──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁸⁵
یهو با گرمایی که روی زانوم احساس کردم سرمو انداختم پایین...
دوهیون سرشو گذاشته بود روی زانوم و خوابیده بود.
آروم دستمو گذاشتم روی سرش و موهاشو نوازش کردم.
وقتی برای اولینبار پا به اون عمارت گذاشتم حتی فکرش رو هم نمیکردم یهروزی قراره به خودم بیام و ببینم از خودِواقعیم انقدر فاصله گرفتم.
شاید واقعا فرار کردن بهترین راه حل نیست..
اما اگه اینکارو نکنم..
اگه اینکارو نکنم بعدش هیچ معلوم نیست قراره توی اون عمارت چه بلاهایی سرم بیاد.
ازدواج با جونگکوک یه اشتباه محضه..
خورشید تا ابد که پشت ابر نمیمونه.
قطعا آخرش گرگ پیر بو میبره که من یه جاسوسم و..سرنوشتم میشه مثل تمام همکارهام.
با صدای ترمز ماشین به افکارم پایان دادم.
جونگکوک پیاده شد.
چند لحظه بعد،دور ماشین چرخید و در سمت من رو باز کرد.
نگاهش اول روی دوهیون افتاد که هنوز خواب بود.
آروم خم شد و با یه دستش بغلش کرد.
دوهیون حتی تکون هم نخورد و سرشو روی شونهی جونگکوک گذاشت.
بعد جونگکوک دست آزادش رو به سمتم دراز کرد.
_بیا
دستمو توی دستش گذاشتم و آروم پیاده شدم.
دوهیون توی بغلش خوابیده بود و قدمهاش رو آهسته برمیداشت.
و منم کنارش راه میرفتم.
باهم وارد عمارت شدیم.
عمارت توی سکوت مطلق غرق بود.
صدای قدمهامون روی کف مرمری میپیچید.
وقتی به اتاق دوهیون رسیدیم،جونگکوک درو باز کرد و وارد شد.
من جلوتر رفتم و پتو رو کنار زدم.
جونگکوک دوهیون رو با احتیاط روی تخت گذاشت و پتو رو تا روی شونههاش کشید.
چند لحظه همونجا وایساد.
بعد نگاهش به گوشهی اتاق افتاد.
به سمت میز کوچکی رفت.
دستشو دراز کرد و عروسک خرسی کوچکی رو برداشت.
چند ثانیه فقط بهش خیره موند.
نگاهش عجیب شده بود.
نه سرد بود..
نه بیتفاوت.
و من..دلیل این نگاه رو میدونستم..
اون مردی که مثل یخ سرد بود و مثل یه سنگ سخت..
حالا فکر میکرد..فکر میکرد داره پدر میشه.
جونگکوک خرسو دوباره سر جاش گذاشت.
بعد چند قدم عقب رفت و نگاه کوتاهی به دوهیون انداخت.
_بریم
از اتاق بیرون اومدیم.
چند قدم همراهش رفتم.
وقتی خواستم به سمت اتاق خودم برم،صدای آرومش متوقفم کرد.
_رینا
برگشتم سمتش.
چند لحظه ساکت نگاهم کرد.
بعد گفت:فردا قراره برم مأموریت
ابروهام کمی بالا رفت.
_شاید تا یه هفته برنگردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁸⁵
یهو با گرمایی که روی زانوم احساس کردم سرمو انداختم پایین...
دوهیون سرشو گذاشته بود روی زانوم و خوابیده بود.
آروم دستمو گذاشتم روی سرش و موهاشو نوازش کردم.
وقتی برای اولینبار پا به اون عمارت گذاشتم حتی فکرش رو هم نمیکردم یهروزی قراره به خودم بیام و ببینم از خودِواقعیم انقدر فاصله گرفتم.
شاید واقعا فرار کردن بهترین راه حل نیست..
اما اگه اینکارو نکنم..
اگه اینکارو نکنم بعدش هیچ معلوم نیست قراره توی اون عمارت چه بلاهایی سرم بیاد.
ازدواج با جونگکوک یه اشتباه محضه..
خورشید تا ابد که پشت ابر نمیمونه.
قطعا آخرش گرگ پیر بو میبره که من یه جاسوسم و..سرنوشتم میشه مثل تمام همکارهام.
با صدای ترمز ماشین به افکارم پایان دادم.
جونگکوک پیاده شد.
چند لحظه بعد،دور ماشین چرخید و در سمت من رو باز کرد.
نگاهش اول روی دوهیون افتاد که هنوز خواب بود.
آروم خم شد و با یه دستش بغلش کرد.
دوهیون حتی تکون هم نخورد و سرشو روی شونهی جونگکوک گذاشت.
بعد جونگکوک دست آزادش رو به سمتم دراز کرد.
_بیا
دستمو توی دستش گذاشتم و آروم پیاده شدم.
دوهیون توی بغلش خوابیده بود و قدمهاش رو آهسته برمیداشت.
و منم کنارش راه میرفتم.
باهم وارد عمارت شدیم.
عمارت توی سکوت مطلق غرق بود.
صدای قدمهامون روی کف مرمری میپیچید.
وقتی به اتاق دوهیون رسیدیم،جونگکوک درو باز کرد و وارد شد.
من جلوتر رفتم و پتو رو کنار زدم.
جونگکوک دوهیون رو با احتیاط روی تخت گذاشت و پتو رو تا روی شونههاش کشید.
چند لحظه همونجا وایساد.
بعد نگاهش به گوشهی اتاق افتاد.
به سمت میز کوچکی رفت.
دستشو دراز کرد و عروسک خرسی کوچکی رو برداشت.
چند ثانیه فقط بهش خیره موند.
نگاهش عجیب شده بود.
نه سرد بود..
نه بیتفاوت.
و من..دلیل این نگاه رو میدونستم..
اون مردی که مثل یخ سرد بود و مثل یه سنگ سخت..
حالا فکر میکرد..فکر میکرد داره پدر میشه.
جونگکوک خرسو دوباره سر جاش گذاشت.
بعد چند قدم عقب رفت و نگاه کوتاهی به دوهیون انداخت.
_بریم
از اتاق بیرون اومدیم.
چند قدم همراهش رفتم.
وقتی خواستم به سمت اتاق خودم برم،صدای آرومش متوقفم کرد.
_رینا
برگشتم سمتش.
چند لحظه ساکت نگاهم کرد.
بعد گفت:فردا قراره برم مأموریت
ابروهام کمی بالا رفت.
_شاید تا یه هفته برنگردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۸.۴k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط