اینو همین الان نوشتم به مناسبت ۲۵ تایی شدنمون
*-+*-+*-+*-+*-+*-+*-+*-+*-+*-+*-+*-+*-+*-+*-+*-+*-تک پارتی از هانما
موضوع : از هم طلاق گرفتین ولی بخاطر بچه کوچیکی که از هانما داشتی با هم در همین حد در ارتباط بودین.
شروع : تولدت دختر بچه ۴ ساله ات ب/ت بود.(ب/ت = بچه تو)تو از یه خانواده پولدار بودی و یه جشن بزرگ و مجلل برای ب/ت گرفته بودی ، لباس قشنگ و بازی پوشیده بودی و موهات رو بافته بودی تا کمرت و یه ارایش ملیح کرده بودی ، توی فضای باز بزرگ و خنکی جشن بود ، بچه ها داشتن بین درخت ها بازی میکردن و روی کاشی های سفید و شیک باغ بدو بدو میکردن. بعضی از مرد ها هم کنار میزی بودند که با چند تا قلیون با تنباکو های مختلف و مشروب های مدل بالا و سیگار های گرون چیده شده بود. زن ها دور میز ها و نیمکت های شیک و مرتب نشسته بودن و تعریف میکردن و خدمتکارها با ظاهر مرتب و تمیز از مهمان ها پذیرایی میکردن. تو مجبور بودی اون مردک دراز (با عرض پوزش)رو هم دعوت کنی چون تولد بچه ات بود و اون میخواست باباش هم باشه ، پس اینکار رو فقط بخاطر بچه ات کردی.
وقتی از کنار مرد ها رد میشدی چند نفری نگاهشون رو سمت بدنت بردن و واکنش های مختلفی نشون دادن. خیلی هاشون با حشر نگاهت میکردن ولی تو نادیده گرفتی. تصمیم گرفتی بری توی باغ تنها قدم بزنی بلکه حال و هوات عوض شه. همینطور که داشتی دور از چشم بقیه قدم میزدی و توی فکر بودی حس کردی یه سایه بزرگی رو کنار درخت دیدی ، دقت که کردی متوجه شدی هانما هست که با یه سیگار بین لباش به درخت تکیه داده.
هانما با لحن خمار و همیشگی : خرگوش کوچولو جایی تشریف میبرن؟
تو : به شما ربطی نداره.
هانما : *شما*؟ حالا شدم *شما* ها؟ قبلا که خوب منو ددی صدا میزدی.
تو : اره ، خودت داری میگی قبلا.
هانما یه نگاه به لباست انداخت.
هانما : با این لباس جلو مردا گشتی؟ اصلا از طرز نگاهشون خوشم نیومد...
تو که عصبی شدی : به تو ربطی نداره که من چیکار میکنم ، دلم خواس!
خواستی نادیده اش بگیری و از کنارش رد بشی که مچ دستتو میگیره.
تو : ولم کن.
هانما : مجبورم کن
هانما : فکر کردی من خوشم میاد با این لباس جلوی یه مشت هول و لاشی دلبری میکنی؟
تو تک خنده ای از روی درد و تمسخر میکنی.
تو : هه ، ببین کی به کیا میگه هول و لاشی ! اونی که هول و لاشیه خودتی اقای شوجی!
هانما : صبر کن چی؟ اقای شوجی؟
تو : اره ، تو بدتر از اونایی! تو کسی بودی که همه چیو خراب کرد! تو خیانت کردی! طوری رفتار نکن که انگار تقصیری نداری! تو منو شکوندی!
بغضت ترکید و دستتو بزور کشیدی و هانما رو هول دادی افتاد روی زمین و نشستی روی شکمش و با صدای لرزان و شکسته و بغض درحالی که اشک تو چشمات جمع شده بود سر هانما داد زدی ولی اونقدر بلند نبود که بقیه بشنون.
تو : عوضییی. مشت* ازت متنفرممم!!!...چطور...چطور تونستی؟ مشت* من دوستت داشتمممم!!! مشت* یه جنده رو به من ترجیح دادی!!! گفتی اون بهتر از منه؟؟ پس الان کجاست؟؟؟ مشت* چرا نمیبینمش؟؟ چرا...چرا کنارت نیس ها؟؟ ولت کرد رفت؟؟ مشت* 😭😭😭😭😭😭
صدات لرزید و اخرین مشت رو بجای اینکه باز به صورتی هانما بزنی به دست لرزان و ضعیف روی سینه اش گذاشتی و سرتو پایین گرفتی.
تو : چرا؟ چرا مگه من باهات چیکار کرده بودم؟ بهت عشق ورزیدم...عاشق شدم...حتی با وجود تمام اخلاقات قبولت کردم و ...
اشکای تو روی پیرهن هانما میریخت ، هانما تازه پی برده بود چقدر کارش بد بوده ، چقدر اذیت شدی و همش تقصیر خودش بود. اون دلت رو شکسته بود و خونواده اش رو از هم پاشونده بود. با حرف های تو اشک توی چشمای هانما جمع شد ولی غرورش نذاشت بریزن فقط با یه صدای ضعیف و کمیاب از خودش دستتو گرفت و گفت.
هانما : تا...هر چقدر...اروم میشی...منو بزن.
جا خوردی و سرتو بالا اوردی و نگاه هانما کردی.
هانما : بیبی...من...واقعا پشیمونم ، تازه فهمیدم زندگی بدون تو از جهنمی که قبلا توش بودم هم بدتره. تو منو نجات دادی از اون دنیای سیاه و سفید ، من فقط با تو دنیا رو رنگی دیدم ژ عشق رو خس کردم ولی...ولی...بغضش ترکید* من عوضی...همه چیو خراب کردم...متاسفم! میدونم کلمات...هیچی رو عوض نمیکنن...دیشب میخواستم خودمو بکشم...ولی...ولی فقط به امید امروز دیدن تو منصرف شدم...ا/ت غلط کردم! لطفا برگرد! منـــ😭😭😭😭
که خم شدی و یه بوسه با لب های لرزان روی لب های هانما گذاشتی و بعد محکم بغلش کردی ، هانما شوکه شد ولی بعدش اینو به عنوان جواب مثبت در نظر گرفت و دستاشو سریع و محکم دورت حلقه کرد و سرش رو توی موهات برد درحالی که بدن هردوتون از گریه میلرزید
هانما : دوستت دارم...ا/ت...تو همه چیز منی...یه شانس دیگه...به من بده😭😭😭😭
تو : قول بده خرابش نکنی.
هانما چهره اش باز میشه : یعنی...
تو : منم دوستت دارم❤️
پایاننننن
و بله دستام ... در حال خاک سپاریشون هستم.
انقدر خودم سر این گریه کردم دارم تار میبینم💔
موضوع : از هم طلاق گرفتین ولی بخاطر بچه کوچیکی که از هانما داشتی با هم در همین حد در ارتباط بودین.
شروع : تولدت دختر بچه ۴ ساله ات ب/ت بود.(ب/ت = بچه تو)تو از یه خانواده پولدار بودی و یه جشن بزرگ و مجلل برای ب/ت گرفته بودی ، لباس قشنگ و بازی پوشیده بودی و موهات رو بافته بودی تا کمرت و یه ارایش ملیح کرده بودی ، توی فضای باز بزرگ و خنکی جشن بود ، بچه ها داشتن بین درخت ها بازی میکردن و روی کاشی های سفید و شیک باغ بدو بدو میکردن. بعضی از مرد ها هم کنار میزی بودند که با چند تا قلیون با تنباکو های مختلف و مشروب های مدل بالا و سیگار های گرون چیده شده بود. زن ها دور میز ها و نیمکت های شیک و مرتب نشسته بودن و تعریف میکردن و خدمتکارها با ظاهر مرتب و تمیز از مهمان ها پذیرایی میکردن. تو مجبور بودی اون مردک دراز (با عرض پوزش)رو هم دعوت کنی چون تولد بچه ات بود و اون میخواست باباش هم باشه ، پس اینکار رو فقط بخاطر بچه ات کردی.
وقتی از کنار مرد ها رد میشدی چند نفری نگاهشون رو سمت بدنت بردن و واکنش های مختلفی نشون دادن. خیلی هاشون با حشر نگاهت میکردن ولی تو نادیده گرفتی. تصمیم گرفتی بری توی باغ تنها قدم بزنی بلکه حال و هوات عوض شه. همینطور که داشتی دور از چشم بقیه قدم میزدی و توی فکر بودی حس کردی یه سایه بزرگی رو کنار درخت دیدی ، دقت که کردی متوجه شدی هانما هست که با یه سیگار بین لباش به درخت تکیه داده.
هانما با لحن خمار و همیشگی : خرگوش کوچولو جایی تشریف میبرن؟
تو : به شما ربطی نداره.
هانما : *شما*؟ حالا شدم *شما* ها؟ قبلا که خوب منو ددی صدا میزدی.
تو : اره ، خودت داری میگی قبلا.
هانما یه نگاه به لباست انداخت.
هانما : با این لباس جلو مردا گشتی؟ اصلا از طرز نگاهشون خوشم نیومد...
تو که عصبی شدی : به تو ربطی نداره که من چیکار میکنم ، دلم خواس!
خواستی نادیده اش بگیری و از کنارش رد بشی که مچ دستتو میگیره.
تو : ولم کن.
هانما : مجبورم کن
هانما : فکر کردی من خوشم میاد با این لباس جلوی یه مشت هول و لاشی دلبری میکنی؟
تو تک خنده ای از روی درد و تمسخر میکنی.
تو : هه ، ببین کی به کیا میگه هول و لاشی ! اونی که هول و لاشیه خودتی اقای شوجی!
هانما : صبر کن چی؟ اقای شوجی؟
تو : اره ، تو بدتر از اونایی! تو کسی بودی که همه چیو خراب کرد! تو خیانت کردی! طوری رفتار نکن که انگار تقصیری نداری! تو منو شکوندی!
بغضت ترکید و دستتو بزور کشیدی و هانما رو هول دادی افتاد روی زمین و نشستی روی شکمش و با صدای لرزان و شکسته و بغض درحالی که اشک تو چشمات جمع شده بود سر هانما داد زدی ولی اونقدر بلند نبود که بقیه بشنون.
تو : عوضییی. مشت* ازت متنفرممم!!!...چطور...چطور تونستی؟ مشت* من دوستت داشتمممم!!! مشت* یه جنده رو به من ترجیح دادی!!! گفتی اون بهتر از منه؟؟ پس الان کجاست؟؟؟ مشت* چرا نمیبینمش؟؟ چرا...چرا کنارت نیس ها؟؟ ولت کرد رفت؟؟ مشت* 😭😭😭😭😭😭
صدات لرزید و اخرین مشت رو بجای اینکه باز به صورتی هانما بزنی به دست لرزان و ضعیف روی سینه اش گذاشتی و سرتو پایین گرفتی.
تو : چرا؟ چرا مگه من باهات چیکار کرده بودم؟ بهت عشق ورزیدم...عاشق شدم...حتی با وجود تمام اخلاقات قبولت کردم و ...
اشکای تو روی پیرهن هانما میریخت ، هانما تازه پی برده بود چقدر کارش بد بوده ، چقدر اذیت شدی و همش تقصیر خودش بود. اون دلت رو شکسته بود و خونواده اش رو از هم پاشونده بود. با حرف های تو اشک توی چشمای هانما جمع شد ولی غرورش نذاشت بریزن فقط با یه صدای ضعیف و کمیاب از خودش دستتو گرفت و گفت.
هانما : تا...هر چقدر...اروم میشی...منو بزن.
جا خوردی و سرتو بالا اوردی و نگاه هانما کردی.
هانما : بیبی...من...واقعا پشیمونم ، تازه فهمیدم زندگی بدون تو از جهنمی که قبلا توش بودم هم بدتره. تو منو نجات دادی از اون دنیای سیاه و سفید ، من فقط با تو دنیا رو رنگی دیدم ژ عشق رو خس کردم ولی...ولی...بغضش ترکید* من عوضی...همه چیو خراب کردم...متاسفم! میدونم کلمات...هیچی رو عوض نمیکنن...دیشب میخواستم خودمو بکشم...ولی...ولی فقط به امید امروز دیدن تو منصرف شدم...ا/ت غلط کردم! لطفا برگرد! منـــ😭😭😭😭
که خم شدی و یه بوسه با لب های لرزان روی لب های هانما گذاشتی و بعد محکم بغلش کردی ، هانما شوکه شد ولی بعدش اینو به عنوان جواب مثبت در نظر گرفت و دستاشو سریع و محکم دورت حلقه کرد و سرش رو توی موهات برد درحالی که بدن هردوتون از گریه میلرزید
هانما : دوستت دارم...ا/ت...تو همه چیز منی...یه شانس دیگه...به من بده😭😭😭😭
تو : قول بده خرابش نکنی.
هانما چهره اش باز میشه : یعنی...
تو : منم دوستت دارم❤️
پایاننننن
و بله دستام ... در حال خاک سپاریشون هستم.
انقدر خودم سر این گریه کردم دارم تار میبینم💔
- ۱۹.۴k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط