{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمیخواستم جواب بدم یا باز کنم..که تو آیفون دیدم آرتینه...

نمیخواستم جواب بدم یا باز کنم..که تو آیفون دیدم آرتینه...ناخداگاه بدون اینکه حواب بدم درو باز کردم
در باز شد..آرتین زود اومد بالا...
صورتم افتضاح بود چشمام پوف کرده بود..زیرش سیاه...زبونم قفل شده بود..
آرتین با هول اومد تو و گفت
-سلام..زود آماده شو بریم..باابیحالیو ناراحتی خیره شده بودم بهش...
آرتین که منو دید چند بار آروم زد روی صورتمو گفت
-چته....مهتاب مهدی خوب میشه نگران نباش هوف
خیره شدم بهش...
دستمو کشیدو منو برد تو دستشویی چنتا مشت آب پاشید به صورتمو...منو برد روی تخته اتاقم گذاشتو صورتمو خشک کرد..ازتوی کمدم..یه مانتو دراوردو بهم پوشوند..
بهم گفت
-نمیخوای آرایش کنی؟
اومد بلندم کنه..که دستشو پس زدمو اومدم بخوابم رو تختم که نزاشت...لبه تختو گرفتم که منو نبره..یهو دستشو گذاشت روی کمرمو بلندم کرد
منو بلند کردو برد پایینو گذاشت روی صندلی..
درعرض دودقیقه نمیدونم کجا بود..خونه خودشون بود..
نمیتونستم برم اونجا...محکم صندلیو چسبیدم..اومد باهام حرف بزنه
-مهتاب..اینجوری نکن..منو فرستادن بیام دنبالت برو بالا بعد هرکاری خواستی بکن...لطفا
محل نزاشتم به حرفش...
اشکم ریخت..دستمو کشیدو بلندم کردو از پله ها رفت بالا دستو پا میزدم که ولم کنه..دره خونه وایساده منو گذاشت زمینو اشکامو پاک کرد..دره خونه باز شد..رعنا خانوم پرید توی بغلم...
من مثه مجسمه بیخیال داشتم بهش نگاه میکردم..
دوباره گریش شدید تر شد..
منو برد نشوند روی مبلو به ماهان گفت
-ماهان یه لیوان آب قند زود بیار ببینم..
ماهانم فوری رفت سمته آشپزخونه..
من حرفی نمیزدم...ولی اشکام میریخت...
مجبور شد حتی به زورم حرف بزنم...نمیتونستم درست حرف بزنمـ
با صدای خیلی گرفته گفتم
-ل..لازم..نیس..ا..ا..اینجا بمونم...م...م..م..میخوام برم خونمون..
رعنا جون پرید بهمو گفت
-نخیر جایی نمیری..اینجا که خونه غریبه نیس خونه خودته...
منو برد توی اتاقه خیلی شیکو قشنگه مهمون....که خیلی تمیز و همه چیز سره جاش بود..
بی صدا نشستم روی تخت...
یهو رعنا خانوم اومد تو گفت
-پس چرا مانتوتو درنیاوردی؟..
-نمیشه که...
-عزیزم اینا خودمونین..اشکال نداره در بیار...
-نمیدونم..یه وخ زشت باشه..
-نه در بیار...مانتوتو
مانتومو دراوردم خوبه یه لباسه گشاد بود تنم...شالمو هم تا نصفه دراوردم..
رعنا خانوم منو کشیدو برد بیرون...
تا رفتم بیرون...بابای آرتین مثه دخترش بهم نگاه میکرد نه زیادتر نه کمتر..آرتین خیلی راحت رکابی پوشیده بود اونم چه رکابی..
خفن خوشگل..عکس یه اسکلت یکم ترسناک روش بود..
ولی آرتین اصن بهم نگاه نکرد...ماهانم داشت با چشماش منو میخورد...
آرتین:
چه بلمبشوییه...اوضاع ممیزی خورده..ماتینا نمیتونه مهدیو ول کنه پیشش مونده ازاون ور..دکترا نمیزارن ما وارده اتاقه اونا شیم ازاون ور...بابای مهتاب سکته کرد ازاون ور...الان زن عموی مهدیو مهتاب پیشه مهدیو ماتیناس..اونم باچه....
الان مهتاب افسردگیش بیشتر نشه خوبه
داشتم فیلم میدیدم که مامان صدام کرد..به زور خودمو از پای تلویزیون جمع کردمو رفتم تو آشپزخونه مامان گفت
-آرتین جان..مادر ..مهتاب بهونه داداششو میگیره هی میتونی توکه تواون بیمارستان کار داری ببریش یه جوری مهدیرو بهش نشون بدی..
-ولی مامان اولا اونو تواون وضعیت ببینه بدتر میشه...دوما من مرخصیم..اگه برم رعیسه بهم گیر میده..ولی اگه شما میخواید میبرمش
-آخه مادر اصن حرف نمیزنه..حواسش یه جا دیگس..
-باشه من میبرمش..
-مواظبش باشیا...امانته
-باشه..
زود رفتم لباسامو بپوشم ..اومدم ازاتاق بیرون..مهتاب اماده وایساده بود..
بدونه حرفی رفتم بیرون اونم دنبالم اومد..
لاوی....
رفتم دره ماشینو باز کردم...به اون اشاره کردم سوار شه...
وقتی گاز دادم..انگار ترسیده بود نفساش بلند شده بود صداشو من میشنیدم..
سرعتمو کم کردم...
انگار هنوز نفساش آروم نشده بود که رسیدیم..
زود زنگ زدم سام اومد..تا مهتابو دید تعجب کرد و گفت
-آرتین خبریه؟..بخدا من فکر میکنم بین شما یه چیزی هس...
وای مهتاب شنید ولی خیلی بیخیال بودو خیره شده بود به روبه رو
چشم غره ای به سام رفتمو آروم گفتم
-زر نزن...چیزی بین ما نیس
-پس چرا همیشه باهمید
-اونش دیگه به تو ربطی نداره
-باشه حالا چیکار کنم؟...
-یه جوری مارو رد کن بریم پیشه مهدی..
-نمیشه با هزار تا بهونه و...یه خانومی پیششونن
-کی؟
-گفت زن عموشم..
خب خیالم راحت شد
-اشکال نداره مهتابو ببر...
-باشه..
سام اشاره کرد به مهتاب...
که مهتاب با چهره ای نگرانو غمگین اومد دره گوشم گفت
-توهم بیا..
-آخه زن عموت..
-لطفا
بعد چن وقت بود صدای گرفتشو شنیدم ..
دونه حرفی منم همراهشون رفتم..
مهتاب جلوتر از من نمیزد...نمیدونستم چرا اینجوری شده...
تا رسیدیم..پرستاره جلومونو گرفت..
ولی سام تا گفت...
زن عموی مهتاب مارو دید ..تعجب کرده بود..
مهتاب:
دیدگاه ها (۱۲)

زود رفتم واسه زن عمو توضیح بدم که یه وخ سو تفاهم نشه- سلام ز...

دکترا امید دارن که دوباره مهدی سلامتیه جسمی شو بدست بیاره......

با عصبانیتو تعجب گفتم-مننننن؟....-آره دیگه..آرتی غش غش خندید...

چه تمیزو خوشگل...واوو..خب حقشه بیمارستان به اون بزرگی..بعد.....

سرنوشت پارت(۵)

چند پارتی

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

پسر بد (60)

پارت 15 اسلاید اخر لباس هانا برای رستوران

پارت هفتیونگی تلفن رو قطع کرد من میترسم رفتم توی حیاط نشستم ...

ادامهانیا:باش خوش بگذره ویو انیا رفتم خونه و لباس عوض کردم و...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p13دستام رو گذاشت...

چند پارتی جونگ کوک نشستیم سر میز شام که پسر عموی کوک نشست رو...

رمان: قلب در تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط