پارت 43
پارت 43
🎀 ویو آت 🎀
رسیدیم خونه.
آت: وای... خونهی خودمون! 🥹🏠💜
هیونوو: آره.
آت: فردا میرم مدرسه.
هیونوو: نه نه! نمیذارم بری. 😐
آت: میخوام برم!
هیونوو: نه، نمیری.
آت: باشه... من میرم بخوابم. 😑
هیونوو: باشه.
آت بدون حرف دیگهای رفت سمت اتاقش و خودش رو روی تخت انداخت.
🎀 ویو ته 🎀
رسیدم خونه. همون دخترهای که گفته بودن قراره باهاش نامزد کنم، اونجا بود.
بابا: سلام ته.
دختره: سلام... 😏
ته: بابا، شما باید... باشه، من میرم بخوابم.
بابا: ته!
ته: نه، نه! دوستش ندارم... ندارم... ندارم! 😩
بابا: باشه، برو. بعداً میام باهات حرف میزنیم.
ته: باشه.
🎀 ویو اتاق 🎀
بابا: ته، چرا نمیخوای؟ کسی رو گفتی دوست داری؟
ته: مطمئن نیستم...
بابا: باشه، ولی چند وقت باهاش وقت بگذرون.
ته: نمیخوام.
بابا: باشه بابا... بخواب.
ته: شب بخیر.
🌙✨
🎀 ویو صبح 🎀
ته
از خواب پا شدم، دوش گرفتم. هنوز نمیدونستم آت میاد مدرسه یا نه، برای همین به هیونوو زنگ زدم.
ته: الو، سلام.
هیونوو: الو، سلام رفیق! چطوری؟
ته: هیچ... شما چطوری؟ چه خبر؟
هیونوو: هیچ. کار داشتی؟
ته: اِم... میخواستم ببینم آت میاد مدرسه؟
هیونوو: نمیذارم امروز یا فردا بیاد. دوباره دعوا میشه.
ته: مراقبشم.
هیونوو: اووووه! 😏
ته: هی، اینجوری نیست! 😐
هیونوو: چجوریه؟ میخوای تو هم نری؟ بیا بریم بیرون.
ته: فکر خوبیه.
هیونوو: باشه.
🎀 ویو ته 🎀
آماده شدم و رفتم پایین، ولی بابام نبود.
رفتم سمت خونهی آت. داییاش در رو باز کرد؛ انگار آت هنوز خواب بود.
ته: آت خوابه؟
هیونوو: نمیدونم، نرفتم اتاقش.
ته: باشه.
🎀 ویو آت 🎀
از خواب پا شدم.
روتین صبحم رو انجام دادم، رفتم باند دستم رو باز کردم، حموم رفتم و بعد اومدم پایین.
ته رو دیدم.
دایی یهدفعه داد زد:
دایی: آت! 😐
آت: وای! چی شده؟ 😳
ته: سلام.
آت: سلام.
دایی: بلند شو! دستت رو چرا باز کردی؟!
آت: وا دایی! رفتم حموم. 😑
دایی: بیا ببندمش.
آت: باشه.
دایی دستم رو بست و بعد صبحونه خوردیم.
همونجوری نشسته بودیم که دایی گفت:
دایی: چرا نشستید؟
آت: چیکار کنیم؟
دایی: بریم بیرون.
آت: دایی ببخشیدا، ولی خیلی زر میزنی. 😂
ته: 😂
دایی: خجالت بکش!
آت: باشه. 😐
دایی: بریم بیرون.
آت: کجا بریم؟
دایی: بریم شهربازی. از اون بازیات که ارتفاع زیاد داره، بازی کنیم. 😏🎢
آت با عصبانیت نگاهش کرد.
آت: دایی، مسخره میکنی؟! 😑
دایی: چرا؟
آت: من نمیام!
ته: چرا؟ خوبه که. 😏
دایی: آت از ارتفاع میترسه.
ته: راست میگه. 😂
آت: آره! و دایی هم از قصد گفت بریم!
دایی: خوبه، میدونی. 😌
آت: مرض! 😑
دایی: خب کجا بریم؟
آت: نمیدونم.
ته: منم نمیدونم.
دایی: خب نظر بدید دیگه.
آت: دایی، بذار شب بریم.
دایی: بریم پیست؟
آت: نه! من دیگه نمیام! 😭😂
ته: راست میگه.
دایی: خوب، خوب... 😐😂
پارت بعدی
ته و آت قراره با هم برن یه جایی... ولی چی میشه؟ 🫣💜
حدستونو بگیددد 🎀✨
🎀 ویو آت 🎀
رسیدیم خونه.
آت: وای... خونهی خودمون! 🥹🏠💜
هیونوو: آره.
آت: فردا میرم مدرسه.
هیونوو: نه نه! نمیذارم بری. 😐
آت: میخوام برم!
هیونوو: نه، نمیری.
آت: باشه... من میرم بخوابم. 😑
هیونوو: باشه.
آت بدون حرف دیگهای رفت سمت اتاقش و خودش رو روی تخت انداخت.
🎀 ویو ته 🎀
رسیدم خونه. همون دخترهای که گفته بودن قراره باهاش نامزد کنم، اونجا بود.
بابا: سلام ته.
دختره: سلام... 😏
ته: بابا، شما باید... باشه، من میرم بخوابم.
بابا: ته!
ته: نه، نه! دوستش ندارم... ندارم... ندارم! 😩
بابا: باشه، برو. بعداً میام باهات حرف میزنیم.
ته: باشه.
🎀 ویو اتاق 🎀
بابا: ته، چرا نمیخوای؟ کسی رو گفتی دوست داری؟
ته: مطمئن نیستم...
بابا: باشه، ولی چند وقت باهاش وقت بگذرون.
ته: نمیخوام.
بابا: باشه بابا... بخواب.
ته: شب بخیر.
🌙✨
🎀 ویو صبح 🎀
ته
از خواب پا شدم، دوش گرفتم. هنوز نمیدونستم آت میاد مدرسه یا نه، برای همین به هیونوو زنگ زدم.
ته: الو، سلام.
هیونوو: الو، سلام رفیق! چطوری؟
ته: هیچ... شما چطوری؟ چه خبر؟
هیونوو: هیچ. کار داشتی؟
ته: اِم... میخواستم ببینم آت میاد مدرسه؟
هیونوو: نمیذارم امروز یا فردا بیاد. دوباره دعوا میشه.
ته: مراقبشم.
هیونوو: اووووه! 😏
ته: هی، اینجوری نیست! 😐
هیونوو: چجوریه؟ میخوای تو هم نری؟ بیا بریم بیرون.
ته: فکر خوبیه.
هیونوو: باشه.
🎀 ویو ته 🎀
آماده شدم و رفتم پایین، ولی بابام نبود.
رفتم سمت خونهی آت. داییاش در رو باز کرد؛ انگار آت هنوز خواب بود.
ته: آت خوابه؟
هیونوو: نمیدونم، نرفتم اتاقش.
ته: باشه.
🎀 ویو آت 🎀
از خواب پا شدم.
روتین صبحم رو انجام دادم، رفتم باند دستم رو باز کردم، حموم رفتم و بعد اومدم پایین.
ته رو دیدم.
دایی یهدفعه داد زد:
دایی: آت! 😐
آت: وای! چی شده؟ 😳
ته: سلام.
آت: سلام.
دایی: بلند شو! دستت رو چرا باز کردی؟!
آت: وا دایی! رفتم حموم. 😑
دایی: بیا ببندمش.
آت: باشه.
دایی دستم رو بست و بعد صبحونه خوردیم.
همونجوری نشسته بودیم که دایی گفت:
دایی: چرا نشستید؟
آت: چیکار کنیم؟
دایی: بریم بیرون.
آت: دایی ببخشیدا، ولی خیلی زر میزنی. 😂
ته: 😂
دایی: خجالت بکش!
آت: باشه. 😐
دایی: بریم بیرون.
آت: کجا بریم؟
دایی: بریم شهربازی. از اون بازیات که ارتفاع زیاد داره، بازی کنیم. 😏🎢
آت با عصبانیت نگاهش کرد.
آت: دایی، مسخره میکنی؟! 😑
دایی: چرا؟
آت: من نمیام!
ته: چرا؟ خوبه که. 😏
دایی: آت از ارتفاع میترسه.
ته: راست میگه. 😂
آت: آره! و دایی هم از قصد گفت بریم!
دایی: خوبه، میدونی. 😌
آت: مرض! 😑
دایی: خب کجا بریم؟
آت: نمیدونم.
ته: منم نمیدونم.
دایی: خب نظر بدید دیگه.
آت: دایی، بذار شب بریم.
دایی: بریم پیست؟
آت: نه! من دیگه نمیام! 😭😂
ته: راست میگه.
دایی: خوب، خوب... 😐😂
پارت بعدی
ته و آت قراره با هم برن یه جایی... ولی چی میشه؟ 🫣💜
حدستونو بگیددد 🎀✨
- ۱۵.۴k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط