)
+«تو اسمی نیوردی»
_(اما کلامم واضح بود)
+«با یک واو باید بفهمم ؟»
_(تشخیص دادی که الان تو پیوی منی)
+«چه ربطی داره؟»
_(تو میخوای از تصوراتت مطمئن بشی)
(نگو نه چون من دارم باهات زندگی میکنم.)
+«و؟»
_(میشناسمت.)
+«دراین حد؟»
_(درحدی که میدونم الان لبِ پایینت رو از روی هیجان و کنجکاوی گاز گرفتی)
(احتمالا یه لبخند کوچیک هم گوشه لب هاته...)
(و الانم که دارم اینارو میگم)
(احتمالا روی تخت نشستی چون انتظار شنیدنشون رو نداشتی)
(خب؟ چقد دقیق بودم؟)
+«اونقدر که دهنم باز موند»
_(برمیگرده به دقتم )
+«دیگه؟»
_(و توجهم)
+«دیگه؟»
_(نگاه های طولانیم؟)
+«بازم هست؟»
_(بستگی داره چه کلمه ای مدنظرت باشه..)
+«حقیقت؟»
_(حقیقت که جلوی چشماته دخترِ خوب)
+«نمیبینمش!»
_(دقتت رو ببر بالا..)
+«بیشتر نشون بده»
_(چیو؟)
+«حقیقتی که من نمیبینمش»
_(واضح تر از این؟)
+«آ...ره؟»
_(خیل خب)
(اجازه دارم بیام تو اتاقت تا رودر رو درموردش صحبت کنیم؟)
خب خب یه چالش داریم ازتون میخوام ادامه اش رو با ذهن خلاقتون برام تو کامنتا بنویسین..
بهترینشو پست میکنم تا بقیه هم فیض ببرن❤️😊
- ۱۵.۶k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط