اسرار آذرخش فرشته عاشق

در اعماق آسمان‌های گمشده، جایی که نور خورشید به کهربا تبدیل می‌شود و ستارگان زمزمه می‌کنند، آذرخش، فرشته تاریکی، زندگی می‌کند 🧚🏼‍♂️
گزمه های شهر جادو از نوزاد تازه متولد شده ازتک شاخ افاسنه ای سازو چنگ میرقصند
توتو کوتوله شیرین عقل 🤡 با قر زدن وسط جمع همه را به خنده می اورد
مو فرفری و باده فروش معشوقه های ابدی با هم پچ پچ کنان در مورد آذرش دم گوشی میکنند
اما آذرش رشته تاریکی در خود فرو رفته ماتو مبهوت دلش مثل الماس بی کینه
او نه از جنس نور است و نه کاملاً از جنس سایه؛ بلکه ترکیبی پیچیده از هر دو، موجودی که زیبایی‌اش به همان اندازه که مسحورکنندس ترسناک
وحشت زده زیبا 💝💖
عاشق هست عاشق . گل . درخت . طبیعت . زمین آسمان
او در کهکشان ها میچرخد. میدود احساسش همیشه درونش ر ا دگرگون میکند حس زیبا . می امد در دلش میگوید . بوی خوش باز هم امدگریه همان نمیدهد
چشمان آذرخش مانند دو سیاهچال . کهکشان‌های فراموش شده را در خود جای میدهد بال‌هایش، گستره‌ای از مخمل سیاه که با پولک‌های ستاره‌ای آغشته شده فضا را که لمس می‌کند در تاریکی فرو می‌رود🖤
باز میگفت بوی زیبا قلبم چو میدان فوتبالیست که مدام لایی میخورم، اما من زمانی یکی از درخشان‌ترین فرشتگان بودم
چیزی نمیگویم
یک شب، زمانی که آذرخش در حال تماشای رقص گزمه ها بود متوجه اختلالی در بافت واقعیت شد. چیزی در حال تلاش برای شکافتن پرده بین جهان‌ها بود و نیرویی تاریک و غیرقابل تصور آزار دهنده . قلب آذرخش، که سال‌ها بود تنها با اندوه می‌تپید، با حس وظیفه‌ای تازه به تپش درآمد.❤️‍🔥❤️‍🔥
او بال‌هایش را گشود و به سوی منبع آشفتگی پرواز کرد. هرچه نزدیک‌تر می‌شد، احساس می‌کرد که تاریکی اطرافش سنگین‌تر و سردتر می‌شود. او به جهانی رسید که در آن نور به طرز دردناکی پژمرده شده بود و سایه‌ها به طرز زنده می‌ پیچیدند در مرکز این آشفتگی، آذرش پلکانی طلایی دید . عجیب است این پلکان به کجا میرود . 🤔
من همه کهکشان های دنیا ها گشته ام اما تا کنون چیزی به این ملموسی ندیدم نه در خود نرو آذرخش ..... به من گوش کن
آذرخش دهنش باز ماند تو کیستی 🤨
خودت را نشان بده یا که از طلسمم فضا را دگرگون میکنم کیستی
نگران نباش من اسیبی به تو نمیرسانم .....
تو فقط عاشق هستی
من گلزار درون قلبت را میبینم 🌈🏞🏝
بیا بالا به من اعتماد کن
موجودی از جنس ناامیدی خالص ایستاده بود، موجودی که از ترس و شک داشت از تمام جهان‌ها تغذیه می‌کرد.
آذرخش که اخرین پله مانده بود به دنیای ان موجود خبیث برسد پا پیش کشید
بال های مخمل سیاهش را باز کرد به هم زد اما محافظ شیشه ای تمام انرژی رها شده راکمانه کرد آذرخش به عقب پرتاب شد 🤕
دیدگاه ها (۰)

❤️سراب نیست زنی که از نهایت ممنوع نظر به تشنگی من دارد هلال ...

«مانیفستِ صاعقه‌ی خنده: مهندسیِ اراده و انفجارِ حیات در تراز...

«مانیفستِ صاعقه‌ی خنده: مهندسیِ اراده و انفجارِ حیات در تراز...

پارت ۶جونگ‌کوک مثل یه طوفانِ سیاه از بین سربازها رد می‌شد. ه...

‌درد می‌داند ‌چگونه‌ وارد قلبم‌ شود می‌زند در، بعد با لحنِ‌ ...

روز فن های استرنجر تینگز هم مبارکککگ

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

انسان متحیر در ستایش جزئیات این جهان هستی است..متحیر از ؛تفا...

dark life = 24

⚠️🚨محسن رضایی، چه مذاکره می کردیم چه نه، حتماً مورد حمله قرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط