{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برای اوناایی که منتظر بودن❤️🥹(هان هنوز مسته ...)

برای اوناایی که منتظر بودن❤️🥹(هان هنوز مسته ...)
سه تا راز

پارت ۳.۵ | راه خونه

لینو بازوی هان رو گرفته بود و آروم از سالن بیرونش می‌برد.

هان تقریباً تمام وزنش رو انداخته بود روی لینو.

🐿— لینووو...

🐇— هوم؟

🐿— کفشام قشنگن؟

لینو یه نگاه به کفش‌های هان انداخت.

🐇— آره.

هان با رضایت سر تکون داد.

🐿— می‌دونستم.

چند قدم دیگه رفتن.

هان یهو وایساد.

🐿_صبر کن.

لینو هم ایستاد.

🐇— چی شده؟

هان با جدیت بهش نگاه کرد.

🐿— فکر کنم زمین کجه.

لینو چند لحظه نگاهش کرد.

🐇— زمین کج نیست...بیا بابا چرت و پرت نگو!

🐿— هست.

🐇— نیست.

🐿— من حسش می‌کنم.

لینو خنده‌ش گرفت.

🐇— هان، خودت کجی.

هان اخم کرد.

🐿— به من توهین نکن.

🐇— باشه، ببخشید.

هان دوباره بهش تکیه داد.

وقتی به بیرون ساختمان رسیدن، هوای خنک خورد توی صورت هان.

چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید.

🐿— اووووه...

🐇— حالت بهتر شد؟

🐿— نه.

🐇— حدس  می زدم.

لینو دستش رو دور شونه‌ی هان محکم‌تر کرد تا زمین نخوره.

هان سرش رو گذاشت روی شونه‌ی لینو.

🐿— تو خیلی گرمی.

🐇— چون تو یخی شدی.

🐿— پس بغلم کن.

لینو یه لحظه مکث کرد.

🐇— همین الانشم دارم کمکت می‌کنم راه بری، پس توقع اینارو نداشته باش

🐿— نه... اونجوری نه.

هان خودش رو بیشتر بهش نزدیک کرد و با خنده گفت:

🐿— اینجوری.

لینو زیر لب خندید.

🐇—ای بابا از دست تو... تو فردا هیچی از اینا یادت نمی‌مونه.

هان با صدای آروم جواب داد:

🐿— شاید یادم بمونه.

🐇— آره جون خودت! 

هان چند ثانیه سکوت کرد.

🐿— اینکه تو منو بردی خونه.

لینو نگاهش کرد.

🐇— خب آره.

هان چشم‌هاش رو بست.

🐿— پس خوبه.

چند دقیقه بعد به ماشین رسیدن.

لینو در رو باز کرد و کمکش کرد بشینه.

هان قبل از اینکه لینو در رو ببنده، دستش رو گرفت.

🐿— لینو...

🐇— چیه؟

هان با چشم‌های نیمه‌باز لبخند زد.

🐿— نرو.

لینو چند ثانیه بهش خیره موند.

بعد آروم گفت:

🐇— نمی‌رم...

🐇 اگر برم کی ماشینو میرونه؟

در رو بست و دور زد سمت راننده.

هان سرش رو به شیشه تکیه داد و چشماشو بست

چند دقیقه بعد، ماشین توی سکوت شب حرکت کرد.

و هان، بدون اینکه خودش بدونه، تمام راه دستش روی صندلی کناری مونده بود؛ درست جایی که لینو هر چند دقیقه یک‌بار نگاهش می‌کرد.
دیدگاه ها (۱۳)

وای پسراممم😂فقط فلیکس رو🤣😂

امروز هم لایو لیکسی بودیم😁کیا امروز بودن🤩کیا نبودن؟؟

کی منظره پارت مست شدن هان بود!!!

تولدت مبارک لیکسییی 🥹💗 مرسی که به دنیا اومدی و بدون اینکه بد...

درخواستی

خون و عشق 🩸❤️ پارت چهارم لینو بعد از چند دقیقه از اون خیاب...

خون و عشق 🩸❤️پارت دهمهان با صدای زنگ گوشیش از خواب بیدار شد....

پارت ۱۹۵

سناریو سانزو

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ²⁰چشم‌های هیونجین آروم آروم بسته شدد...

خون و عشق 🩸❤️پارت ششمسه روز گذشته بود.هان دیگه لینو رو ندیده...

خون و عشق 🩸❤️پارت هفتملینو از کافه بیرون اومد و چند قدمی رفت...

سه تا رازپارت ۲ | چیزی که هان نمی‌دیدهان بالاخره خودش رو به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط