ادامه تک پارتی تهیونگ
ادامه تک پارتی تهیونگ
بارون توی سئول شدت گرفته بود. تهیونگ دست «ات» رو کشید و مستقیم برد سمت ماشینِ . در رو باز کرد و «ات» رو با یک حرکت فرستاد توی ماشین و خودش هم سریع پشت فرمون نشست.
«ات» در حالی که قطرات بارون روی موها و لباسش نشسته بود، با عصبانیت برگشت سمتش و گفت: «تو دیوونهای! کی بهت اجازه داد همینطوری من رو بلند کنی و بیاری بیرون؟ مردم دارن نگاه میکنن!»
تهیونگ درایو رو قفل کرد، برگشت سمتش و با یک لبخندِ مایل، خیره شد به صورتِ عصبی اما جذابِ «ات». دست دراز کرد، یک دستمال تمیز از داشبورد برداشت و آروم روی گونهاش کشید تا قطرات بارون رو پاک کنه. نگاهش برای ثانیهای روی لبهای «ات» ثابت موند و بعد با صدایی که بمتر از همیشه شده بود، گفت: «مردم هر چی میخوان نگاه کنن. من دارم به زنم رسیدگی میکنم، مشکلش چیه؟»
«ات» نفسحبسشدهاش رو بیرون داد و خواست عقب بکشد، اما تهیونگ با یک دست، کمربند ایمنیِ او رو کشید و با بیسروصدا بست. فاصلهی بین صورتهاشان اونقدر کم بود که «ات» میتونست گرمای نفسهاش رو حس کنه.
تهیونگ نزدیکتر شد، لبهاش رو به گوش «ات» رسوند و با شیطنت زمزمه کرد: «حالا که فرارمون خراب شد… نظرت چیه به جای فرار، بریم یک جای دنج و دربارهی تاریخِ عروسیمون با هم گپ بزنیم؟»
«ات» که از شدت خجالت و حرص، گونههاش سرخ شده بود، با آرنج محکم زد به بازوی تهیونگ و گفت: «تو واقعاً غیرقابلتحملی!»
تهیونگ بلند زد زیر خنده؛ خندهای که برخلاف ظاهرِ مغرورش، توی چشمهاش پر از شیطنت و علاقه بود. ماشین رو روشن کرد و توی خیابانهای بارونزدهی سئول به راه افتاد؛ و این بار، هیچکدامشان دیگر حرفی از فرار نزدند.
تمام❤️
بارون توی سئول شدت گرفته بود. تهیونگ دست «ات» رو کشید و مستقیم برد سمت ماشینِ . در رو باز کرد و «ات» رو با یک حرکت فرستاد توی ماشین و خودش هم سریع پشت فرمون نشست.
«ات» در حالی که قطرات بارون روی موها و لباسش نشسته بود، با عصبانیت برگشت سمتش و گفت: «تو دیوونهای! کی بهت اجازه داد همینطوری من رو بلند کنی و بیاری بیرون؟ مردم دارن نگاه میکنن!»
تهیونگ درایو رو قفل کرد، برگشت سمتش و با یک لبخندِ مایل، خیره شد به صورتِ عصبی اما جذابِ «ات». دست دراز کرد، یک دستمال تمیز از داشبورد برداشت و آروم روی گونهاش کشید تا قطرات بارون رو پاک کنه. نگاهش برای ثانیهای روی لبهای «ات» ثابت موند و بعد با صدایی که بمتر از همیشه شده بود، گفت: «مردم هر چی میخوان نگاه کنن. من دارم به زنم رسیدگی میکنم، مشکلش چیه؟»
«ات» نفسحبسشدهاش رو بیرون داد و خواست عقب بکشد، اما تهیونگ با یک دست، کمربند ایمنیِ او رو کشید و با بیسروصدا بست. فاصلهی بین صورتهاشان اونقدر کم بود که «ات» میتونست گرمای نفسهاش رو حس کنه.
تهیونگ نزدیکتر شد، لبهاش رو به گوش «ات» رسوند و با شیطنت زمزمه کرد: «حالا که فرارمون خراب شد… نظرت چیه به جای فرار، بریم یک جای دنج و دربارهی تاریخِ عروسیمون با هم گپ بزنیم؟»
«ات» که از شدت خجالت و حرص، گونههاش سرخ شده بود، با آرنج محکم زد به بازوی تهیونگ و گفت: «تو واقعاً غیرقابلتحملی!»
تهیونگ بلند زد زیر خنده؛ خندهای که برخلاف ظاهرِ مغرورش، توی چشمهاش پر از شیطنت و علاقه بود. ماشین رو روشن کرد و توی خیابانهای بارونزدهی سئول به راه افتاد؛ و این بار، هیچکدامشان دیگر حرفی از فرار نزدند.
تمام❤️
- ۱۶۷
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط