{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁶

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁶

تهیونگ با سرعت خودش رو به دانشگاه رسوند و مستقیم رفت سمت دفتر مدیر. بدون معطلی در رو باز کرد و وارد شد.

با لحنی محکم و رسمی، رو به مدیر کرد و گفت:
«آقای مدیر، میشه چند لحظه خصوصی صحبت کنیم؟»

مدیر که از حضور یه سرهنگ توی دفترش جا خورده بود، با احتیاط گفت: «حتماً، بفرمایید.»

و همراه تهیونگ بیرون رفت.



چند لحظه بعد، برگشتند.

مدیر با لحنی که تلاش میکرد رسمی باشه، رو به جونکوک کرد و گفت:
«خب، طبق توافق، کوک رو به پلیس تحویل نمیدیم. فقط باید تعهد بده که دیگه هم‌دانشگاهی‌هاش رو اذیت نکنه.»

جونکوک با نگاهی که میگفت «نه دیگه»، گفت:
«چی؟! عُمراً!»

تهیونگ با لحنی که نه داد بود، نه التماس، ولی پر از قدرت:
«البته که تعهد میده.»

جونکوک با عصبانیت به تهیونگ نگاه کرد:
«هی مرتیکه‌ی خرفت! اصلاً به تو چه؟! من می‌خوام بازداشت شم!»

جیمین که دیگه طاقتش تموم شده بود، با نگاه تیز به برادرش گفت:
«ساکت شو کوک!»

تهیونگ اما هیچ توجهی به حرفهای جونکوک نکرد. برگه تعهد رو برداشت و همراه با خودکار، جلوی جونکوک گذاشت.

سپس نزدیک نزدیکش شد.
اونقدر نزدیک که جونکوک بوی عطرش رو حس کرد و نفسش رو حبس کرد.

تهیونگ با صدای آروم و جدی، فقط برای گوشهای جونکوک گفت:
«بهتره امضاش کنی... همین الان.»

جونکوک یه لرز کوچیک توی بدنش حس کرد. نزدیکی تهیونگ، تن صدای جدیاش، و اون نگاه نافذ، یه چیزی توی وجودش به هم ریخت.

بدون اینکه حتی فکر کنه، خودکار رو برداشت و امضا کرد.

بعد بدون نگاه به کسی، برگه رو پرت کرد جلوی مدیر و دوید بیرون.



جلوی دفتر، جیمین با تعجب به پشت سر برادرش نگاه کرد.

جیمین با خودش گفت: «این کوک بود؟ اون که تا چند دقیقه پیش میگفت بازداشت میشم؟»

تهیونگ با لبخند کوچیکی از دفتر بیرون اومد و به جیمین گفت:
«مشکل حل شد.»

جیمین با ناباوری:
«چیکار کردی که اونقدر سریع امضا کرد؟»

تهیونگ با خونسردی:
«فقط روشِ درستِ حرف زدن با وروجکها رو بلدم.»

جیمین با لبخند:
«تهیونگ... من واقعاً نمیدونم چطور ازت تشکر کنم.»

تهیونگ با نگاه به مسیری که جونکوک رفته بود، گفت:
«مهم نیست. ولی بهش بگو که با من تماس بگیره..»



بعد از مدرسه، جیمین و جونکوک با خستگی به خونه برگشتن. همین که وارد شدن، چشمشون به دو کفش اضافه توی راهرو افتاد.

جونکوک با ذوق گفت: «پدر و مادر اومدن!»

هر دو با خوشحالی به سمت سالن دویدن و خودشون رو پرت کردن توی بغل پدر و مادرشون.

بعد از کلی بغل و بوسه و دلتنگی، جیمین یادش افتاد که به تهیونگ قول داده بوده.

جیمین با نگاه به جونکوک:
«کوک... تهیونگ گفت بهش زنگ بزنی.»

جونکوک با اخم و ناراحتی:
«چرا دست از سرم برنمیداره؟!»

جیمین با لحن جدی:
«زشته! اگه اون نبود، الان تو بازداشت بودی!»

جونکوک با بیخیالی:
«خب که چی؟ بازداشت که خونه‌ی خودمونه!»

جیمین با ناامیدی:
«کوک... لطفاً فقط یه بار ازش تشکر کن. اون یه سرهنگه، با یه تماس میتونه زندگیت رو نجات بده!»

جونکوک با اکراه و نگاه به گوشیش:
«باشه... »



جونکوک با بی‌میلی شماره‌ی تهیونگ رو گرفت.

تهیونگ جواب داد با صدای آروم و رسمی:
«بله؟»

جونکوک با لحن سرد:
«سلام... جیمین گفت بهت زنگ بزنم.»

تهیونگ با لبخندی که تو صداش بود:
«آهان... خوشحالم که زنگ زدی.»

جونکوک با ناراحتی:
«چی میخواستی؟»

تهیونگ با خونسردی:
«فقط میخواستم بدونم حالت خوبه. اون پسره رو میبینی که کفش رو چشمش کردی؟»

جونکوک با غرور:
«آره. خوب هم کردم. به من گفت خر.»

تهیونگ با خنده‌ای که به سختی کنترلش میکرد:
«میدونم. ولی دفعه‌ی بعد، به جای کفش، از کلمات استفاده کن.»

جونکوک با لحنی که کمی نرم‌تر شده بود:
«باشه... ممنون که کمکم کردی.»

تهیونگ با لبخند:
«خواهش میکنم. هر وقت نیاز داشتی، من هستم.»



تلفن که قطع شد، جونکوک با نگاه به جیمین گفت:
«تموم شد. راضی؟»

جیمین با لبخند:
«آره. حالا برو به مامان کمک کن تا شام رو آماده کنه.»

جونکوک با اون نگاه شیطنت‌آمیز:
«باشه، ولی قول بده که بهش نگیم امروز چیکار کردم!»

جیمین با خنده:
«قول میدم... فعلاً.»
دیدگاه ها (۶)

دو پارتی عشق مافیا¹جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آد...

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁴توی راه برگشت به خونه، جیمین با اخم و سکوت، پش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط