{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هشتم

پارت هشتم
.
.
.
.
.
.
.
_ به این می گن آهنگ آرشیدا خانم، نه به اهنگای شما. 😝
+ ای ای، زیاد تند نرو آرام خانم، به اهنگای من توهین کردی نکردی، 😠
دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت :
_ آقا من اصلا تسلیم. تا برسیم من دیگه حرف نمی زنم.
بعد دستشو محکم زد رو لب شو گفت :
_ آه آه
و دیگه حرفی نزد و من از این حرکتش خندم گرفت.
بعد 15 دقیقه به باشگاه رسیدیم.
لپ آرامو بوس کردم و گفتم :
+ مرسی آرام، خیلی زحمت کشیدی. ببخش که مزاحمت شدم.
بهم لبخند زد و گفت :
_ نه بابا این چه حرفیه، کاری نکردم.
بعد بهم چشمک زد و گفت :
_ تا باشه از این مزاحمتها 😉
بهش لبخند زدمو گفتم :
+ پس اگه کاری نداری، من دیگه می رم، شب باز میبینمت.
_ باشه، برو دیرت نشه،
+ باشه
همین که خواستم از ماشین بیام بیرون گفت :
_ راستی، می خوای باشگات تموم شد بیام دنبالت؟
نشستم سر جامو گفتم :
+ نه، خودم می خوام بیام. و در ماشینو باز کردم و قبل از این که درو ببندم، گفتم :
+ بازم خیلی ممنون آرام، فعلا خداحافظ، شی باز میبینمت یکم بیش تر درباره ی رادوین جون حرف می زنیم.
در حالی که صورتش از خجالت سرخ شده بود گفت :
_ آرشیدا خیلی بیشعوری، تو هم همش به روی من بیار.
با شیطنت گفتم :
+ چیو؟
با حرص گفت :
_ خدافظ
با خنده در ماشینو بستم و براش دست تکون دادمو رفتم به سمت در باشگاه.
همین که وارد باشگاه شدم دیدم بچه ها کم و بیش اومدن.
چون من سامپای باشگاه بودم، باید زودتر می رفتم باشگاه تا با بچه ها نرمشمونو زودتر تموم کنیم.
همه دورم جمع شدن و بهم سلام دادن و برنامه ی تمرین امروزمونو ازم پرسیدن.
منم به سوالاشون جواب دادمو وقتی دیدم همه لباس پوشیده آمادن، به رخکن رفتم تا لباسامو عوض کنم.
موهامو از بالا بست بستمو و کمربندمو روی لباسم درست کردم.
من دان پنج کاراته رو دارم و آرشام بیشعور، دان هشت کاراته رو داره و توی ژاپن ادامه داده.
آرام هم دان شیش کاراته رو داره و دیگه به دلایلی ادامه نداد و همون دان شیش موند ولی بعضی موقع ها که دلش می خواد تمرین کنه یا من می رم خونشون، تو باشگاه اونا تمرین می کنیم یا اون میاد.البته بعضی موقع ها هم این آراد گودزیلا رو با خودش میاره.
آراد دان هفت کاراته رو داره و بعضی موقع ها که با آرام میاد خونمون چنان از خجالتمون در میاد که بیا ببین، نمی زاره یه آب خوش ازگلومون پایین بره و انقدر آزمون کار می کشه که دیگه جونمون در میاد.
از رخکن بیرون در اومدم.
همین که بچه هاو چشمشون به من افتاد، یوی وایسادن و بهم توی دادن. بهشون اوس دادم و صفشون کردم و اولین نفر توی صف وایسادم و بقیه به ترتیب کمر بنداشون پشت سر من وایسادن.
بعد از30دقیقه دوئیدن و نرمش کردن، گرم کردنمون تموم شد و اجازه دادم که بچه ها برن آب بخورن.
بهم احترام گذاشتیم و به بچه ها 5 دقیقه فرصت دادم که هرکاری که می خوان واسه استراحت انجام بدن.
رفتم توی رخکن و بطریمو از تو کیفم در آوردم و آب خوردم.
حواسم پی همه چیز بود الا آب خوردن.
به خودم اومدمو از رخکن بیرون در اومدم.
سن سی اومده بود و داشت با چند تا از بچه های ارشد حرف می زد.
به سمتش رفتم و باهم سلام و احوال پرسی کردیم.
_ آرشیدا
+ جانم سن سی
_ سریع یه شال یا مقنعه سرت کن
با تعجب گفتم :
+ برای چی سن سی،؟
_ باید بریم یه جایی
+با همین لباسا؟
_ بله فقط سریع باش.
+پس کی با بچه ها کار می کنه؟
_ تو نگران اونا نباش به چند تا از بچه ها سپردم که باهاشون کار کنن.
و سریع دستمو کشید و به سمت رخکن برد.
از توی کولم شال مشکی ای رو که همیشه همراهم داشتم و برداشتم و سرم کردم.
سن سی در حالی که داشت لباسشو مرتب می کرد،
گفت :
_ بریم آرشیدا؟
+ بریم. و با هم از رخکن بیرون در اومدیم.
به یکی از بچه های ارشد باشگاه که اسمش فاطمه بود گفت بچه ها رو صف کنه.
بچه ها صف شدن و سن سی به بچه ها تا در نبود ما به حرف ارشدای کلاس گوش کنن تا ما بیایم.
بچه هام حرف سن سی رو گوش کردن و بهش یوی دادن.
در کل باشگاه ما یه باشگاه بزرگ هستش و اکثر بچه هایی که این جا کار می کنن عضو تیم ملی هستن.
یه نمونش خود من، وقتی یادم میاد با چه بدبختی و سختی وارد تیم ملی شدم، قدر جایگاه خودمو می دونم و مصمم تر می شم که بیش تر تلاش کنم، البته تا گفته نماند که تمام این ها به دلیل زحمات و تلاش سن سی جعفری هست، وگرنه ماا لان این جا نبودیم.
باشگاه ما یه در دیگم داره که واسه من خیلی سوال بود که پشت این چیه که، با اصرار های من سن سی یه بار منو به اون جا برد و دیدم که یه باشگاه مجهز که پشت باشگاه ما قرار داره و از اون به بعد چند بار با سن سی برای مبارزه و تمرین به اون جا رفتیم.
خیلی دوست داشتم که بدونم این
دیدگاه ها (۲)

این پست کاملا با نوع فعالیت چنل فرق دارهمی‌خوام حرف بزنم دیش...

*— صحبت‌های جین درباره تمرین کردن با جیمین:🐹: «وقتی ورزش می‌...

فیلمی که یه خانم حامله ایرانی از میزان تکون خوردن بچه‌اش توی...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

«تولدت مبارک عزیزترینم. دلم می‌خواست امروز به جای نوشتن این ...

‏🐿[۱۹:۴۸ ~ ۱۹:۵۰ به وقت محلی]می‌دونستید که فردا اینجا قراره ...

spanish girl:8

رمان :تا وقتی عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط