#مزرعه
#مزرعه
( علامت یونا + علامت بابا بزرگ -)
+ بلخره قرار بود از این خونه بریم و داخل جنگل زندگی کنیم چون حال و هوای اینجا رو اصلا دوست نداشتیم چمدونام رو جمع کردم و لباس های کلاسیک قشنگ برداشتم
- دخترم نظرت چیه خوشحالی
+ اوهومم
- خب من میرم ماشینو روشن کنم بیا
+ باشه
عینک برداشتم کلاه پوشیدم و یه شومیز به همراه یه دامن پیشبندی
- اومدی
+ بلهههههه
( ۴ ساعت بعد )
- یونا یونا یونااااااا + بلهههه - رسیدیم + آخجوننننننننن . اووووو چه خونه ی قشنگی
- آره +بابا - جونم + من برم داخل - اوکی
+ رفتم توی خونه یه خونه کوچیک چوبی خیلیییی خوشگل بود که یه اتاق شیروونی خیلی قشنگ داشت . اون اتاقو انتخاب کردم و تختو . کمدو . میزمو اونجا گزاشتم خیلی خوشگل شد سقف اتاق شیشه ای بود و خیلی زیبا
( ۲ ساعت بعد )
- تموم شد همیچی رو چیدیم
+ ساعت ۱۱ ظهره ( ساعت ۴ صبح راه افتادن)
- خب یه غذای خوشمزهههه بخوریم + آرههههههههه
+ غذارو سرو کردیم و بابا رفت که چرت بزنه منم یکم کتاب خوندم که دیدم ساعت
۴ بعد از ظهر شده یکم خونه رو تمیز کردم بعدش که ساعت ۶ اینا بود پدربزرگ بیدار شد گفت - خونه رو تمیز کردی + اوهوم خوب شد - بغلش کردم و گفتم خیلی دوست دارم دخترم + منم - برو یه چایی بریز بخوریم باهم بریم بیرون + باشه! چای رو خوردیم و راه افتادیم تو روستا مردم روستا خیلی مهمون نواز بودن که یهو یکی دستمو کشید + آآ ( علامت هیون >)
< سلام دختر جون اینجا چیکار میکنی + ما تازه اومدیم اینجا > اوههههه خوش اومدین + آمممم اسمت چیه > هیون و جنابالی + یونا > خوش بختم + ممنون > داستان خانواده مُرگ رو شنیدی + اوممم نه > پس بهتره ندونی + نه بگو > باشه دستشو کشیدم و وارد یه چادر کردم . بشین ! + باشه > سال ۱۳۷۵ خانواده ای به اسم خانواده مُرگ که یه خانواده ی خیلی وحشتناک بودن اینجا زندگی میکردن دقیقا تو اون خونه ( خطاب به خونه ی هیونینا ) + اون خونه ! > اوهوم . و از اون وقت هرکی تو اون خونه بود به طور خیلی ناگهانی ناپدید میشدن و ......
شرایط 😈
۳ تا لایک 🌚🐼
۷ تایی شدن 🌚🐼
۲ تا کامنت🌚🐼
( علامت یونا + علامت بابا بزرگ -)
+ بلخره قرار بود از این خونه بریم و داخل جنگل زندگی کنیم چون حال و هوای اینجا رو اصلا دوست نداشتیم چمدونام رو جمع کردم و لباس های کلاسیک قشنگ برداشتم
- دخترم نظرت چیه خوشحالی
+ اوهومم
- خب من میرم ماشینو روشن کنم بیا
+ باشه
عینک برداشتم کلاه پوشیدم و یه شومیز به همراه یه دامن پیشبندی
- اومدی
+ بلهههههه
( ۴ ساعت بعد )
- یونا یونا یونااااااا + بلهههه - رسیدیم + آخجوننننننننن . اووووو چه خونه ی قشنگی
- آره +بابا - جونم + من برم داخل - اوکی
+ رفتم توی خونه یه خونه کوچیک چوبی خیلیییی خوشگل بود که یه اتاق شیروونی خیلی قشنگ داشت . اون اتاقو انتخاب کردم و تختو . کمدو . میزمو اونجا گزاشتم خیلی خوشگل شد سقف اتاق شیشه ای بود و خیلی زیبا
( ۲ ساعت بعد )
- تموم شد همیچی رو چیدیم
+ ساعت ۱۱ ظهره ( ساعت ۴ صبح راه افتادن)
- خب یه غذای خوشمزهههه بخوریم + آرههههههههه
+ غذارو سرو کردیم و بابا رفت که چرت بزنه منم یکم کتاب خوندم که دیدم ساعت
۴ بعد از ظهر شده یکم خونه رو تمیز کردم بعدش که ساعت ۶ اینا بود پدربزرگ بیدار شد گفت - خونه رو تمیز کردی + اوهوم خوب شد - بغلش کردم و گفتم خیلی دوست دارم دخترم + منم - برو یه چایی بریز بخوریم باهم بریم بیرون + باشه! چای رو خوردیم و راه افتادیم تو روستا مردم روستا خیلی مهمون نواز بودن که یهو یکی دستمو کشید + آآ ( علامت هیون >)
< سلام دختر جون اینجا چیکار میکنی + ما تازه اومدیم اینجا > اوههههه خوش اومدین + آمممم اسمت چیه > هیون و جنابالی + یونا > خوش بختم + ممنون > داستان خانواده مُرگ رو شنیدی + اوممم نه > پس بهتره ندونی + نه بگو > باشه دستشو کشیدم و وارد یه چادر کردم . بشین ! + باشه > سال ۱۳۷۵ خانواده ای به اسم خانواده مُرگ که یه خانواده ی خیلی وحشتناک بودن اینجا زندگی میکردن دقیقا تو اون خونه ( خطاب به خونه ی هیونینا ) + اون خونه ! > اوهوم . و از اون وقت هرکی تو اون خونه بود به طور خیلی ناگهانی ناپدید میشدن و ......
شرایط 😈
۳ تا لایک 🌚🐼
۷ تایی شدن 🌚🐼
۲ تا کامنت🌚🐼
- ۱۲.۱k
- ۲۲ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط