رمان=عشق و نفرت
رمان=عشق و نفرت
پارت¹⁷
صب با صدای بیدارشو بیدارشو بلند شدم گفتم=ها چرا ویز ویز میکنی ،گفت=دستت درد نکنه دیگه اومدیم خوبی کنیم مگسم شدیم ،سیاوش بود گفتم نمه دیری(چی میگی)،گفت=ها ،فهمیدم ترکی بلد نیست گفتم=چی میگی ،گفت=پاشو بدو الان دارن میرن سپنتا اینا بدو تا غول تشن رو گم نکردیم،گفتم=اوکی پاشدم برو بیرون ،اون رفت و من سریع آماده شدم تیپ آبی سفید زده بودم دراومدم با دیدن تیپ اون پشمام ریخت اونم تیپ سفید و آبی تیره زده بود چشم غره رفتم گفت=بریم بانوی ست ،گفتم=اگه قراره اینجور کنی نمیام ،گفت=باشه بیا ببخشید ،رفتم سوار ماشینش شدیم و راه افتاد گفت=میدونی سپنتا شرکتش کجاست ،گفتم=نه ،گفت=مگه عشقت نیست چجوری همه چیزش رو نمیدونی ،گفتم=بعضی چیزا گوه خوریش به بعضیا نیومده ،خندید و سری از روی تاسف تکون داد رسیدیم سپنتا رو دیدم که پیاده شد به محض پیاده شدنش یه دختره بدو بدو بغلش کرد تو شوک مونده بودم این این نه خوابه گوشیم رو درآوردم و عکسشون رو گرفتم منتظر ری اکشن سپنتا بودم که چشمام از اشک پر شد اون اون گونه ی دختره رو بوس کرد اشکام راه خودش رو باز کرد مثل ابری که وقتی ناراحته میباره اشکای منم دونه دونه ریخت داشتم پیاده میشدم ولی سیاوش دستم رو گرفت گفت=ول کن احمق بسه ،هق هق میکردم میگفتم ولم کن ،ولی اون میگفت آروم باش گفتم=چجور آروم باشم نمیبینی ها نمیبینی من بهش اعتماد داشتم،گریه گریه گریه آنقدری گریه کردم که دیگه نفس نداشتم دوتا دستام رو گرفتم رو گردنم خودم رو خفه کنم بمیرم ولی سیاوش دوتا دستام رو قفل دستاش کرد گفت=گیسو گوش کن اشکالی نداره تلافی میکنی باشه ،نگاهش کردم و بعد سرم رو تکون دادم دستام رو از دستش بیرون کشیدم گفتم=برو خونه ،گفت=بزار بستی ،گفتم=برو خونه میگم ،گفت=باشه
پارت¹⁷
صب با صدای بیدارشو بیدارشو بلند شدم گفتم=ها چرا ویز ویز میکنی ،گفت=دستت درد نکنه دیگه اومدیم خوبی کنیم مگسم شدیم ،سیاوش بود گفتم نمه دیری(چی میگی)،گفت=ها ،فهمیدم ترکی بلد نیست گفتم=چی میگی ،گفت=پاشو بدو الان دارن میرن سپنتا اینا بدو تا غول تشن رو گم نکردیم،گفتم=اوکی پاشدم برو بیرون ،اون رفت و من سریع آماده شدم تیپ آبی سفید زده بودم دراومدم با دیدن تیپ اون پشمام ریخت اونم تیپ سفید و آبی تیره زده بود چشم غره رفتم گفت=بریم بانوی ست ،گفتم=اگه قراره اینجور کنی نمیام ،گفت=باشه بیا ببخشید ،رفتم سوار ماشینش شدیم و راه افتاد گفت=میدونی سپنتا شرکتش کجاست ،گفتم=نه ،گفت=مگه عشقت نیست چجوری همه چیزش رو نمیدونی ،گفتم=بعضی چیزا گوه خوریش به بعضیا نیومده ،خندید و سری از روی تاسف تکون داد رسیدیم سپنتا رو دیدم که پیاده شد به محض پیاده شدنش یه دختره بدو بدو بغلش کرد تو شوک مونده بودم این این نه خوابه گوشیم رو درآوردم و عکسشون رو گرفتم منتظر ری اکشن سپنتا بودم که چشمام از اشک پر شد اون اون گونه ی دختره رو بوس کرد اشکام راه خودش رو باز کرد مثل ابری که وقتی ناراحته میباره اشکای منم دونه دونه ریخت داشتم پیاده میشدم ولی سیاوش دستم رو گرفت گفت=ول کن احمق بسه ،هق هق میکردم میگفتم ولم کن ،ولی اون میگفت آروم باش گفتم=چجور آروم باشم نمیبینی ها نمیبینی من بهش اعتماد داشتم،گریه گریه گریه آنقدری گریه کردم که دیگه نفس نداشتم دوتا دستام رو گرفتم رو گردنم خودم رو خفه کنم بمیرم ولی سیاوش دوتا دستام رو قفل دستاش کرد گفت=گیسو گوش کن اشکالی نداره تلافی میکنی باشه ،نگاهش کردم و بعد سرم رو تکون دادم دستام رو از دستش بیرون کشیدم گفتم=برو خونه ،گفت=بزار بستی ،گفتم=برو خونه میگم ،گفت=باشه
- ۷.۶k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط