دلــم میخواست:
دلــم میخواست:
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند....
خــدا زین تلخ کاهی های بی هنگام بس میکرد!
نمیگویم: پرستوی زمان را در قفس میکرد!
نمیگویم: به هر کس عیش و نوش رایگان میداد!
نمیگویم: به هر کس عمر و بخت جاودان میداد!
همین ده روز هستــی را امان میداد!
دلش را نالـــه ی تلـــخ سیـــه روزان تکان میداد......
دلم میخواست:
بند از پای جانم باز میکردند...
و من تا روی بام ابرها پرواز میکردم...
در آن درگاه درد خویش را فریاد میکردم....
که کاخ صد ستون کبریا لرزد....
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند....
خــدا زین تلخ کاهی های بی هنگام بس میکرد!
نمیگویم: پرستوی زمان را در قفس میکرد!
نمیگویم: به هر کس عیش و نوش رایگان میداد!
نمیگویم: به هر کس عمر و بخت جاودان میداد!
همین ده روز هستــی را امان میداد!
دلش را نالـــه ی تلـــخ سیـــه روزان تکان میداد......
دلم میخواست:
بند از پای جانم باز میکردند...
و من تا روی بام ابرها پرواز میکردم...
در آن درگاه درد خویش را فریاد میکردم....
که کاخ صد ستون کبریا لرزد....
- ۷۸۰
- ۰۹ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط