رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_50

فصل بیست‌ودوم: نمردم؟

در همان لحظه، صدای برخورد چیزی با زمین از داخل اتاق آمد.
همه برگشتند.
دفترچه‌ی سیاه «انتظار» روی زمین افتاده بود.
هیچ‌کس آن را همراه نیاورده بود.
فلیکس به طرف دفترچه رفت، اما مرد ناگهان گفت:
ـ بازش نکن.
فلیکس ایستاد.
ـ چرا؟
ـ چون این بار، چیزی که می‌خونی رو فراموش نمی‌کنی.
هیونجین به مرد خیره شد.
ـ از کجا می‌دونی؟
مرد جواب داد:
ـ چون من هم یک بار خوندمش.
ـ تو کی هستی؟!
این بار صدای هیونجین در راهرو پیچید.
مرد به او نگاه کرد.
برای لحظه‌ای، چهره‌اش از زیر سایه بیرون آمد.
و هیونجین رنگش را باخت.
ـ نه...
فلیکس فوراً به او نگاه کرد.
ـ هیونجین؟ چی شده؟
هیونجین به‌آرامی سرش را تکان داد.
ـ امکان نداره.
مرد یک قدم جلو آمد.
ـ چرا امکان نداره؟
هیونجین لب‌هایش را به هم فشرد.
ـ چون...
صدایش شکست.
ـ چون تو نباید اینجا باشی.
مرد نگاهش را پایین انداخت.
ـ این جمله رو شش سال پیش هم بهم گفتی.
سکوت.
هیونجین انگار دیگر نمی‌توانست نفس بکشد.
ـ من تو رو می‌شناسم؟
مرد آرام جواب داد:
ـ تو منو می‌شناختی.
مکث کرد.
ـ قبل از اینکه فلیکس رو بشناسی.
فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
هیونجین هیچ جوابی نداشت.
اما در چشم‌هایش، ترسی عمیق‌تر از تمام ترس‌های قبلی دیده می‌شد.
فلیکس بالاخره دفترچه را برداشت.
ـ من باید بدونم.
مرد به او نگاه کرد.
ـ فلیکس، نه!
اما فلیکس دفترچه را باز کرده بود.
صفحه‌ی اول خالی بود.
صفحه‌ی دوم هم.
صفحه‌ی سوم، فقط یک تاریخ داشت:
۱۷ نوامبر ـ شش سال پیش
فلیکس ورق زد.
در صفحه‌ی بعد، جمله‌ای با خطی آشنا نوشته شده بود:
«امروز برای اولین بار او را دیدم.»
زیر جمله، نامی نوشته شده بود.
هیونجین.
فلیکس به‌آرامی زمزمه کرد:
ـ این خط...
هیونجین نزدیک‌تر آمد.
ـ چیه؟
فلیکس انگشتش را روی نوشته کشید.
ـ این خط مال منه.
هیچ‌کس چیزی نگفت.
فلیکس صفحه را ورق زد.
«او هنوز من را نمی‌شناسد.
اما من از مدت‌ها قبل منتظرش بودم.»
صفحه‌ی بعد:
«امروز دوباره آمد.
این بار نگاهم کرد.»
و صفحه‌ی بعد:
«اگر حقیقت را به او بگویم، ممکن است دیگر برنگردد.»
دست‌های فلیکس شروع به لرزیدن کردند.
هیونجین آرام پرسید:
ـ فلیکس... تو اینا رو نوشتی؟
فلیکس سرش را تکان داد.
ـ نمی‌دونم.
ـ ولی گفتی خط خودته.
ـ چون هست! من خط خودم رو می‌شناسم، ولی این چیزها رو به یاد نمیارم!
ناگهان صدای ورق خوردن صفحات بلند شد.
دفترچه در دست فلیکس شروع به ورق خوردن کرد؛ صفحه‌ها یکی پس از دیگری گذشتند تا اینکه در آخرین صفحه متوقف شدند.
جمله‌ای کوتاه آنجا نوشته شده بود:
«اگر هیونجین این صفحه را خوانده، یعنی من دوباره شکست خورده‌ام.»
زیر آن، جمله‌ی دیگری ظاهر شد.
«این بار، اجازه نده او حقیقت را از زبان دیگری بشنود.»
فلیکس به مرد نگاه کرد.
ـ تو می‌دونی این یعنی چی؟
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ آره.
فلیکس یک قدم به طرفش برداشت.
ـ پس بهم بگو!
مرد نگاهش را به هیونجین دوخت.
ـ من می‌تونم بهت بگم.
مکث کرد.
ـ اما اول باید از خودش بپرسی.
هیونجین اخم کرد.
ـ از من چی بپرسه؟
مرد به‌آرامی گفت:
ـ بپرس چرا شش سال پیش، وقتی فلیکس ازش خواست برگرده، بهش قول داد که دیگه هیچ‌وقت تنهاش نمی‌ذاره...
نفسش را بیرون داد.
ـ و بعد، برای شش سال ناپدید شد.
فلیکس به هیونجین خیره شد.
هیونجین دهانش را باز کرد.
اما هیچ کلمه‌ای بیرون نیامد.
چون این بار، برخلاف تمام دفعات قبل، چیزی را به یاد آورده بود.
باران.
پنجره.
دست‌های فلیکس.
و صدایی که در آخرین لحظه به او گفته بود:
«اگه برگردی، من دیگه تنهات نمی‌ذارم.»
هیونجین چشم‌هایش را بست.
و وقتی دوباره آن‌ها را باز کرد، فقط یک سؤال از دهانش بیرون آمد:
ـ فلیکس... من شش سال پیش مُردم؟
همه بی‌حرکت ماندند.
مرد لبخندش را از دست داد.
و برای نخستین بار، به نظر رسید که خودش هم از شنیدن این سؤال ترسیده است.
از داخل دیوار، صدای ضبط‌صوت بلند شد:
«خاطره‌ی سوم بازیابی شد.»
سکوتی کوتاه.
سپس:
«هشدار: یکی از خاطرات بازیابی‌شده، متعلق به زمان حال نیست.»
چراغ‌ها خاموش شدند.
و در تاریکی، صدای مرد برای آخرین بار شنیده شد:
ـ نه، هیونجین.
مکث.
ـ تو نمردی.
صدایش لرزید.
ـ تو هنوز نمردی.
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

𓆩 پارت ۳۷ 𓆪 🖤ات با شک به جیمین نگاه کرد.ـ «تو یه چیزی رو ازم...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وششم 𓆪 🖤🥀تاریکی همه‌جا را گرفته بود.ـ «...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۳ | چهره‌ی آشنامرد آرام وارد خانه شد.ج...

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔ویدئو شروع شد.تصویر تاریک بود؛ انگار د...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۴ | نامه‌ی مادررینا هنوز نامه را در دستش نگ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p30.$ : خیلی خب. خودت خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط