ویو کوک :
ویو کوک :
از یکی از بادیگاردا شنیدم که بابام نامجونو
گرفته میدونستم سعی میکنه با پول قانعش کنه ولی اگه قبول نکنه حتما شکنجه اش میکنه تا قبول کنه . . . دوییدم سمت در و درو باز کردم
.............. پایان فلش بک ...............
جئون : مگه نمیخواستیش ?!
کوک : توی زندگی من دخالت نکن
رفتم سمت نامجونو به حالت استایل بغلش کردم و از اتاق خارج شدیم از پله ها که اومدیم پایین گفت . . .
نامجون : جئون تویی ?!
کوک : اره
تقلا کرد و از بغلم اومد بیرون و پارچه رو از روی چشماش برداشت . . .
نامجون : میشه بگی اینجا چه خبره ?!
کوک : دنبالم بیا برات توضیح میدم
رفتیم توی حیاط سوار موتور شدم و کلاه کاسکت و سمت نامجون گرفتم . . .
کوک : باید بریم یه جایی بعدا میگم
نامجون : نمیخوام بیام
کوک : به خواست تو نیست . . . درزم حوصله جر و بحث کردن ندارم پس عین بچه ادم بیا بشینو توله سگ بازی در نیار . . .
بالاخره اومد نشست و راه افتادیم دستش روی شونه ام بود .... که شونه مو بالا انداختم منظورمو فهمید دستشو دور کمرم خیلی اروم گذاشت یهو گاز دادم که دستشو سفت تر کرد . . .
........ ۲۰ مین بعد ..........
اااااااااا
اااااااااا
اااااااااا
از روی موتور پیاده شدیم کلاه کاسکتو در اورد و موهاشو با دستش پشت فرستاد . . . و کلاهو سمتم گرفت که از دستش گرفتم
نامجون : نگفتی
کوک : صبور باش
رفتیم اتاقم که توی شرکته و مشغول برسی یه سری پرونده شدم نامجونم روی مبل نشسته بود و کتابی که بهش داده بودمو میخوند . . .
کوک : بعد از اینکه کتابو تا نصف خوندی حدس بزن قاتل کیه . . .
نامجون : هوم . . .
چند مینی گذشته بود که کارم تموم شد نامجون هنوز داشت کتاب میخوند
رفتم سمتش و موشو فرستادم پشت گوشش که سرشو بلند کرد . . .
نامجون : الان میگی
کوک : الان خستم بریم خونه بهت میگم
نامجون : باااااشه
............ ۳۰مین بعد ............
رسیدیم خونه که دست نامجونو گرفتم و دنبال خودم میکشوندمش
نامجون : نمیخوای بگی جئون ؟!
کوک : ....
بدون جواب دادن بهش بردمش توی اتاق خودم و پرتش کردم روی تخت . . .
نامجون : چ چیکار میکنی
کوک : کار خاصی نمیکنم
\\\\\\\\\\\\/////////////
ادامه دارد
/////////////\\\\\\\\\\\\
........... .. . . . . . . . . . . . . . . . . . ............
از یکی از بادیگاردا شنیدم که بابام نامجونو
گرفته میدونستم سعی میکنه با پول قانعش کنه ولی اگه قبول نکنه حتما شکنجه اش میکنه تا قبول کنه . . . دوییدم سمت در و درو باز کردم
.............. پایان فلش بک ...............
جئون : مگه نمیخواستیش ?!
کوک : توی زندگی من دخالت نکن
رفتم سمت نامجونو به حالت استایل بغلش کردم و از اتاق خارج شدیم از پله ها که اومدیم پایین گفت . . .
نامجون : جئون تویی ?!
کوک : اره
تقلا کرد و از بغلم اومد بیرون و پارچه رو از روی چشماش برداشت . . .
نامجون : میشه بگی اینجا چه خبره ?!
کوک : دنبالم بیا برات توضیح میدم
رفتیم توی حیاط سوار موتور شدم و کلاه کاسکت و سمت نامجون گرفتم . . .
کوک : باید بریم یه جایی بعدا میگم
نامجون : نمیخوام بیام
کوک : به خواست تو نیست . . . درزم حوصله جر و بحث کردن ندارم پس عین بچه ادم بیا بشینو توله سگ بازی در نیار . . .
بالاخره اومد نشست و راه افتادیم دستش روی شونه ام بود .... که شونه مو بالا انداختم منظورمو فهمید دستشو دور کمرم خیلی اروم گذاشت یهو گاز دادم که دستشو سفت تر کرد . . .
........ ۲۰ مین بعد ..........
اااااااااا
اااااااااا
اااااااااا
از روی موتور پیاده شدیم کلاه کاسکتو در اورد و موهاشو با دستش پشت فرستاد . . . و کلاهو سمتم گرفت که از دستش گرفتم
نامجون : نگفتی
کوک : صبور باش
رفتیم اتاقم که توی شرکته و مشغول برسی یه سری پرونده شدم نامجونم روی مبل نشسته بود و کتابی که بهش داده بودمو میخوند . . .
کوک : بعد از اینکه کتابو تا نصف خوندی حدس بزن قاتل کیه . . .
نامجون : هوم . . .
چند مینی گذشته بود که کارم تموم شد نامجون هنوز داشت کتاب میخوند
رفتم سمتش و موشو فرستادم پشت گوشش که سرشو بلند کرد . . .
نامجون : الان میگی
کوک : الان خستم بریم خونه بهت میگم
نامجون : باااااشه
............ ۳۰مین بعد ............
رسیدیم خونه که دست نامجونو گرفتم و دنبال خودم میکشوندمش
نامجون : نمیخوای بگی جئون ؟!
کوک : ....
بدون جواب دادن بهش بردمش توی اتاق خودم و پرتش کردم روی تخت . . .
نامجون : چ چیکار میکنی
کوک : کار خاصی نمیکنم
\\\\\\\\\\\\/////////////
ادامه دارد
/////////////\\\\\\\\\\\\
........... .. . . . . . . . . . . . . . . . . . ............
- ۳.۰k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط