!?My girl
#استری_کیدز
#چند_پارتی
p4
هیونجین:چان هیونگ واقعا هیچ اهمیتی به اون دختر نمیده…ما هممون داریم این رو به چشم میبینیم ولی..
لینو:ولی چی؟
هان:ولی چرا اون دختر هیچوقت اعتراض نکرد؟هیچوقت من ندیدم این بگه من خسته شدم…بسه دیگه..تحمل ندارم.
جونگین:این نکته عجیبیه…خیلی عجیب و شاید..
فلیکس:شاید خیلی خطرناک!
برای لحظه ای سکوت شد.
لینو:الان برنام__
حرفش با وارد شدن چان نصفه موند.
_چیه؟داشتین درباره کی غیبت میکردین که من اومدم تو ساکت شدین؟
لینو پوزخندی تلخی زد و دست به سینه شد.
لینو:شاید داشتیم درباره دختری حرف میزدیم که داره زیر بار رنج تو له میشه..
لبخند چان محو شد…اسم دخترش رو پیشش می آوردن..تبدیل به ترسناک ترین ورژن خودش میشد..و حالا..خدا به این پسرا رحم کنه…
(به دلیل گشادی نویسنده..)
۶ غروب
(ا/ت رفت مدرسه.اومد خونه و الان با استرس روبه روی پدرش نشسته)
+چ..چیزی شده؟
مرد نفس عمیقی کشید و نگاهی به نامه رو به روش انداخت.
_فردا شب..ساعت ۸..مراسم گرمی برگزار میشه و..جوپ خیلی اصرار کرده که من دخترم که چه عرض کنم..مایهٔ ننگم رو به جماعت نشون بدم.
+م.میشه من..ن__
_منم همچین خوشم نمیاد تو بیای..فردا یکم بیشتر به خودش برس..برات یکم پول میزنم برو یه کفش و کیف و لباس خوب بگیر.
+چشم.
نتونست حرفی بزنه..هیچوقت..نتونست درد هاش رو با کسی درمیون بزاره..نتونست احساساتش رو بیان کنه…هیچوقت…
بعد از اینکه پدرش از اتاقش رفت بیرون..دختر نفس راحتی کشید..
نگاهی به چهره اش توی اینه انداخت..این مدت به خودش نرسیده بود..البته حق هم داشت..این مدت به طرز عجیبی فشار زیادی روش بود..با اینکه به خودش نرسیده بود ولی همچنان زیبا بود..فرشته ای که..به خاطر مجرم شناختنش به دست پدرش و تمام آدم های اطرافش...شیطان نامیده شد..
توی فکر بود که صدای پی در پی از گوشیش باعث شد از فکر در بیاد.
رمز گوشیش رو باز کرد و وارد پیام ها شد.
«سلام کوچولو»
«خوبی؟»
تعجب کرد…شماره ناشناس؟واقعا؟
تایپ کرد:
+شما؟
«هنوز زوده بفهمی کوچولو…شاید فردا شب ساعت۸؟همو ببینیم؟»
+ازم چی میخوای؟
«نوچ..خوشم نیومد..فردا شب ساعت ۸ توی گرمی میبینمت..حتما لباس خوبی بپوش..نمیخوام کبودی هایی که عاملشون منم روی بدنت معلوم شه»
گوشی از دستش افتاد…کی میتونست باشه؟؟
سوک هون؟هه جون؟یا…؟!
به نظرتون کیه؟همه نظر بدن ببینم که زرنگه..😌
(خیلی ضایع ست کیه)
#چند_پارتی
p4
هیونجین:چان هیونگ واقعا هیچ اهمیتی به اون دختر نمیده…ما هممون داریم این رو به چشم میبینیم ولی..
لینو:ولی چی؟
هان:ولی چرا اون دختر هیچوقت اعتراض نکرد؟هیچوقت من ندیدم این بگه من خسته شدم…بسه دیگه..تحمل ندارم.
جونگین:این نکته عجیبیه…خیلی عجیب و شاید..
فلیکس:شاید خیلی خطرناک!
برای لحظه ای سکوت شد.
لینو:الان برنام__
حرفش با وارد شدن چان نصفه موند.
_چیه؟داشتین درباره کی غیبت میکردین که من اومدم تو ساکت شدین؟
لینو پوزخندی تلخی زد و دست به سینه شد.
لینو:شاید داشتیم درباره دختری حرف میزدیم که داره زیر بار رنج تو له میشه..
لبخند چان محو شد…اسم دخترش رو پیشش می آوردن..تبدیل به ترسناک ترین ورژن خودش میشد..و حالا..خدا به این پسرا رحم کنه…
(به دلیل گشادی نویسنده..)
۶ غروب
(ا/ت رفت مدرسه.اومد خونه و الان با استرس روبه روی پدرش نشسته)
+چ..چیزی شده؟
مرد نفس عمیقی کشید و نگاهی به نامه رو به روش انداخت.
_فردا شب..ساعت ۸..مراسم گرمی برگزار میشه و..جوپ خیلی اصرار کرده که من دخترم که چه عرض کنم..مایهٔ ننگم رو به جماعت نشون بدم.
+م.میشه من..ن__
_منم همچین خوشم نمیاد تو بیای..فردا یکم بیشتر به خودش برس..برات یکم پول میزنم برو یه کفش و کیف و لباس خوب بگیر.
+چشم.
نتونست حرفی بزنه..هیچوقت..نتونست درد هاش رو با کسی درمیون بزاره..نتونست احساساتش رو بیان کنه…هیچوقت…
بعد از اینکه پدرش از اتاقش رفت بیرون..دختر نفس راحتی کشید..
نگاهی به چهره اش توی اینه انداخت..این مدت به خودش نرسیده بود..البته حق هم داشت..این مدت به طرز عجیبی فشار زیادی روش بود..با اینکه به خودش نرسیده بود ولی همچنان زیبا بود..فرشته ای که..به خاطر مجرم شناختنش به دست پدرش و تمام آدم های اطرافش...شیطان نامیده شد..
توی فکر بود که صدای پی در پی از گوشیش باعث شد از فکر در بیاد.
رمز گوشیش رو باز کرد و وارد پیام ها شد.
«سلام کوچولو»
«خوبی؟»
تعجب کرد…شماره ناشناس؟واقعا؟
تایپ کرد:
+شما؟
«هنوز زوده بفهمی کوچولو…شاید فردا شب ساعت۸؟همو ببینیم؟»
+ازم چی میخوای؟
«نوچ..خوشم نیومد..فردا شب ساعت ۸ توی گرمی میبینمت..حتما لباس خوبی بپوش..نمیخوام کبودی هایی که عاملشون منم روی بدنت معلوم شه»
گوشی از دستش افتاد…کی میتونست باشه؟؟
سوک هون؟هه جون؟یا…؟!
به نظرتون کیه؟همه نظر بدن ببینم که زرنگه..😌
(خیلی ضایع ست کیه)
- ۷.۹k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط