{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خواستم تا ته این قصه بمانم که نشد

خواستم تا ته این قصه بمانم که نشد
غزلی از ته دل با تو بخوانم که نشد

خواستم حادثه باشم، که بیفتم به دلت
لذت عشق به خونت بدوانم که نشد

خواستم اشک مرا پاک کنی در بغلت
تن در آغوش غریبت برهانم که نشد

خواستم دست تو بر شانه ی من تکیه کند
و تو را مال دل خویش بدانم که نشد

خواستن نیست توانستن و من از ته دل
خواستم آتش عشقی بنشانم که نشد.....

فاضل_نظری
دیدگاه ها (۴)

زن گفت " نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد . باز این گربه ه...

ابن جوزی یکی از خطبای معروف بود. روزی بالای منبر که ۳ پله دا...

آمدم پیش دوچشمانت بمیرم نیستیازشفای بوسه‌ات‌حاجت‌بگیرم نیستی...

یه بازاریابِ جارو برقی درِ یه خونه ای رو میزنه،و تا صاحبخونه...

خواســـــتم تا ته این قصه بمانم کهنشــــدغزلـــــی از ته دل ...

خواستم تا ته این قصه بمانم که نشدغزلی از ته دل با تو بخوانم ...

خواســـــتم تا ته این قصه بمانم کهنشــــدغزلـــــی از ته دل ...

خواستم تا ته این قصه بمانم که نشدغزلی از ته دل با تو بخوانم ...

خواستم تا ته این قصه بمانم که نشدغزلی از ته دل با تو بخوانم ...

خواستم تا ته این قصه بمانم که نشدغزلی از ته دل با تو بخوانم ...

خواستم تا ته این قصه بمانم که نشد....

خواستم تا ته این قصه بمانم که نشدغزلی از ته دل با تو بخوانم ...

خواستم تا ته این قصه بمانم که نشدغزلی از ته دل با تو بخوانم ...

خواستم تا ته این قصه بمانم که نشدغزلی از ته دل با تو بخوانم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط