وقتی خیس از باران به خانه رسیدم،

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم،
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد!
اما، مادرم، در حالی که موهای
مراخشک می کرد گفت: امان از باران بی موقع…
دیدگاه ها (۶)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت پنجمچند روز بعد...ا/ت از ساختمان دانش...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

★دستبند ما؟!...p⁴پدرم که از تعجب و عصبانیت هیچی نمیگفت، با د...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

فیک جونگکوک خواب های واقعی

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

رمان: مادام کوچولوی کیم part:۷منتظرتم. هر وقت خواستی حرف بزن...

زیبای کوچک فریبکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط